این متن رو تقدیم میکنم به پویان و آیدای عزیزم که جبر جغرافیا ما را از هم دور کرد و شاید روایت حیرت این شکاف تنها ذره ای باشد که در قامت دوستیمان میتوانستم بکنم
دوست دار شما
گنجشک

دوستانی از ایران رفتند...
فقط از یک جغرافیا خارج نشدند...
آن ها از شبکهای از عادتها، از آن دستگاه خاموش اما بیامانِ تکرار، خود را جدا میکنند؛ از صدای خشونتی که از تهران به دیواره شیشه میخورد، از بوی گردی که عصرها روی برگهای تشنه درختان مینشیند، از آن کیفیت خاص نور که در هیچ جای جهان به این نحوِ خسته و نجیب بر میز نمیافتد، از زمزمهای که در خیابان هست حتی وقتی کسی سخن نمیگوید... انسان، آنگاه که میرود، بیش از آنکه از خانهاش دور شود، از آن نظم نادیدنیِ نشانه ها کنده میشود که تا دیروز به زندگی اش وزن میدادند و امروز، ناگهان، چون شی جا مانده در صحنه ای پس از پایان نمایش، بیپناه و ساکت میمانند و من در لحظه خداحافظی با دوستانی که از ایران میرفتند، بیش از آنکه به آنها نگاه کنم، به چیزهایی مینگریستم که ازشان جدا میشدند، به پیادهرویی که دیگر قدمهای آن ها را به خاطر نخواهد سپرد، به هوایی که از فردا دیگر با بازدم آن ها آمیخته نخواهد شد، به شهری که بیآنکه بداند، تفسیرکنندگان گمنام خود را از دست میدهد...
خداحافظی، اگر کسی بخواهد آن را به راستی بفهمد، هرگز صرفاً رخدادی عاطفی نیست؛ خداحافظی لحظه ای است که در آن زمان از سیر یکنواخت خود بیرون میافتد و مثل پردهای که ناگهان درز هایش آشکار شود، چین میخورد. در آن لحظه، گذشته دیگر پشت سر ما نیست؛ میآید و در کنار ما میایستد. آینده هم پیش رو نیست؛ چون چهره ای محو از دور به ما نگاه میکند و از همین اکنون، ما را به حساب میآورد... ما میان این دو، نه ایستادهایم و نه حرکت میکنیم؛ بلکه معلقیم، در تعلیقی که نامش وداع است... به همین دلیل است که در ایستگاه، در فرودگاه، در آستانه در، در کنار چمدانی نیمهباز، انسان به ناگهان روشن بین میشود... هر شی کوچک، هر حرکت بیاهمیت، ارزشی بیش از ظرفیت معمولش پیدا میکند. بند کفشِ او که شل شده است؛ دستی که میخواهد چیزی بگوید و به جایش یقه پیراهن را جابهجا میکند؛ مکثی کوتاه بر واژهای پیش پا افتاده؛ نگاه به ساعتی که گویی فقط زمان را نشان نمیدهد، بلکه تقدیر را امضا میکند. در این لحظات، جهان به صورت مجموعهای از نمادهای فشرده ظاهر میشود، چنان که انگار همه چیز سالها منتظر بوده تا در این دقیقه، معنای پنهان خود را آشکار کند...
دوستانم میرفتند، و این رفتن از آن افعالی نبود که بتوان با صرفِ جابهجایی توضیحش داد... آنان از کشوری میرفتند که در آن هر انسان، چه بخواهد چه نه، بارِ چندین تاریخ را بر شانه حمل میکند، تاریخِ زخمهایی که هنوز به زبان نیامدهاند، تاریخِ مقاومتهای کوچک و بینام، تاریخِ شرمهایی که در حافظه جمعی ته نشین شدهاند و نیز تاریخِ امیدهای سمجی که با همه شکستها هنوز از میان نرفتهاند... در اینجا، هیچ رفتنی فقط شخصی نیست؛ هر کس که میرود، انگار رشتهای از بافت مشترک را با خود میبرد و هر کس که میماند، در جایش خلایی حس میکند که نام ناپذیر است. این خلا نه فقط از جنس دلتنگی، که از جنس نقصان در دستگاه ادراک است؛ چون هر دوست، هر آشنا، هر هم قدم، یک زاویه دید به جهان اضافه میکند و وقتی میرود، بخشی از جهان واقعاً ناپدید میشود... از اینرو من در لحظه وداع، غمگین بودم نه فقط برای نبودنشان، بلکه برای آن بخشی از شهر، زبان، حافظه و حتی خویشتن خودم که قرار بود با رفتن آن ها کور شود...
اما در این غم چیزی بیش از اندوه نهفته بود؛ چیزی چون رشک، چون ستایش، چون ترسی فلسفی از نیرویی که انسان را از مکان میکَنَد و به افقهای تازه پرتاب میکند... زیرا رفتن، هرچند اغلب به زبان ضرورت بیان میشود، در ژرفترین لایهاش شکلی از اراده است؛ اراده ای که میگوید من نمیخواهم صرفا آنچه بر من گذشته است باشم، میخواهم امکان های دیگری از خود را نیز بیازمایم. در این معنا، مهاجرت فقط واکنش به رنج نیست؛ گاه تجسم خطرناک آزادی است... آنکه میرود، حتی اگر زیر فشار هزار ضرورت برود، در نقطهای از درون خویش این جمله را زمزمه کرده است که من بیش از آنم که این مکان تاکنون از من ساخته است و این جمله، اگر درست شنیده شود، هم نجیب است و هم هولناک. نجیب است، چون تسلیم شدن به واقعیت موجود را رد میکند؛ هولناک است، چون هر آفرینش تازه، مستلزم خیانت به صورتی پیشین از خویشتن است... انسان نمیتواند بی آنکه نسخهای از خود را پشت سر بگذارد، به نسخهای دیگر از خود بدل شود. از همین رو، در هر عزیمت اصیل، نوعی سوگواری پنهان است، سوگواری برای خویشِ ممکن اما محققنشده، برای آن کسی که اگر میماند، میتوانست باشد و دیگر نخواهد بود...
و من به دوستانم نگاه میکردم و میدانستم که نه فقط دارند خانه، خیابان، زبان و آسمان را ترک میکنند، بلکه دارند از یکی از صورتهای وجودی خودشان نیز عبور میکنند. آنها در کشوری دیگر، زیر نوری دیگر، در زبانی که ابتدا به دهانشان غریبه خواهد بود، آرام آرام کسی خواهند شد که اکنون هنوز برای خودشان هم نامعلوم است. این نامعلومی، تلخ است، اما شاید شریفترین چیزی است که نصیب انسان میشود. ما اغلب میخواهیم خود را همچون جوهری ثابت بفهمیم، چیزی کامل و شناختهشده، اما حقیقت این است که هر کس، تنها در عبورهایش آشکار میشود. انسان نه آن چیزی است که در آینه هر روزه میبیند، بلکه آن تنشی است که میان آنچه بوده و آنچه میتواند بشود، پیوسته برقرار است... اگر درنگ کنیم و با صبر به لحظه وداع بنگریم، درمییابیم که دوستی که میرود، در عین حال آینهای در برابر ما نگه میدارد، او با رفتن خود، ایستادن ما را نیز بر ما آشکار میکند؛ با خطر کردن خود، میزان ترس ما را؛ با ترک کردن خود، عمق وابستگی ما را و با امید نامطمئن خود، فرسودگی امیدهای ما را...
اما وداع فقط صحنه تقابلِ رفتن و ماندن نیست. در آن، راز عجیبی از نسبت انسان با مکان برملا میشود. ما معمولاً گمان میکنیم که شهرها و کشورها ظرف هایی بیرونیاند و ما محتوای متحرک آنها؛ حال آنکه مکانها خود در ما خانه میکنند. هر کوچه ای که چند بار از آن گذشتهایم، در اعصاب ما راهی ساخته است؛ هر پنجرهای که از پشتش به غروب نگاه کردهایم، بخشی از جبر خطی درون ما شده است؛ هر واژهای که فقط در یک زبان امکان آن لرزش خاص را دارد، ساختار عاطفی ما را شکل داده است. بنابراین، وقتی کسی از سرزمینی میرود، آن سرزمین را تماماً ترک نمیکند؛ آن را چون رسوبی نامرئی در خود حمل میکند. وطن، در سطحی عمیقتر، مجموعه ای از نسبت هاست، نسبت بدن با هوا، نسبت چشم با رنگ، نسبت حافظه با صدا، نسبت رنج با شوخی، نسبت ناامیدی با سرسختی. این نسبتها را نمیتوان در چمدان گذاشت، اما نمیتوان ترکشان هم کرد... آنها در تار و پود وجود مهاجران ادامه مییابند، گاه چون نعمتی گرم، گاه چون خاری که در هیچ سرزمینی به تمامی بیرون نمیآید...
از اینجاست که دشواری خداحافظی چند برابر میشود. زیرا آنچه ما در آستانه وداع احساس میکنیم، فقط فقدانِ پیشِ رو نیست؛ آگاهی مبهمی است از این که آن دیگری از این پس در دو زمان و دو فضا زیست خواهد کرد. بخشی از او همچنان در اینجا میماند، در کافه ای که قرار بود دوباره به آن بازگردیم، در شوخی نیمه تمامی که فقط او ادامهاش را بلد بود، در سکوتی که میان ما کیفیت خاصی داشت، در واژه هایی که دیگر کسی دقیقاً به همان لحن ادا نخواهد کرد، در فشار خواب هایی که به واسطه ذوق تحمل میکردیم... و بخشی از ان ها به جایی میرود که هنوز برای ما تصویر روشنی از آن وجود ندارد... آنان از این پس هم حاضرند و هم غایبند؛ هم نزدیک، چون حافظه ما به آن ها دسترسی دارد و هم دور، چون جهانِ تجربه هایشان دیگر با جهان ما هممکان نیست. انسان در برابر این دوپارگی، احساس غریبی میکند، انگار دوستش نمرده است، اما وحدت حضورش شکسته و دقیقاً همین شکستن است که اندوه مدرن را میسازد، اندوهی که نه عزاداری کامل میپذیرد و نه آرامش کامل...
احتمالا به همین دلیل است که سخن گفتن در لحظه خداحافظی اینقدر دشوار میشود. زبان، که در بسیاری از مواقع آنقدر جسور و پرمدعاست، ناگهان در برابر حقیقتی که از ظرفیت معمول معنا فراتر رفته، لکنت میگیرد. جملهها یا بیش از حد کوچک اند یا بیش از حد مصنوعی.
مواظب خودت باش در برابر عظمت جدایی، به چیزی شبیه برگ خشکی بدل میشود که بر سطح اقیانوس افتاده باشد.
حتماً میبینمت اغلب نه پیشگویی، بلکه تلاشی عصبی برای ترمیم شکافی است که میدانیم به این سادگی بسته نمیشود.
ارتباطمان قطع نمیشود هم گرچه صادقانه است، اما نمیتواند انکار کند که ارتباط، هرچند حفظ شود، از جنس دیگری خواهد شد...
ما در وداع، ناگزیر با محدودیت زبان روبهرو میشویم و همین محدودیت گاه حقیقتی شریف در خود دارد، هر آنچه واقعاً مهم است، به تمامی قابل بیان نیست. بعضی لحظات را فقط میتوان زیست، نمیتوان متنش کرد... بعضی اندوهها بهجای آنکه در واژهها ساکن شوند، در نحوه نگاه کردن، در تأخیر یک دست دادن، در مکثی قبل از برگشتن، در فروبردن ناگهانی اشک، حقیقت خود را پیدا میکنند...
من امروز دریافتم که انسان، وقتی با وداعی واقعی روبهرو میشود، ناچار است از بسیاری از توهمات روزمرهاش دست بکشد. یکی از این توهمات، توهم تملک بر دیگری است. ما دوستانمان را گاه چنان دوست داریم که فراموش میکنیم آنها برای ما خلق نشدهاند؛ آنها جریان های مستقلی از حیاتاند با ضرورتها، رنجها، تمناها و افق های خاص خود. دوستی اگر اصیل باشد، نمیتواند زندان باشد. آنکه واقعاً دوست میدارد، ناچار است رنج این حقیقت را نیز بپذیرد که دیگری حق دارد از مدار زیست او خارج شود، حق دارد راهی را برگزیند که نبودنش را به ما تحمیل میکند، حق دارد به سرنوشت خویش پاسخ دهد، حتی اگر این پاسخ، خلایی در سرنوشت ما به جا بگذارد. در این معنا، خداحافظی آزمون اخلاقی دوستی است، آیا ما دیگری را به خاطر خودش میخواهیم، یا به خاطر آن نقشی که در آرامش روانی و ثبات عادت های ما بازی میکند؟ اگر پاسخ دوم غالب باشد، اندوه ما آلوده به مالکیت است. اما اگر پاسخ نخست بتواند، هرچند با درد، سر برآورد، آنگاه وداع در عین تلخی، شکلی از بزرگواری مییابد...
با اینهمه، بزرگواری چیزی از زخم کم نمیکند. من زخمِ مکان را با تمام بدن حس میکردم. فرودگاه، آن معماری بیروح و گذرا، در چشم من ناگهان به مکانی فلسفی بدل شده بود؛ جایی که در آن، خطوط زندگی از هم جدا میشوند بیآنکه خصومتی میانشان باشد. چرخهای چمدان روی کف، صدایی تولید میکردند که از هر نوحه ای غمانگیزتر بود، چون کاملاً بیاعتنا بودند؛ جهان در لحظه های تعیین کننده ما، اغلب با بیتفاوتی کار میکند... نمایشگرها روشن بودند، مردم از کنار هم رد میشدند، ماموران، بررسی میکردند، درها باز و بسته میشدند، و در همین حین، برای من چیزی در مقیاس یک جهان فرو میریخت و چیزی دیگر، هنوز بینام، آغاز میشد... این نابرابری میان عظمت تجربه درونی و عادی بودن سازوکار بیرونی، خود یکی از تراژدی های جدایی است. انگار هستی به ما میگوید که رنج تو استثنایی است، اما ساختار جهان چنان است که این استثنا را نیز در صف، در گیت، در شماره پرواز، در ساعت حرکت ثبت میکند و پیش میبرد...
هنوز نرفته بودند و من از همان لحظه، شکلهای آینده دلتنگی را میدیدم، پیام هایی که با اختلاف ساعت فرستاده میشوند و همیشه چیزی از زندگی زنده را جا میگذارند؛ تماسهایی که در آن کیفیت صدا بیشتر از معنا حرف میزند؛ عکسهایی که لبخند را نشان میدهند اما دمای هوا، بوی خیابان، فشار تنهایی، دشواری شب اول و خستگیِ ترجمه مداوم خود به زبانی دیگر را پنهان میکنند... مهاجرت، از دور، اغلب یا رمانتیک دیده میشود یا صرفا فاجعهبار، حال آنکه حقیقت آن در پیچیدگیِ جانفرسایش نهفته است، مهاجر همزمان هم میبَرد و هم میبازد؛ هم خود را نجات میدهد و هم چیزی از خود را میسوزاند؛ هم به افقهای تازه دست میکشد و هم در نیمههای شب، ناگهان با شدتِ یک درد جسمانی، برای چیزی بهظاهر کوچک مثل طرز خاص سلام کردن، مثل مزه نان سنگک، مثل بینظمی آشنای خیابان، مثل فحشی که فقط در زبان مادری بهقدر کافی دقیق است، دلش میگیرد... انسان با عقل میرود، اما با تمام لایه های بدن و حافظهاش مجبور است بعدها هزینه رفتن را بپردازد...
با این همه، من نمیخواستم اندوه وداع را به شکلی واکنشی یا صرفاً منفی بفهمم. اندوه همیشه علامت ضعف نیست؛ گاه نشانه آن است که واقعیتی با شدتی فراتر از ظرفیت عادی مان بر ما وارد شده است. ما غمگین میشویم، چون چیزی مهم بوده است. دوستی که رفتنی است، اگر در ما چنین شکافی ایجاد میکند، از آن روست که حضورش واقعا در بافت زندگی ما نفوذ کرده بوده. رنجِ جدایی، به بیانی، گواهِ واقعیت پیوند است و شاید از این منظر بتوان گفت که وداع، در عین آنکه پایان یک نحوِ حضور است، جشن پنهان همان حضوری هم هست که ممکن شده بود. ما برای هر کسی اینگونه غمگین نمیشویم. تنها آن گاه که وجود دیگری در ما به صورت نیرویی زنده ریشه دوانده باشد، نبودنش چنین وزن میگیرد. بنابراین، حتی اشک نیز در خود نوعی تصدیق دارد، اینکه تو برای من صرفاً یکی از آدمها نبودی؛ تو بخشی از نحوِ بودنِ من در جهان شده بودی...
شاید عمیقترین چیز در لحظه خداحافظی این باشد که انسان میفهمد عشق، دوستی، نزدیکی، هیچ کدام تضمین کننده دوامِ صورتهای بیرونی نیستند. ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن، پیوندها لزوما با هم مکانی حفظ نمیشوند و هم مکانی نیز لزوماً به معنای پیوند نیست... بسیاری در کنار هم می مانند و سال هاست از هم وا رفته اند؛ و برخی میروند و در فاصله، به شکلی دیگر، حتی حقیقی تر در ما میمانند. این دریافت، اگرچه تلخ است، اما ما را از نوعی خامی نجات میدهد. دوستی را نباید با مجاورت اشتباه گرفت. آنچه اصیل است، اگرچه از فاصله زخم میخورد، اما الزاماً از آن نابود نمیشود. بلکه شکلش عوض میشود، از همراهی روزمره به نوعی همحضوری درونی، از دیدنِ مکرر به یادآوریِ بارور، از گفتوگوی بیواسطه به تفسیری طولانی از سکوتها و نشانهها و این شکل تازه، هرچند فقیرتر از تماس زنده است، گاه لایهای از تاملات و حقیقت را نیز ممکن میکند که در نزدیکیِ بیوقفه پنهان مانده بود...
وقتی آخرین لحظه رسید، من فهمیدم که هیچ وداعی باشکوهتر از وداعی نیست که در آن، انسان نه انکار میکند، نه تصاحب، نه تظاهر به قوتی دروغین... باید اجازه داد رنج، رنج باشد؛ باید پذیرفت که دل در بعضی لحظات واقعا فرو میریزد؛ باید قبول کرد که بزرگسالی به معنای بیاحساسی نیست، بلکه توانِ تاب آوردنِ معنا های پیچیده است. میتوان هم برای رفتن دیگری خوشحال بود و هم از نبودنش شکسته شد؛ میتوان هم به ضرورت عزیمت احترام گذاشت و هم از بیرحمی ضرورت متنفر بود؛ میتوان هم آرزوی گشایش برای او داشت و هم در تهِ جان، با خود زمزمه کرد که کاش جهان طوری دیگر چیده شده بود. بلوغ، شاید بیش از هر چیز، همین توانایی در حملِ تناقض هاست بیآنکه به ساده سازی پناه ببریم...
و اکنون که به آن لحظه فکر میکنم، میبینم خداحافظی با دوستانی که از ایران میروند، در نهایت فقط صحنهای شخصی نبود؛ تمثیلی بود از وضع ما، از عصر ما، از انسان معاصر که پیوسته میان ریشه و حرکت، میان حافظه و امکان، میان تعلق و گریز، میان زخمِ ماندن و زخمِ رفتن، در نوسان است. ما دیگر آن موجودات ساده ای نیستیم که یکبار برای همیشه در خاکی آرام بگیریم و همه معنا های خود را از همانجا استخراج کنیم. جهان ما، جهانی از گسیختگیها و ترجمه ها و عبورهاست. اما درست در همین جهانِ شکسته، دوستی معنای بیبدیل خود را پیدا میکند، چون دوستی یکی از آخرین شکلهای مقاومت در برابر پراکندگی محض است. دوست، کسی است که حضورش به جهانِ متلاطم تو نوعی نسبت، نوعی خط، نوعی تداوم میدهد. و وقتی میرود، تو ناگهان قدرِ آن خط را میفهمی؛ قدرِ آن نظمی را که بیصدا درون آشوبت ساخته بود...
پس من در آن وداع، نه فقط با دوستانم، که با نسخهای از خودم خداحافظی کردم؛ با کسی که جهانش هنوز آن ها را در شعاع روزانه خود داشت، با آن کسی که میتوانست بیآنکه به فاصله فکر کند، تلفن را بردارد یا جایی قرار بگذارد. اما همین فقدان، همزمان، مرا به درکی تازه رساند، ما آنچه را دوست میداریم، هرگز واقعاً در اختیار نداریم؛ فقط برای مدتی کوتاه، در همسایگیِ معنادارِ آن زندگی میکنیم و شاید شان انسان همین باشد که این همسایگی های زودگذر را با چنان شدت و صداقتی زندگی کند که حتی پس از فروپاشی صورت یا حقیقتشان باقی بماند. دوستانم رفتند و ایران، در آن لحظه، برای من نه فقط نام یک کشور، که نام زخمی شد که در آن، عشق به مکان، عشق به آدمها، میل به رهایی، خشونت ضرورت و شکوه تحمل ناپذیرِ امید، همه در هم فشرده شده بودند و من در سکوت پس از رفتنشان فهمیدم که بعضی خداحافظی ها تمام نمیشوند؛ آنها در انسان تهنشین میشوند، به شیوه نگاه کردنش راه پیدا میکنند، در جملههایش مکث میسازند، میانه خواب هایش در میزنند و سالها بعد، وقتی از کنار بویی آشنا یا نوری فراموش شده عبور میکند، دوباره سر برمیآورند؛ نه چون خاطرهای صرف، بلکه چون حقیقتی زنده، اینکه ما با هر وداعِ واقعی، هم چیزی را از دست میدهیم و هم چیزی را درباره ذاتِ عشق، زمان، آزادی و تنهایی برای همیشه به دست میآوریم...