ویرگول
ورودثبت نام
She••
She••
She••
She••
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

زخمِ بی فرجام

از درد به خویشتن می‌پیچیدم که ناگاه پدیدار شد.

از درد من هیچ نمی‌دانست؛ تنها زخم را می‌دید.

به سوی کیف خویش رفت و دیری نپایید که بازآمد،

چسبی بر زخمم نهاد و آهی از سینه برکشید.

شادمان گشتم و سپاسش گفتم،

پس برفت.

چون شامگاه فرا رسید،

درد بار دیگر در تنم پیچید.

خواستم چسب را از زخم بردارم و تازه کنم،

که ناگاه دیدم

در آن

نمک نهاده‌اند.

۴
۰
She••
She••
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید