میدانی،
این تنهایی ها، غرق شدن در سکوت و شیرجه زدن در تاریکی
"او" را وادار کرد بفهمد!
اسباب وسیله اش را در بقچه اش بریزد برود و به درونش سرک بکشد
شاید دویدن با پاهایی برهنه در هزارتو ی ذهنش و پا گذاشتن به ان بخش متروکه
و مواجه شدن با حقایق و خاطراتی که از قصد ان قدر بر رویشان خاک ریخته بود و چال می کرد تا مبادا بر رخسارش تف شوند و حقیقت رو بفهمد.
شاید تکه پازل هایی یافته باشد؛
و تمامی اینها به شاید ختم می شود.
فقط شاید...
••She