شعری عمیق و احساسی درباره زخمهای دیرینه، نوستالژی کودکی، غربت و حرفهای ناگفته. با تصاویری شاعرانه از شب، باران و وطن، مخاطب را به تأمل در فراموشی و سکوت میخواند.محمدرضا گلی احمدگورابی

زخم دل از تیر شب، در سینه ها جا مانده است
نان و ناله چون صدا، در سفرهها جا مانده است
کودکیها رفتهاند از کوچههای بیصدا
خندهها در قاب تلخ قصه ها جا مانده است
بوی باران میرسد از پشت دیوار غروب
شعر ما در اشک چشمِ شاپرک جا مانده است
تا به کی خواب وطن در سایهی شب گم شود؟
حرفها بر روی لب، در واژه اینجا مانده است