ویرگول
ورودثبت نام
She••
She••
She••
She••
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

نقابِ لبخند

بعد نشست.

سرش را روی بالش گذاشت؛

همان بالشِ همیشگی که شب‌ها شاهد فروپاشی‌اش بود و صبح‌ها اول از همه او را بیدار می‌کرد

تا یادش بیندازد که هنوز باید ادامه بدهد.

و ادامه دادن،

گاهی چیزی شبیه قهرمان بودن نیست؛

گاهی فقط یعنی

از هم نپاشی

وقتی که دلت مدام می‌خواهد بپاشد.

۶
۰
She••
She••
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید