ویرگول
ورودثبت نام
She••
She••
She••
She••
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

ندای قلب‌؟ شاید

ایا اینها ندای قلبم هستند؛ که حقیقت را برملا میکند ؟شاید همین ها همه اینها، نشانه هایی باشند که قلبم می خواهد با من سخن بگوید. نشانه هایی که تمام شان یک معنی دارند...

که ناگهان، سوالی بپرسم و بگوید پی علاقه ات باش به حرف والدینت گوش نسپار

که ناگهان، راننده تاکسی بگوید به دنبال علاقه ات باش نگاهی به من انداخت و با اشکی پر از بغض گفت:

"نباید تو چهل_پنجاه سالگی به این فکر کنی که خیلی کارا از دستت بر می اومد اما انجام ندادی، می تونستی چندین دکترا داشته باشی اما نداری، می تونستی ادم مهمی باشی اما نشدی،

این جمله را با تاکید بیشتری بر زبان آورد: زندگیت باید جوری باشه که {کاش} های دوران پیری خفتت نکنه"

من می‌دانستم مخاطبش ان لحظه من نبوده ام‌‌‌...

[خودش، در گذشته بود]

که ناگهان، شخصی در زندگی ام پیدا شود و از قضا رشته اش مکانیک باشد! و از اینکه رسیدن به علاقه چه احساسی دارد برایم بگوید.

که ناگهان، از بین تمامی کتاب ها، کیمیاگر را انتخاب کنم؛

و بخوانم و دوباره و دوباره کتاب را بخوانم.

ایا این ها نشانه های درستی هستند؟

بله می‌توانند باشند. و شاید هم نه!

گاهی هم فکر میکنم که اگر روزی من علاقه ام را زندگی کنم؛ آیا هنوز هم شوق چندین سال پیش در من تازه هست که من را به ادامه وادار بکند یا نه.

شاید هم من انقدر حقیر و کوچک بوده ام؛ که نتوانستم از رویا و علاقه ام محافظت کنم.

شاید هم تصوراتی بودند که در مواجه با شرایط سخت و فرار از واقعیت، در ذهنم پدیدار می‌شدند.

و جرعه قهوه ای بودند برای روحم و زخم‌ را التیام می‌دادند

زندگی
۳
۰
She••
She••
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید