بعد نشست.
سرش را روی بالش گذاشت؛
همان بالشِ همیشگی که شبها شاهد فروپاشیاش بود و صبحها اول از همه او را بیدار میکرد
تا یادش بیندازد که هنوز باید ادامه بدهد.
و ادامه دادن،
گاهی چیزی شبیه قهرمان بودن نیست؛
گاهی فقط یعنی
از هم نپاشی
وقتی که دلت مدام میخواهد بپاشد.