او کنار تخت ایستاد،
نه برای نشستن، نه برای خوابیدن؛
فقط برای اینکه مطمئن شود هنوز چیزی در این اتاق نفس میکشد،
حتی اگر آن چیز فقط خستگی باشد.
دیوارها ساکت بودند،
اما سکوتشان از هزار حرف بلندتر بود.
انگار همهچیز را دیده بودند؛
خندههای ساختگی،
پیامهای بیجواب،
شبهایی که آدم با چشم باز هم خواب نمیبیند.
دستش را روی پتو کشید.
همان پتویی که بارها شانههای لرزانش را پوشانده بود
و وانمود کرده بود گرماست،
درحالیکه فقط اجازه میداد گریه کند
بیآنکه خیلی دیده شود.
کتابها روی میز مانده بودند،
مرتب و خاموش،
مثل آدمهایی که بلدند حضور داشته باشند
اما دخالت نکنند.
او به آنها نگاه کرد و لبخند کمرنگی زد؛
لبخندی که نه از خوشی بود، نه از آرامش،
فقط از جنسِ زنده ماندن.