فقط نامش را میدانست
مدفون شده در گورستان مغزش
میلیارد میلیارد تن بر رویش خاک ریختند
حالا که خویش را در آیینه می دید
فقط نامش را میدانست
او پابرهنه در خاطرات می دوید
از خود پرسید کدام یک منم ؟
ان دخترک حبس شده ی در اتاق ؟
یا انکه خنده اش خراشی در اسمان می انداخت ؟