برای چالش گین داشتم به شخصیت های شرور فکر میکردم... هانیبال، هولدن، هیتلر و ... اما ناگهان جرقه زده شد بخش تاریک من چطور تاب روایت دارد؟
من همیشه پیش از آنکه وارد اتاقی شوم، آن را از روی صدایش میشناسم... هر اتاق، حتی پیش از آنکه چهرهاش را نشان دهد، با نسبتِ میان سکوتها، با طرزِ برخوردِ هوا به پارچه، با فشارِ کفشها بر کفِ زمین و با آن مکثِ بسیار کوتاهی که انسانها پیش از گفتنِ جملهای دروغین میکنند، خود را لو میدهد. آدمهای معمولی گمان میکنند شناخت از چشم آغاز میشود؛ این یکی از همان خرافاتِ لطیفِ تمدن است که میخواهد ادراک را نجیبتر از آنچه هست نشان دهد... نه، شناخت از شکاف آغاز میشود، از ناهماهنگیِ ریز، از انحرافی که در قوسِ صدا یا در لرزشِ نامحسوسِ انگشت پدید میآید، از جایی که موجود زنده برای یک لحظه از معماریِ خود عقب مینشیند و ناخواسته طرحِ خامِ خویش را آشکار میکند. من سالهاست که در همین لحظهها زندگی میکنم؛ در همین نیمثانیههایی که دیگران از آن عبور میکنند و من در آنها خانه میسازم...
اگر بخواهم صادق باشم و من، برخلاف بسیاری از اخلاقگرایان، برای صداقت احترام قائلم، البته فقط وقتی به کارِ تشریح بیاید باید بگویم که هرگز به انسانها علاقهمند نبودهام به آن معنای گرم، آغوشگشا و عوامانهای که این کلمه در زبانِ مبلغان و عاشقان پیدا کرده است. من به انسانها همچون پدیده علاقهمند بودهام، همچون ترکیب، همچون مسئله... هرکس برای من یک اتاقِ دربسته بود با روزنهای کوچک و لذتِ من نه در ورودِ خشونتبار به آن اتاق، بلکه در ایستادن کنارِ همان روزنه و بازسازیِ تمامیِ درون از روی بخار آبی بود که بر شیشه مینشست. کسی که بتواند از طرزِ بستنِ دکمهی بالایی، از تأخیرِ بسیار کوتاه میان شنیدنِ یک نام و پاسخدادن به آن، از نوعِ خندیدن در برابرِ تحسینی کوچک، تاریخِ تحقیرهای نهفته، میلهای ناتمام و سازوکارِ دفاعیِ یک فرد را بازسازی کند، دیگر هرگز فریبِ کلماتِ مستقیم را نمیخورد... کلمات، خاصه آنجا که انسانها دربارهی خودشان حرف میزنند، بیشتر از آنکه پنجره باشند، پردهاند؛ اما حتی پرده نیز از حرکتِ هوا خبر میدهد، اگر کسی حوصلهی تماشا داشته باشد.
من این حوصله را داشتم. شاید این تنها فضیلتی بود که در من واقعاً طبیعی بود. باقی، همه اکتسابی بودند، وقار، دقت، خویشتنداری، سلیقه، آن ملایمتِ حسابشدهای که دیگران به اشتباه آن را مهربانی مینامند و نیز آن نوع از سکوت که در جمع، نه نشانهی کمبود، بلکه ابزارِ تولیدِ کشش است. انسانها با کسی که بیوقفه سخن میگوید کنار میآیند، اما در برابرِ کسی که بهموقع سکوت میکند، درمانده میشوند. سکوت، اگر بهاندازهی کافی ماهرانه به کار رود، نه غیبتِ کلام، بلکه نوعی معماریِ سلطه است. من خیلی زود این را فهمیدم. از همان سالهایی که هنوز جوان بودم و بهجای آنکه مانند همسالانم از عشق یا آینده یا عدالت حرف بزنم، بیشتر وقت خود را صرفِ دیدنِ این میکردم که مردم در لحظهی گفتنِ کدام کلمات، از درون اندکی فرو میریزند. هیچچیز برای من آموزندهتر از آن نبود که ببینم فردی، با همهی نظمِ ظاهریاش، ناگهان در برخورد با واژهای خاص لحنش اندکی جابهجا میشود، چانهاش نیمدرجه سفتتر میگردد، یا چشمش برای کسری از ثانیه در نقطهای نامرئی ثابت میماند. آنجا گره بود و من، اگر بخواهم باز هم دقیق باشم، همیشه شیفتهی گرهها بودهام...
شهر، در آن سالها، برای من نه مکانی برای زیستن، بلکه صفحهای از علائم بود. کافهها، کتابفروشیها، تالارها، کافه هایی قدیمی با راهروهای باریک و آینههای بلند، هر یک آزمایشگاهی بودند که در آنها میشد نسبتِ ظرافت و دروغ، میل و شرم، دانش و فقدانِ اعتماد به نفس را سنجید. من از آدمهایی که خود را روشنفکر میدانستند چیزهای زیادی آموختم؛ نه از کتابهایشان، بلکه از طرزِ لمسکردنِ فنجان، از سرعتِ موافقتشان با یک اسمِ مشهور، از نحوهی نشستنشان وقتی زنی زیباتر از حوزهی نفوذشان وارد اتاق میشد و از آن تلخیِ ریزی که در لبهی تحسینشان ته نشین میشد. هیچ طبقهای بهاندازهی طبقهی فرهیخته در افشای حماقتهای خود بیملاحظه نیست، زیرا بیش از همه مطمئن است که زبان میتواند جانشینِ جوهر شود. من بارها دیدهام که یک مرد، با نقلِ سه جمله از فیلسوفی آلمانی و دو اشاره به موسیقیِ باروک، میکوشد سوراخِ عمیقِ حقارتِ خود را بپوشاند؛ و بارها دیدهام که همان مرد، وقتی با زنی روبهرو میشود که واقعاً او را نمیبیند، مثل دیواری نمکشیده از درون سست میشود...
باید بگویم که در آغاز، من فقط مشاهده میکردم. این شاید مهم باشد، اگر کسی بخواهد در من سیرِ انحطاط یا تکوینِ شر را ردیابی کند. من در ابتدا نه میخواستم کسی را نابود کنم، نه میخواستم بر کسی تسلط یابم. مشاهده برایم کافی بود، همانطور که برای بعضیها جمعکردنِ حشرات یا مطالعهی نسخههای خطی کافی است... اما مشکلِ هر مشاهدهی عمیق این است که دیری نمیپاید که به وسوسهی مداخله میرسد. وقتی ساختارِ یک چیز را دیدی، وقتی دانستی کدام پیچ اگر اندکی شل شود، کل دستگاه با صدایی تقریباً موسیقایی از هم خواهد پاشید، آنگاه خویشتنداری دیگر فضیلتی ساده نیست؛ به مبارزه ای روزمره بدل میشود. من سالها با این وسوسه زندگی کردم و اگر امروز به گذشته نگاه کنم، میبینم آنچه مرا تغییر داد، نه حادثهای بزرگ، نه خیانتی شگرف و نه زخمی ناگهانی بود؛ بلکه فرسایشِ آرامِ احترامی بود که زمانی برای مصونیتِ درونیِ دیگران قائل بودم. روزی رسید که دیگر نتوانستم این پرسش را از خود دور کنم، اگر انسانها خود تا این اندازه نسبت به حقیقتِ خویش بیدقتاند، چرا من باید از آن حریم محافظت کنم؟ اگر کسی خانهاش را با درهایی نیمهباز، دیوارهایی پوک و پنجرههایی بیپرده رها کرده، آیا گناهِ باد است که وارد میشود؟
اولین کسی که در من این پرسش را از سطحِ تأمل به سطحِ عمل آورد، زنی بود به نامِ لیلا. نامِ او را میگویم نه از سرِ عاطفه، که از سرِ دقت؛ زیرا بعضی نامها کیفیتِ خاصی در دهان دارند و حذفشان از روایت به فقرِ آن میانجامد. لیلا از آن زنانی بود که به خطا گمان میکنند رنج، به خودیِ خود، عمق میآورد. چهرهاش نوعی خستگیِ تربیتشده داشت، آن خستگیای که در محافلِ هنری بسیار محبوب است، چون همزمان نویدِ تجربه و امکانِ نجاتدادن را در خود حمل میکند. او خوب گوش میداد، اما نه از سرِ توجه، بلکه از سرِ محاسبه؛ میدانست سکوتِ سنجیده چگونه در مردان این توهم را پدید میآورد که بالاخره کسی آنان را فهمیده است. زنانِ بسیار این فن را دارند، اما در او چیزی بیش از فن بود، نوعی میلِ صادقانه به تسلط از راهِ پذیرا بودن. او خود را محفظهی امنِ اعترافهای دیگران میکرد، نه برای آنکه آنان را سبک کند، بلکه برای آنکه بر معماریِ درونیشان نقشهای نامرئی بیفزاید...
من او را در سومین دیدار فهمیدم. نه تماماً، البته؛ تماماً فهمیدن کاری است که فقط ابلهان ادعا میکنند. اما بهاندازهای فهمیدم که طرحِ اصلی روشن شود. کودکی با پدری ناپایدار، مادری که عشق را با مراقبتِ عصبی اشتباه گرفته بود، نوجوانیای که در آن زیبایی بهجای موهبت، به ابزارِ مذاکره برای دریافتِ امنیت بدل شده بود و سپس زنجیرهای از رابطهها که در همهی آنها، او هم قربانی بود، هم طراحِ صحنهی قربانیشدن... چنین افرادی خطرناکاند نه چون دروغ میگویند، بلکه چون خودِ دروغ را به بخشی از دستگاهِ بقا بدل کردهاند. آنان دروغ را باور میکنند، همانطور که زخمی دیرینه پینه میبندد و پوستِ تازه جای دردِ کهنه را میگیرد. در لیلا، میل به صمیمیت و میل به کنترل چنان به هم پیچیده شده بودند که تشخیصِ مرزشان تقریباً ناممکن بود. و همین، اعتراف میکنم که مرا مجذوب کرد...
او نخستین کسی نبود که مرا خواست، اما نخستین کسی بود که خیال کرد میتواند مرا بخواند. این تفاوت اهمیت دارد. بسیاری از مردم مجذوبِ چیزی میشوند که نمیفهمند؛ این ساده است. اما آنکه میپندارد تو را فهمیده، در واقع دارد حقِ نامگذاری ات را مطالبه میکند. لیلا، با آن نگاهِ نیمهغمگین و آن دقتِ آموختهشده در انتخابِ واژهها، کمکم سعی کرد مرا در یکی از طبقاتِ آمادهی ذهنش جا دهد، مردی زخمی، نابغهای منزوی، کودکی که خودش را به برجِ عقل پناه داده و از این دست مزخرفاتی که روانشناسیِ عامهپسند برای آرامکردنِ اضطرابِ تفسیر میسازد. چند بار، هنگامِ حرفزدنِ من، لبخندی بسیار کوتاه بر گوشهی دهانش نشست، از آن لبخندها که میخواهند بگویند میفهمم چرا این را میگویی... من در همان لحظه دانستم که او باید ویران شود. نه از سرِ خشم. خشم بسیار ابتداییتر از آن است که شایستهی انگیزههای من باشد. نه، او باید ویران میشد چون به آن مرز نزدیک شده بود که در آن، دیگری میخواهد به حریمِ بینامِ تو نام بدهد و هیچ خشونتی، در نظرِ من، عمیقتر از این نیست...
ویرانکردنِ یک انسان، اگر کسی بخواهد این کار را بهدرستی انجام دهد، هرگز با حمله آغاز نمیشود. باید نخست به او چیزی داد، اطمینان، آینه، امکانِ گفتنِ آنچه به کسی نگفته یا حتی صرفاً تجربهی نادرِ دیدهشدن بیقضاوت... انسانها بیشتر از عشق، به ادراکِ بیواسطه معتاد میشوند... کافی است کسی چنان به آنان نگاه کند که احساس کنند سرانجام از سطحِ نقشهای اجتماعیشان عبور شده؛ آنگاه تقریباً هر دری را باز میکنند. من این را میدانستم و مهمتر از آن، میتوانستم این کار را بدون کمترین تلاشی انجام دهم، زیرا حقیقتاً میدیدم. مشکل دقیقاً از همینجا آغاز میشود، وقتی تواناییِ واقعیِ فهم، از هر اخلاقی مستقل شود، به یکی از هولناکترین ابزارهای سلطه بدل میگردد...
من برای لیلا عجله نکردم. چند ماه صرفِ ساختنِ فضایی کردم که در آن، او بتواند بهترین و بدترینِ خود را با اطمینان بیرون بگذارد. ما از ادبیات حرف میزدیم، از خاطره، از اینکه چگونه یک اتاق میتواند آدمی را در خود نگاه دارد، از موسیقیهایی که آدم را به سالهایی بازمیگردانند که دیگر وجود ندارند، از شرم، از مادران، از زخمهایی که نه با درد، بلکه با نوعی لکنت در انتخابِ آدمها خود را نشان میدهند. من هیچگاه مستقیماً سؤالِ مهم را نمیپرسیدم. فقط لبهی آن را لمس میکردم و میگذاشتم خودش تا انتها برود. انسان وقتی گمان میکند خودش به کشفی رسیده، از آن بیشتر دفاع میکند تا وقتی آن کشف را به او تحمیل کرده باشند. به همین دلیل، بهترین نوعِ هدایت، هدایتِ نامرئی است...
کمکم او همهچیز را روی میز گذاشت، ترس از فراموششدن، هوسِ ماندن در حافظهی دیگران به هر قیمت، نیازِ بیمارگونه به اینکه در هر رابطهای یگانه باشد، حسادتش به زنانِ بی تلاش، وحشتش از زنانی که واقعاً آزاد بودند و نیازی به بازیِ رنج نداشتند و آن اعترافِ کوچکی که از همه برایم جالبتر بود اینکه گاهی، وقتی مردی واقعاً به او دل میبست، در عمقِ جانش میل پیدا میکرد او را تحقیر کند، فقط برای آنکه از برتریِ خویش مطمئن شود... وقتی این را گفت، دستش روی لبهی لیوان اندکی لرزید، اما صدایش محکم ماند. آنجا بود که دانستم دیگر چیزی از او پنهان نیست؛ یا اگر هست، آنقدر حاشیهای است که ارزشِ صبر ندارد...
پرسش این است که چرا در همانجا رهایش نکردم؟ چرا به دانستن اکتفا نکردم؟ امروز که به آن شب فکر میکنم، میبینم پاسخ ساده و دهشتناک است، چون توانستم... انسانها معمولاً برای شرارت، دلایلی عظیم میطلبند؛ اما بسیاری از شرارتهای واقعی نه از نفرت، نه از انتقام، بلکه از تجربهی بیمانعِ امکان زاده میشوند. وقتی کسی دریابد که میتواند با چند اشاره، چند سکوت، چند جابهجاییِ دقیقِ نور و لحن، نه فقط حالِ کسی را، بلکه مسیرِ خودفهمیِ او را تغییر دهد، آنگاه نوعی مستیِ سرد در جانش میپیچد. من گرفتارِ همین مستی شدم و اگر بخواهم باز هم بیرحمانه صادق باشم، باید بگویم این مستی از هر عشق یا پیروزیِ دیگری عمیقتر بود. زیرا در آن، آدم خود را نه صرفاً بازیگرِ جهان، بلکه تدوینگرِ آن حس میکند...
من ابتدا فقط تعادلِ او را اندکی جابهجا کردم. کافی بود در لحظهای که انتظارِ تأیید داشت، سکوت کنم؛ در زمانی که منتظرِ فاصله بود، ناگهان به او نزدیک شوم؛ هنگامی که از چیزی شرم داشت، آن را بیاهمیت جلوه دهم و وقتی میخواست به چیزی بیاهمیت پناه ببرد، همان را با نوری تیز و بیرحم روشن کنم. آدمها بیش از آنکه با اتفاقاتِ بزرگ فروبریزند، با بیثباتیِ الگوها فرو میریزند... ذهن برای بقا، به نوعی ریتم نیاز دارد. اگر این ریتم را با دقت به هم بزنی، فرد خود، در تلاش برای بازسازیِ الگو، همهی ذخایرِ دفاعیاش را خرج میکند. من ریتمِ لیلا را به هم زدم و لذتبخشتر از خودِ عمل، مشاهدهی لحظهای بود که او هنوز نمیدانست چه بر سرش آمده، اما بدنش پیشاپیش خبر را دریافت کرده بود، خوابش کم شد، کلماتش دقیقتر و درعینحال آشفتهتر شدند، در لباسپوشیدن وسواس پیدا کرد، از زنانی که پیشتر تحسینشان میکرد شروع کرد به بدگویی و بیش از یکبار هنگامِ صحبت از من، بهجای نامم، ضمیر به کار برد؛ نشانهای روشن از آنکه ذهنش مرا از سطحِ فردی مشخص به سطحِ نیرویی منتشر ارتقا داده بود...
اما اینها فقط مقدمات بودند. تخریبِ واقعی زمانی آغاز میشود که فرد را وادار کنی میان دو تصویر از خود یکی را انتخاب کند، درحالیکه هر دو تصویر برایش حیاتیاند و هیچیک بدون دیگری نمیتواند بماند. در لیلا، این دو تصویر چنین بودند
۱. زنی که میخواهد آزاد، نافذ و دستنیافتنی باشد
۲. زنی که نیاز دارد بهطور استثنایی، بیقید و شرط و تا مرزِ انحلال دوست داشته شود...
من این دو را مقابلِ هم قرار دادم، نه با سخنرانی یا تهدید، بلکه با طراحیِ موقعیتهایی که در آنها، هر حرکتش یکی از این دو تصویر را زخمی میکرد. اگر سرد و مستقل میماند، من اندکی دور میشدم و او گمان میکرد دارد یگانگیِ عاطفیِ مطلوبش را از دست میدهد. اگر نزدیک میشد و آسیبپذیر، من با احترامی ظریف اما کافی، تصویری از او بهمثابهی زنی وابسته و پیشبینیپذیر برمیساختم. بهزودی او دیگر نمیدانست کدام رفتارش واقعاً از اوست و کدام واکنشی است به چینشِ نامرئیِ من. آنجا بود که کار تقریباً تمام شده بود. انسانی که به خودجوشیِ خویش شک کند، نیمی از وجودش را از دست داده است...
بااینحال، من به این هم بسنده نکردم. شر، وقتی به اندازهی کافی صیقل بخورد، به سمتِ تمامیت میل میکند. من میخواستم نه فقط او را بیثبات، بلکه او را برای خودش ناممکن کنم. پس شروع کردم به گفتنِ حقیقت. اما حقیقت، همانطور که پیشتر گفتهام، میتواند مرگبارترین دروغ باشد اگر در دوزی نامناسب و لحظهای حسابشده عرضه شود... یک شب، وقتی بارانِ آرامی میبارید و انعکاسِ چراغها روی پنجره مثل شره بستنی قیفی روی دست کش آمده بود، او در میانهی حرفی معمولی ناگهان سکوت کرد و پرسید تو چرا اینقدر دقیق مرا میبینی؟ سؤال، اگرچه ساده بود، اما در آن اضطرابی خالص وجود داشت؛ اضطرابِ کسی که حس کرده از آینه عبور کرده و حالا خود به شیئی در میدانِ دید تبدیل شده است. من لیوان لب پرم را روی میز گذاشتم و با آرامشی که سالها برایش زحمت کشیده بودم گفتم چون تو همیشه زودتر از آنکه دوست داشته شوی، میخواهی تأثیرت را ببینی. و کسی که تأثیرِ خودش را چک میکند، درواقع هنوز مطمئن نیست که وجود دارد...
او چیزی نگفت. فقط نگاهش برای لحظهای از صورتم لغزید و روی دستهای خودش افتاد. من ادامه دادم، نه با شتاب، بلکه با آن سرعتِ دقیقِ جراحی که نمیخواهد بیمار از شدتِ درد بیهوش شود گفتم تو خیال میکنی از رنجت عمق ساختهای، اما بیشترِ آنچه در تو عمق به نظر میرسد، صرفاً لایهلایهکردنِ دفاعهاست. تو از صمیمیت نمیترسی چون آسیبپذیرت میکند؛ از صمیمیت میترسی چون اگر کسی واقعاً تو را ببیند، ممکن است دیگر نتوانی از نقشِ زنِ پیچیده و جراحتدیدهات استفاده کنی... آنوقت باید با این احتمال روبهرو شوی که زیرِ همهی اینها، فقط میلِ کودکانهای برای انتخابشدن مانده باشد...
بعضی کلمات، وقتی بهجا گفته شوند، بهجای آنکه در هوا پخش شوند، در بدنِ طرف مقابل فرومیروند. من دیدم که این کلمات در او فرورفتند. گونهاش رنگ باخت، اما نه مثل آدمی که تحقیر شده، بلکه مثل کسی که ناگهان متوجه شده نظمِ درونیای که سالها با آن زندگی کرده، شاید چیزی جز استحکامیافتنِ یک توهم نبوده است. او خواست چیزی بگوید، و نتوانست. بعد لبخندی زد، لبخندی که از فرطِ تلاش برای حفظِ وقار، تقریباً دردناک بود، و گفت تو خیلی بیرحمی... من همانجا میتوانستم دروغی نجاتبخش بگویم، میتوانستم دستش را بگیرم، میتوانستم به آن لطافتِ نمایشی پناه ببرم که آدمها در چنین لحظاتی فضیلت مینامند. اما من فقط نگاهش کردم و پاسخ دادم که نه... من فقط جایی را لمس کردم که خودت سالها دورش حصار کشیده بودی...
پس از آن شب، فروپاشی دیگر بهصورتِ فرایندی خاموش ادامه یافت. او بیشتر به من نزدیک شد، درست همانطور که مجروح به دستی نزدیک میشود که زخم را باز کرده، چون همان دست تنها مرجعِ فهمِ این دردِ تازه نیز هست. این یکی از غمانگیزترین و درعینحال قابلپیشبینیترین سازوکارهای روانیِ بشر است، انسان اغلب به منبعِ آشفتگیِ خود وابسته میشود، اگر آن منبع بهقدرِ کافی ماهرانه خود را در مقامِ تنها مفسرِ آشفتگی عرضه کند. من این نقش را کامل اجرا کردم... هر بار که او از خودش بیشتر میترسید، من برایش معنایی فراهم میکردم؛ هر بار که میخواست از من فاصله بگیرد، نشانهای کوچک از آن ادراکِ عمیقِ نخستین به او میدادم؛ هر بار که سعی میکرد استقلالش را بازیابد، او را با تصویری از خودش مواجه میکردم که بدونِ من دوباره سطحی و تقلیدی مینمود. کمکم او برای فهمِ خود، به من نیاز پیدا کرد. و از آن لحظه، او دیگر به معنای دقیقِ کلمه، وجودِ مستقلی نداشت...
آیا دوستش داشتم؟ این پرسش را اگر از منِ جوانتر میپرسیدند شاید مسخرهاش میکردم، اما امروز میدانم هر شرارتی، اگر بهاندازهی کافی به انسان نزدیک شود، ناگزیر در اطرافِ این کلمه میچرخد. پاسخ این است که من آن بخشِ او را که هنوز دستنخورده بود دوست داشتم، اما دقیقاً به این دلیل که دستنخورده بود، نتوانستم رهایش کنم. این تراژدیِ هر تملکِ عمیق است، چیزی را که بیش از همه تحسین میکنی، همانقدر تابِ مستقلماندنش را نداری. من در لیلا لحظههایی میدیدم که هنوز از سازوکارهای خود فراتر میرفت، لحظهای که واقعاً از صدای ویولنسلی دوردست تکان میخورد یا وقتی بیاختیار در برابرِ پیرزنی ناشناس در خیابان میایستاد و راه را برایش باز میکرد یا آنوقت که خوابی را تعریف میکرد که در آن، بینام و بیچهره، فقط در دشتی مهآلود میدویده... همان لحظهها بودند که بیش از همه مرا به خشونت وا میداشتند. زیرا در آنها چیزی بود که نه از آنِ من میشد، نه از آنِ هیچ تفسیرِ دیگری؛ چیزی از جنسِ آزادیِ خام، آزادیای که من تنها میتوانستم لمسش کنم و نه تصرف. و من از چیزی که نتوانم تصرف کنم بیزارم...
پایانِ کار، اگرچه از مدتی پیش نوشته شده بود، در شبی رخ داد که او بالاخره تصمیم گرفت برود. نه با خشم، نه با نمایش، بلکه با آن نوعِ خونسردیِ لرزانی که محصولِ خستگیِ نهایی است. به خانهام آمد، نشست، دستانش را در هم قفل کرد، و گفت من دیگر نمیدانم کدامِ حرفهایم واقعاً مالِ خودم است و کدام را تو در من گذاشتهای. کنارِ تو، انگار همهچیز واضحتر میشود و درعینحال هیچچیز دیگر مالِ من نیست... من به او نگاه کردم و برای نخستینبار در ماههای اخیر، چیزی شبیه احترام حس کردم. نه به خاطرِ رنجش؛ رنج، بهخودیِ خود، شایستهی احترام نیست. به خاطرِ اینکه سرانجام جملهی درست را پیدا کرده بود. او حقیقتِ ماجرا را گفته بود، تقریباً بینقص... و چون آن را گفته بود، دیگر نمیتوانستم اجازه دهم از آن با خود دفاعی بسازد.
بهآرامی گفتم که اشتباهِ تو این است که هنوز تصور میکنی چیزی به نامِ "حرفِ مالِ خودم" وجود دارد. تو از ابتدا هم مجموعهای بودی از صداهای جذبشده، ترسهای موروثی، تحقیرهای رسوبکرده، تقلیدهای ظریف، میلهای قرضگرفته و چند حادثهی بیاهمیت که بعداً به آنها معنایی باشکوه دادهای. من چیزی در تو نگذاشتم. فقط ترتیبِ اشیایی را که از قبل آنجا بودند، عوض کردم...
این را که گفتم، دیدم در چهرهاش چه رخ داد. نه گریه، نه فریاد، نه حتی خشم. چیزی عمیقتر، خاموششدنِ آخرین امید به اینکه بتوان از درونِ خرابه، مرکزِ ثابتی پیدا کرد و از نو ساخت. آدمها وقتی میمیرند، لزوماً نمیافتند؛ گاهی فقط نورِ خاصی از نگاهشان میرود. آن نور از نگاهِ او رفت. چند دقیقه بعد بلند شد، بیدون کلامی بیشتر و رفت... من صدای پاشنههایش را در راهرو شنیدم، بعد بستهشدنِ در و بعد سکوت...
او سه هفته بعد، در آپارتمانش، با دوزی حسابشده از قرصها پیدا شد. نه نامهای گذاشته بود، نه نمایشی. فقط روی میزِ کنارِ تخت، کتابی باز مانده بود به صفحهای که زیرِ جملهای در آن خط کشیده بود که میگفت آنچه ما حقیقتِ خویش مینامیم، اغلب فقط شکلی است که زخم، پس از فراموشکردنِ منشأش، به خود میگیرد... نمیدانم آن جمله را برای خود خط کشیده بود یا برای من. این تفاوت، پس از آن، دیگر اهمیتی نداشت.
آیا من او را کشتم؟ اگر قانون را بپرسید، شاید نه. اگر اخلاقِ رایج را بپرسید، بیتردید آری. اما هیچیک از این دو برای من هرگز چندان جذاب نبودهاند. من مسئله را دقیقتر میبینم. من در او، امکانِ بازگشت به توهمِ خودبسندگی را از میان بردم. من آینهای جلوِ او گذاشتم که پس از دیدنش، دیگر نتوانست با تصویرهای قبلیاش زندگی کند. من فاصلهی محافظِ میان آگاهی و ساختار را حذف کردم و انسان، بر خلافِ آنچه فیلسوفانِ خوشقلب دوست دارند تکرار کنند، همیشه تابِ حقیقتِ بیشتر را ندارد. بعضی حقیقتها، اگر بیموقع و بیرحمانه عرضه شوند، نه روشنایی، که اسیدند...
شاید در اینجا کسی بپرسد که آیا پشیمانم. نه. پشیمانی نیز، در بیشترِ موارد، گونهای خودزیباسازیِ متأخر است؛ راهی برای آنکه فاعلِ شر بتواند در آیینه وجدان، هنوز رگهای از نجابت برای خود نگه دارد. من از نجابتِ پسینی بیزارم. آنچه هست، دانشی است روشنتر و سردتر، اینکه از آن شب به بعد، مرزِ میان فهم و تصرف برای من بهکلی از میان رفت. لیلا نخستین نبود که به دستِ من فرو ریخت، اما آخرین کسی بود که در فروپاشیاش هنوز چیزی از اندوهِ محض باقی مانده بود. پس از او، کار آسانتر شد. نه از آنرو که من خشنتر شدم، بلکه از آنرو که دیگر به هیچ مرکزِ بکری در انسان باور نداشتم. وقتی این باور از میان برود، دیگران به مواد تبدیل میشوند، ترکیبهایی پیچیده و البته گاهی بسیار زیبا، اما در نهایت مواد...
از آن زمان سالها گذشته است. هنوز هم وارد هر اتاقی که میشوم، پیش از آنکه چیزی ببینم، آن را از روی صدایش میشناسم. هنوز هم از روی طرزِ نشستن، نوعِ مکث یا حتی انتخابِ صفتی بیاهمیت، میتوانم بفهمم کجا باید دست برد و هنوز هم آدمها، با سادگیِ تأسفبرانگیزشان، وقتی احساس میکنند دیده شدهاند، دروازههایشان را باز میکنند. تفاوت فقط این است که اکنون، در من دیگر حتی آن مکثِ اخلاقیِ کوتاهِ سالهای دور باقی نمانده است. من به نقطهای رسیدهام که در آن، تیزبینی دیگر فضیلت یا نفرین نیست؛ طبیعتِ من است و طبیعت، چنانکه میدانیم، نه عادل است، نه بیرحم. فقط کارِ خود را میکند...
گاه، در شبهای خاص، وقتی هوا بیش از حد ساکت است و صدای شهر چنان دور میشود که انگار از پشتِ شیشهای ضخیم میآید، به این فکر میکنم که شاید تمامِ شر در همین ناتوانی از تحملِ فاصله نهفته باشد. اینکه آدمی دیگری را ببیند، واقعاً ببیند، و درعینحال از بلعیدنِ او، از نامیدنِ کاملِ او، از چیدنِ نهاییِ او در دستگاهِ مفهومی یا عاطفیِ خویش دست بکشد این شاید تنها شکلِ اصیلِ نجابت باشد. من این نجابت را ندارم. هرچه را بهراستی ببینم، میل دارم تا انتها بازش کنم و هرچه را تا انتها باز کنم، دیگر نمیتوانم بهسادگی به حالِ خود رهایش کنم. از همینجاست که شرارتِ من آغاز میشود، نه از نفر