باد نوایی آرام و ملایمی سر میداد،
از میان هیاهویِ آدمیان، بیپروا میگذشت.
برگِ درختان را بوسید و بر سر پرندگان آواز خواند،
بوی خاک نمخورده و عطر گلهایِ وحشی را با خود آورد.
من باید تمامِ خود را به آغوش باد بسپارم،
که این روح خسته رنجورم را به دوردستها ببرد؛
به جایی میان سکوت کوهها و وسعت آسمان،
دور از سایه انسانها و شهر پرهیاهویشان.