دلم میخواهد در دامان سبز رنگِ
طبیعت جان دهم مانند همیشه
درختی را قلبا در اغوش بگیرم
برگ هایش را با جزئیات و دقیق
نگاه کنم تا لحظه اخر تصویرش را
به یاد بیاورم و در ذهن داشته باشم
من بر روی آن سبزه های خوش رنگِ
کوچک غلت بزنم و این خنده هایم تا
انتهای آسمان بی حد و مرز ابی برود
گل و بوته اش را ببویم، استشمام کنم
پاهای برهنه ام آب گوارا را احساس و
دستانم زمین خاکی اش را لمس کند
اما باز این [من] میداند و آگاه است
که بوییدن،لمس کردن،شنیدن و...
هیچ گاه به اندازه دیدن برایم
جذاب نیست و نخواهد بود
لذت بخش نبوده و نخواهد بود