از درد به خویشتن میپیچیدم که ناگاه پدیدار شد.
از درد من هیچ نمیدانست؛ تنها زخم را میدید.
به سوی کیف خویش رفت و دیری نپایید که بازآمد،
چسبی بر زخمم نهاد و آهی از سینه برکشید.
شادمان گشتم و سپاسش گفتم،
پس برفت.
چون شامگاه فرا رسید،
درد بار دیگر در تنم پیچید.
خواستم چسب را از زخم بردارم و تازه کنم،
که ناگاه دیدم
در آن
نمک نهادهاند.