ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۷ دقیقه·۲ روز پیش

جبر یا اراده آزاد

انسان، اگر بخواهد درباره‌ی آزادی خود سخن بگوید، باید پیش از هر چیز از سوتفاهمی که در خود این واژه نهفته است و به چرکیت عام آلوده شده، عبور کند؛ زیرا آزادی، آن‌گونه که در بازارهای اخلاقی، در تالارهای حقوقی، در خطابه‌های سیاسی و حتی در اعتراف‌ نامه‌ های درونیِ فرد مدرن به کار می‌رود، غالباً نامی است برای چیزی که هنوز فهم نشده، یا بدتر از آن، نامی است برای چیزی که دقیقاً در لحظه‌ی نام‌ گذاری اش پنهان شده است. ما واژه‌ی آزادی را با چنان شتابی بر زبان می‌آوریم که گویی با تلفظ آن، شیئی در جهان تثبیت می‌شود؛ حال آن‌که چه بسا آزادی درست در آن نقطه‌ای عقب می‌نشیند که کلمه می‌کوشد آن را تصاحب کند. از همین‌جا باید آغاز کرد، از سوظنی بنیادی نسبت به واژه‌ هایی که بیش از حد آشنا هستند... انسان شاید نه آزاد است، نه مجبور، بلکه در دستگاهی از تعین‌ها، تأخیرها، کشش‌ها، سوشناسی‌ها و امکان‌های ناتمام زندگی می‌کند؛ دستگاهی که در آن، آگاهی غالباً آخرین مهمان است، نه نخستین مؤسس. آنچه ما خواستن می‌نامیم، در بسیاری مواقع، گزارش دیرهنگامِ نتیجه‌ای است که پیش‌تر در لایه‌های تاریک‌ترِ تن، تاریخ، زبان، طبقه، میل، ترس، حافظه و پیش‌داوری فراهم آمده است. با این‌همه، اگر کسی شتاب‌زده از این گزاره نتیجه بگیرد که انسان صرفاً ماشینِ ضرورت است، باز هم به دام همان ساده‌سازی افتاده است، زیرا جبر نیز، وقتی بی‌تأمل به کار می‌رود، تنها صورتِ متافیزیکیِ ناامیدی است...

مصادره‌ی آگاهی همیشه با زور خام رخ نمی‌دهد؛ اغلب با لطافتِ سازوکارهایی انجام می‌شود که فرد آن‌ها را امتداد طبیعیِ زندگی خود می‌پندارد... عادت، نخستین مأمورِ این مصادره است. عادت صرفاً تکرارِ رفتار نیست؛ عادت شکلِ رسوب‌یافته‌ جهان در تن است... جهان، از خلال تکرار، در عضلات، در واکنش‌ها، در ریتم توجه، در آستانه‌های لذت و ترس، در نحوِ دیدن و نادیدنِ ما خانه می‌کند. ما تنها در جهان زندگی نمی‌کنیم؛ جهان در ما سبکِ زندگیِ خود را تثبیت می‌کند و چون این تثبیت به‌تدریج و بدون هیاهو رخ می‌دهد، فرد آن را طبیعی، بدیهی و حتی شخصی می‌پندارد. آنچه سلیقه‌ی شخصی می‌نامد، چه‌بسا رسوبِ نیروهای تاریخی باشد؛ آنچه تصمیم خود می‌داند، شاید حاصلِ هزاران انضباطِ خُرد اجتماعی باشد که در طول سال‌ها، امکان‌های قابل تصور را از امکان‌های غیرقابل تصور جدا کرده‌اند... آزادی پیش از آنکه سرکوب شود، محدود می‌شود و پیش از آنکه محدود شود، قالب‌ریزی می‌شود.

این قالب‌ریزی تنها کارِ نهادهای آشکار نیست. البته خانواده، مدرسه، دولت، سرمایه، دستگاه‌های رسانه‌ای، سنت، دین، ملت، و بازار هر یک مهندسانی بزرگ در معماریِ اراده‌اند؛ اما آنچه کار را دشوارتر می‌کند، این است که سلطه در دوران ما بیش از آنکه فرمانی صریح باشد، تنظیمی ظریف است. دیگر لازم نیست همیشه به انسان بگویند چه بخواهد؛ کافی است افقِ خواستنِ او را سامان دهند. کافی است نیازها را پیش از آگاهی به آن‌ها تولید کنند، مقایسه را به قانونِ خاموشِ ارزش‌گذاری بدل سازند، بی‌قراری را فضیلت بنامند، شتاب را طبیعی جلوه دهند و سکوت را همچون نقصی در گردش اطلاعات تلقی کنند. آنگاه فرد، در نهایتِ اخلاص، همان چیزی را طلب خواهد کرد که ماشینِ اجتماعی از پیش برای او خواسته است و دقیقاً در لحظه‌ای که از انتخابش دفاع می‌کند، بیش از هر زمان دیگر از خود دور شده است. این دوری، دوریِ فاجعه‌بارِ مدرن است، فرد از خود جدا می‌شود نه در اثرِ منع، بلکه در اثرِ اشباع؛ نه چون دهانش بسته شده، بلکه چون دهانش با هزار زبان آماده پُر شده است...

اما اگر نیروهای مصادره‌گر تا این اندازه ریزبافت و درون‌ماندگارند، آیا سخن گفتن از آزادی به سادگی نوعی نوستالژی برای سوژه‌ای از‌ دست‌ رفته یا پروژه ای شکست خورده به نام انسان نیست؟ آیا انسان، در نهایت، چیزی جز گرهی موقت از نیروهاست که به خطا خود را مرکز می‌پندارد؟ این پرسش باید جدی گرفته شود، نه برای آنکه ما را به بدبینیِ باشکوهی پرتاب کند، بلکه برای آنکه صورتِ مسئله را دقیق‌تر سازد. بله، انسان مرکزِ شفاف و خودبنیادِ جهان نیست؛ این وهم باید فروریزد... اما فروریختنِ این وهم به معنای رد و امحای هر گونه عاملیت نیست. درست برعکس، تا وقتی انسان خود را جوهری مستقل و صاحب‌اختیارِ مطلق بداند، هرگز نخواهد فهمید که عاملیت چگونه واقعاً کار می‌کند. عاملیت، به‌جای آنکه اقتدارِ یک فرمانده‌ درونی باشد، بیشتر شبیه توانِ سازمان‌دهیِ دوباره‌ی نیروهاست... انسان زمانی آزادتر می‌شود که بداند چگونه از میانِ علل عبور کند، نه اینکه خیال کند از آن‌ها بیرون ایستاده است. آزادی، اگر بخواهم آن را در عبارتی فشرده بگویم، نه نفیِ ضرورت، بلکه نوعی هم‌آهنگیِ فعال با ضرورت‌های فهم‌شده است و در عین حال، گشودنِ روزنه‌هایی در دلِ همان ضرورت‌ها برای پدید آمدنِ صورت‌های نو. این فرمول در ظاهر آرام است، اما در باطن انقلابی است، زیرا به جای آنکه آزادی را به افسانه‌ای متافیزیکی بسپارد، آن را به میدانِ مبارزه‌ای مادی، تاریخی، عاطفی و شناختی بازمی‌گرداند...

در این میدان، آگاهی جایگاهی مبهم دارد. از یک‌سو، هیچ رهاییِ پایداری بدون نوعی آگاهی ممکن نیست. انسانی که منشأ ترس‌هایش را نمی‌فهمد، اقتصادِ میلش را نمی‌شناسد، زبانِ قدرت را در سخنِ خود بازنمی‌شناسد و نسبتِ میانِ رنجِ شخصی و ساختارهای عمومی را درک نمی‌کند، محکوم است بارها اسارت را با نام‌های متفاوت تجربه کند. از سوی دیگر، آگاهی خود می‌تواند به شی فتیش شده بدل شود.(فتیش، در معنای فلسفی و انتقادیِ آن، لحظه‌ای است که انسان رابطه‌ زنده و تاریخیِ خود با یک چیز، یک تصویر، یک کالا، یک ایده یا حتی یک نهاد را فراموش می‌کند و همان محصولِ ساخته‌ عقل خویش را چونان موجودی خودبنیاد، جادویی، مستقل و واجدِ قدرتی ذاتی می‌پرستد؛ یعنی آنچه در اصل نتیجه‌ شبکه‌ای از کار، میل، ترس، مبادله، زبان و تاریخ بوده، به‌صورت جوهری طبیعی و اسرارآمیز ظاهر می‌شود و از همین راه بر آگاهی سلطه می‌یابد. در فتیش، شی دیگر فقط شی نیست، بلکه به پرده‌ای بدل می‌شود که مناسبات واقعیِ پشتِ خود را می‌پوشاند، کالا دیگر صرفاً کالا نیست، بلکه شأن، هویت، نجات یا معنا می‌فروشد؛ قدرت دیگر صرفاً یک نظم انسانی نیست، بلکه سرنوشت جلوه می‌کند و انسان، مسحورِ تصویری که خود ساخته، در برابر ساخته‌ خویش زانو می‌زند، بی‌آنکه ببیند این جادو چیزی جز وارونگیِ ادراک او از واقعیت نیست...)جامعه‌ای که پیوسته از آگاه‌سازی سخن می‌گوید، لزوماً جامعه‌ای رهاتر نیست. گاه دانستن، به جای آنکه شکاف در نظم بیافریند، تنها سوختِ پیچیده‌تری برای تداومِ آن فراهم می‌کند. فرد می‌داند که مصرف‌زدگی او را می‌فرساید و همچنان مصرف می‌کند؛ می‌داند که سازوکارهای دیجیتال توجهش را می‌بلعند و همچنان در آن‌ها شناور می‌ماند؛ می‌داند که مقایسه نابودکننده است و باز خود را در بازارِ مقایسه عرضه می‌کند؛ می‌داند که خشم او مدیریت می‌شود و باز در مدارِ خشمِ قابل‌پیش‌بینی می‌چرخد. پس دانستن کافی نیست. آگاهی زمانی قدرت می‌شود که در نسبتِ تن، عادت، نهاد، زبان‌ و جمع دگرگونی ایجاد کند. آگاهیِ بی‌قدرت، درخشان‌ترین شکلِ اندوه و سوگ است...

اینجا لازم است به مسئله‌ی زمان بپردازیم، زیرا آزادی را نمی‌توان بیرون از زمان فهمید. انسان نه فقط تحت سلطه‌ نیروها، بلکه تحت سلطه‌ زمان‌بندیِ نیروها نیز هست. آنکه زمانِ تو را می‌گیرد، بخشی از اراده‌ات را نیز ربوده است. هر نظمی که بتواند ریتمِ بیداری، تمرکز، انتظار، لذت، فراغت و فرسودگی تو را تنظیم کند، به نحوی در مرکزِ اراده‌ تو دخالت کرده است. انسان، برخلاف تصویر ساده‌انگارانه‌ای که از خویش دارد، موجودی نیست که نخست تصمیم بگیرد و سپس زمان را صرفِ تحققِ آن تصمیم کند؛ در بسیاری موارد، این ساختارِ زمان است که از پیش، دامنه‌ تصمیم‌پذیری را تعیین می‌کند. زندگیِ تکه‌تکه، توجهِ قطعه‌قطعه، آینده‌ پیوسته اما معلق و اکنونِ همواره به هیجان سپرده شده، سوژه‌ای می‌سازد که مدام در واکنش است، نه در آفرینش و سوژه‌ واکنشی، هرچقدر هم پر جنب‌ و جوش به نظر برسد، در بنیادی‌ترین سطحِ وجودی‌اش اسیر است. او به جهان پاسخ می‌دهد، اما کمتر جهانی می‌گشاید. او مدام انتخاب می‌کند، اما به‌ندرت انتخاب‌پذیریِ خود را مورد پرسش قرار می‌دهد. او آزاد به نظر می‌رسد، چون گزینه‌های بسیار دارد؛ حال آن‌که گاه کثرتِ گزینه‌ها فقط نقابِ فقرِ امکان است...

فقرِ امکان از آنجا آغاز می‌شود که تخیل تحلیل می‌رود. هیچ مصادره‌ای موثر تر از آن نیست که انسان را از تصورِ شکل دیگری از زندگی ناتوان کند... در آن صورت، سلطه دیگر نیازی به توجیه ندارد؛ کافی است طبیعی جلوه کند... آنچه امروز زیر نامِ واقع‌بینی ستوده می‌شود، اغلب همین ناتوانیِ تخیل‌ یافته است، تسلیم شدن به نظم موجود، اما با لحنی عاقلانه. فرد به خود می‌گوید جهان همین است که هست، و این جمله را نه چون گزارشی موقت، بلکه چون حکمی آنتولوژیک (هستی‌ شناختی) می‌پذیرد. آنگاه آنچه صرفاً تاریخی، تصادفی، برساخته و تغییرپذیر بود، به چهره‌ی سرنوشت درمی‌آید... اینجاست که جبر، دیگر فقط یک نظریه‌ی فلسفی نیست؛ جبر بدل می‌شود به عادتِ روح... روحِ جبری، پیش از آنکه به زنجیر کشیده شده باشد، زنجیر را معقول یافته است و شاید خطرناک‌ترین دشمنِ آزادی همین باشد، نه قهرِ عریان، بلکه عقلانیت‌ بخشی به محدودیت؛ نه ستمِ آشكار، بلکه تبدیلِ آن به افقِ واقع‌بینی...

با این همه، اگر بخواهم به نفعِ نوعی امکان، سخن بگویم، باید بگویم که انسان در همین صحنه‌ آکنده از تعین نیز همواره چیزی از گریز، انحراف، بازترکیب و تولدِ دوباره در خود دارد. این چیزی نه روحِ آسمانی است، نه جوهرِ مطلقِ مستقل؛ بلکه همان ظرفیتِ درون‌ماندگارِ موجود زنده برای دگرگون کردنِ نسبتِ خود با علل است... انسانی که علت‌های خویش را می‌فهمد، ضرورت را انکار نمی‌کند، اما شکلِ حضورِ آن را در خود جابه‌جا می‌کند. او از ابژه‌ نیروها بودن به صحنه‌ای بدل می‌شود که در آن، نیروها خوانده، سنجیده، تفکیک و بازآرایی می‌شوند. این لحظه‌ بازآرایی، لحظه‌ نحیف اما حقیقیِ آزادی است... نه چون همه‌ چیز را می‌شکند، بلکه چون همه‌ چیز را دوباره نسبت‌ گذاری می‌کند. اراده، در این معنا، فرمان نیست؛ ترکیب است. انتخاب، اعلامِ استقلال نیست؛ گزینشِ نسبت است. خودمختاری، بریدن از جهان نیست؛ توانِ ساختنِ ریتمی است که جهان را به نحوی دیگر از خود عبور دهد...

اما این سخن هنوز کافی نیست، زیرا اگر بخواهیم صادق بمانیم، باید بپذیریم که هر بازآرایی‌ نیز در معرضِ تصاحب دوباره است. انسان از یک زندان می‌گریزد تا در زندانی لطیف‌تر اسکان یابد. حتی شورش نیز می‌تواند کلیشه شود؛ حتی نقد نیز می‌تواند به نقش اجتماعی تبدیل شود؛ حتی ژرف‌ترین خودشناسی نیز می‌تواند به سرمایه‌ ای نمادین بدل گردد که فرد با آن برای خویش شأنی جدید می‌خرد. پس راهِ رهایی نه خطی است، نه نهایی، نه تضمین‌شده. آزادی رخدادی دائماً تهدیدشونده است... آن را نمی‌توان مالک شد؛ فقط می‌توان لحظه‌به‌لحظه از آن نگهداری و مراقبت کرد. آزادی نه یک وضعیتِ ثابت، بلکه یک مراقبتِ سخت‌گیرانه از سرچشمه‌های میل، زبان، توجه و تفسیر است. هرجا که فرد از پرسیدنِ چه کسی در من سخن می‌گوید؟، کدام نیرو از این خواستن سود می‌برد؟، این ترس را چه کسی در من پرورده است؟، این امید از کجا تغذیه می‌شود؟ و چه چیزی را از تصورِ من حذف کرده‌اند؟ دست بکشد، همان‌جا آزادی شروع به تحلیل رفتن می‌کند...

نکته‌ی تعیین‌کننده این است که آزادی صرفاً مسئله‌ای فردی نیست، هرچند در ژرف‌ترین لایه‌های فرد تجربه می‌شود. آن نیروهایی که آگاهی را مصادره می‌کنند، عمدتاً جمعی، تاریخی و سازمان‌یافته‌اند؛ بنابراین رهایی نیز، اگر بخواهد از حدِ لحظه‌های زیبای درون‌نگرانه فراتر رود، باید بُعدی جمعی بیابد. فردِ تنها می‌تواند بیدار شود، اما به‌سختی می‌تواند بیداریِ خود را پایدار کند، اگر پیرامونش جهانی ساخته شده باشد که خواب را پاداش می‌دهد. برای همین است که دوستی، گفت‌وگوی جدی، آموزشِ رهایی‌بخش، هنرِ غیرتزیینی و نهادهایی که امکانِ تأملِ کند و قضاوتِ مستقل را حفظ می‌کنند، نه لوازمِ حاشیه‌ای، بلکه شروط مادیِ آزادی‌اند... انسان هرگز به‌تمامی با خودِ منفردش آزاد نمی‌شود؛ او در شبکه‌ای از نسبت‌ هایی است که یا اراده‌اش را تقویت می‌کنند یا فرو می‌کاهند. آزادیِ من، در بسیاری موارد، وابسته است به اینکه چه نوع جهان مشترکی مجالِ پدید آمدن یافته است. آنجا که همه‌چیز به رقابت، نمایش، سرعت و اضطراب ترجمه می‌شود، اراده‌ها از درون پوسیده می‌شوند، هرچند پر از ادعای استقلال باشند و آنجا که فضاهایی برای مکث، تعمق، بی‌فایدگیِ ثمربخش و گفت‌وگوی بی‌شتاب حفظ می‌شود، امکانِ نوعی عاملیتِ غیرواکنشی زاده می‌شود...

در این نقطه شاید بتوان پاسخی به پرسش آغازین نزدیک‌تر شد، آیا انسان اراده‌ی آزاد دارد یا جبری است؟ پاسخِ کوتاه، (اگر کوتاهی خیانت نباشد) این می‌بود که انسان نه آن‌قدر آزاد است که الهه‌ تصمیم‌گیری باشد، نه آن‌قدر مجبور که سنگی در سراشیبی... او موجودی است که درونِ ضرورت‌ها، برای درجاتی از خود فهمی و خود ترکیبی می‌جنگد... آزادی در او نه داده‌ای اولیه، بلکه دستاوردی شکننده است. جبر نیز نه سرنوشتی یکپارچه، بلکه نامِ آن بخش از زندگی است که هنوز برای او ناخوانده، ناخودآگاه، نامفهوم یا ناممکن باقی مانده است. هرجا فهم، توان، و نسبت‌گذاریِ دوباره پدید می‌آید، چیزی از جبر عقب می‌نشیند؛ هرجا عادت، ترس، ایدئولوژی، فرسودگی و تخیلِ مصادره‌شده دست بالا می‌گیرند، آزادی تحلیل می‌رود... انسان نه آزاد است و نه مجبور؛ او میدانِ کشمکشِ آزادی و اجبار است و این کشمکش نه در آسمانِ مفاهیم، بلکه در بافتِ روزمره‌ زیستن رخ می‌دهد، در اینکه چه چیزی را می‌خواند، چگونه نگاه می‌کند، به کدام صدا گوش می‌سپارد، از چه چیز می‌ترسد، چه رنجی را شخصی می‌پندارد و کدام تمنّا را به خطا ذاتِ خویش می‌نامد...

و شاید باید پا را فراتر گذاشت و گفت مسئله فقط این نیست که آیا ما آزادیم یا نه، بلکه این است که چه کسی از طرحِ این پرسش سود می‌برد و چگونه؟ گاه دستگاه‌های قدرت از بحث‌های انتزاعی درباره‌ی آزادی استقبال می‌کنند، زیرا این بحث‌ها توجه را از سازوکارهای واقعیِ سلبِ قدرت منحرف می‌سازند... مردمی که ساعت‌ها درباره‌ اختیارِ متافیزیکی مناظره می‌کنند، اما از اقتصادِ توجه، معماریِ پلتفرم‌ها، سیاستِ فرسودگی، نظامِ تولیدِ میل و مهندسیِ ترس حرفی نمی‌زنند، ناخواسته به نفعِ همان نیرو هایی بازی می‌کنند که آزادی را در سطحی بسیار عینی و روزمره از آن‌ها گرفته‌اند. پرسشِ درست تنها این نیست که آیا اراده آزاد وجود دارد؟ بلکه این نیز هست که چه فرایندهایی اراده را ضعیف، پراکنده، منحرف یا مصرفی می‌کنند؟ و نیز چه صورت‌هایی از زندگی، توانِ اراده را افزایش می‌دهند؟ فلسفه آنجا زنده می‌شود که از بازیِ بی‌خطرِ واژه‌ها به تشریحِ مناسباتِ واقعیِ توان و ناتوانی برسد...

از این‌رو، اگر کسی بخواهد به‌راستی آزادتر شود، باید از اسطوره‌ خودِ مستقل دست بردارد، اما نه به سودِ تسلیم، بلکه به سبب دقت... باید بپذیرد که در او هزاران صدا، ضربه، وراثت، زخم، القا و رویا سخن می‌گویند؛ آنگاه کارِ او خاموش کردنِ همه‌ی این صداها نیست، بلکه یاد گرفتنِ شیوه‌ی گوش دادن، تمییز دادن و ترکیب کردنِ آن‌هاست... آدمی هنگامی به بلوغ فلسفی نزدیک می‌شود که دیگر از این واقعیت به آشوب نیاید که کاملاً خودآیین نیست؛ بلکه از همین ناتمامی نقطه‌ آغاز می‌سازد. او می‌فهمد که آزادی مطلق توهمی کودکانه است، اما از این فهم به این نتیجه نمی‌رسد که هرگونه آزادی موهوم است... برعکس، درمی‌یابد آنچه ممکن است، آزادیِ درجه‌مند، موضعی، تاریخی، پرهزینه و نیازمندِ تمرین است. آزادیِ کسی که می‌داند چرا خشمگین می‌شود، از آزادیِ کسی که صرفاً خشمگین می‌شود بیشتر است... آزادیِ کسی که می‌تواند میلِ خود را در برابر بازار حفظ کند، از آزادیِ کسی که هر خواستن را اصالت می‌پندارد بیشتر است... آزادیِ کسی که می‌تواند در هیاهو تأمل کند، در ترس قضاوت کند و در لذت از خود بیگانه نشود، از آزادیِ کسی که فقط در کلام از اختیار دفاع می‌کند بیشتر است...

انسان نه پروژه‌ پایان‌ یافته‌ خداست، نه خطای محضِ طبیعت... او گرهی زنده از نیروهاست که می‌تواند، در شرایطی خاص، به فهمی از خود برسد که خودِ پیشینش را از اعتبار بیندازد. این بی‌اعتبار شدنِ خودِ پیشین، شاید شریف‌ترین صورتِ آزادی باشد. آزادی آن لحظه‌ای است که فرد درمی‌یابد بسیاری از آنچه به عنوان من می‌نامید، فقط عادت‌های تثبیت‌ شده تاریخ بوده است و با این کشف، نه در خلأ سقوط می‌کند و نه به ناامیدی پناه می‌برد، بلکه شروع می‌کند به ساختنِ نظمی درونی که کمتر دروغ بگوید، کمتر وامدارِ تحمیل باشد و بیشتر از توانِ واقعیِ زیستن برخیزد... انسان در این معنا، اگر آزاد نباشد، می‌تواند آزادتر شود؛ اگر مجبور باشد، مجبور نیست همیشه به یک شکل مجبور بماند و تمام حیثیتِ تراژیک و باشکوهِ او شاید در همین نکته نهفته است، اینکه هرگز از شبکه‌ علل (قانون علیت) بیرون نمی‌رود، اما می‌تواند درونِ آن، چنان شفاف، چنان دقیق و چنان نیرومند شود که ضرورت، به جای آنکه زندانِ او باشد، ماده‌ خامِ دگرآفرینی‌اش گردد. این نه پیروزیِ نهاییِ اراده است و نه تسلیمِ کامل به جبر؛ این هنرِ دشوارِ زیستن در میانِ نیروهاست، بی‌آنکه تماماً به کارگزارِ کورِ آن‌ها تبدیل شویم و شاید فلسفه، چیزی جز همین آموزشِ سختِ دیدن نیست، دیدنِ آنچه در ما می‌خواهد، آنچه به‌جای ما می‌خواهد و آنچه شاید روزی بتواند از خلالِ ما، اما نه به اسارتِ ما، به شکلی آزادتر بخواهد... فلسفه ای که پیشاپیش الهیات است...


پ.ن:

فلسفه از همان لحظه‌ای که نام خود را بر زبان می‌آورد، در واقع به محرابِ خاموش الهیات نزدیک شده است؛ نه از آن رو که می‌خواهد در لباس ایمان پنهان شود، بلکه چون هر اندیشیدنِ جدی، پیش از آن‌که به استدلال بدل شود، در برابر یک کلیتِ نامرئی خم می‌شود... ما خیال می‌کنیم از مفاهیم آغاز می‌کنیم، حال آن‌که مفاهیم خود از جایی تاریک‌ تر و کهن‌ تر برمی‌خیزند، از نوعی طلبِ تمامیت، از اشتیاق به آن واحدی که کثرتِ پراکنده را گرد می‌آورد. فلسفه اگر صادق باشد، باید بپذیرد که همیشه کمی دیرتر از این طلب وارد می‌شود؛ آن‌گاه که امر مقدس، حتی اگر نامی بر خود نداشته باشد، قبلاً جای خود را در جان ما باز کرده است. از همین‌جا است که الهیات نه یک شاخه‌ی فرعی، بلکه افقِ پنهانِ هر پرسش است...

الهیات را باید نه صرفاً مجموعه‌ای از آموزه‌ها، بلکه صورتِ کلیِ رابطه‌ی هستی با معنا فهمید؛ کلیتی که نه بیرون از جهان، بلکه در خودِ جهان تنیده است. امر کلی در الهیات، مانند آسمانی دوردست نیست که تنها از دور دیده شود؛ بلکه هوایی است که هر جز در آن نفس می‌کشد، بی‌آن‌که همیشه آگاه باشد. این کلیت، اگر درست دریافته شود، نه زندانی برای جزئیات، بلکه امکانِ ظهورِ آن‌هاست... جزئیات بدون آن، به دانه‌هایی سرگردان می‌مانند و آن کلیت بدون جزئیات، به انتزاعی بی‌خون و بی‌تجربه فرو می‌ریزد. پس الهیات، اگر اصیل باشد، نه حذفِ امر جزئی است و نه بلعیدنِ آن، بلکه همان نظمی است که به پراکندگیِ امور اجازه می‌دهد به‌ مثابه نشانه‌های یک حقیقتِ واحد بدرخشند...

اما امر جزئی، این موجودِ کوچک و لجوج، هرگز به‌راحتی در کلیت حل نمی‌شود... هر رخداد، هر چهره، هر زخم، هر کلمه، مقاومتِ خودش را دارد و درست در همین مقاومت است که معنا پدیدار می‌شود. کلیت، اگر بخواهد زنده بماند، باید خود را در جزئیات بازنویسی کند؛ باید از راهِ شکاف‌ها، از راهِ رگه‌های شکست‌خورده، از راهِ چیزهایی که نمی‌گذارند به‌سادگی سیستم شوند، عبور کند. حقیقت، بر خلاف میلِ ذهنِ نظم‌خواه، نه در یک آسمانِ بسته، بلکه در برخوردِ میانِ امر کلی و امر جزئی زاده می‌شود؛ جایی که کلیت می‌خواهد همه‌چیز را نام‌گذاری کند و جزئیات با لجبازیِ لطیفشان از نام فراتر می‌روند... آنچه ما واقعیت می‌نامیم، دقیقاً همین تنش است، کشمکشِ میان آن‌چه همه‌چیز را در بر می‌گیرد و آن‌چه به هیچ‌وجه حاضر نیست صرفاً نمونه باشد...

از این رو فلسفه، اگر بخواهد پیشاپیشِ الهیات باشد، باید نه در مقامِ رقیب، بلکه در مقامِ یادآور ظاهر شود؛ یادآورِ این‌که هر مفهوم، هرچند سخت و خشک، ردّی از یک دعوتِ نخستین را در خود دارد. این دعوت، دعوت به بازگشت به سرچشمه نیست، بلکه دعوت به دیدنِ سرچشمه در خودِ جاری شدنِ امور است. در این معنا، امر الهی چیزی دور از ماده نیست؛ بلکه در عمقِ همان بی‌قراری‌ای حاضر است که اشیا را از سکون می‌رهاند. جهان نه چون ماشینی بی‌روح، بلکه چون متنی پر از حاشیه و تعلیق پیش می‌رود و هر جز آن جمله‌ای است که هنوز معنای نهایی‌اش را تمام نکرده است. فلسفه، اگر چشم داشته باشد، همین ناتمامی را می‌خواند...

پس آنچه ما می‌جوییم، نه اثباتِ الهیات است و نه انکارِ آن؛ بلکه فهمِ نسبتِ رازآمیزِ کلیت با جزئیات، نسبتِ آسمان با خاک، نسبتِ معنا با زخمی که آن را می‌گشاید. در هر چیزِ کوچک، اگر درست نگاه کنیم، لرزشِ یک کلّ پنهان هست و در هر کلّ، اگر صادق باشیم، ردّی از شکستگی‌های جزئی که آن را ممکن کرده‌اند. فلسفه در نهایت هنرِ شنیدنِ این دو صداست، صدای امر کلی که می‌خواهد همه‌چیز را به وحدت بخواند و صدای امر جزئی که با هر تپشِ خود می‌گوید که من نیز حقیقت‌ام، من نیز راهی به سوی کل دارم و شاید شاهکارِ اندیشه دقیقاً آن‌جاست که این دو صدا نه در ستیز، بلکه در یک لرزشِ واحد، یکدیگر را روشن می‌کنند...

.

آزادیانسانسبک زندگیجبراراده
۰
۰
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید