سلام عزیزان
یش از آنکه به متن اصلی بپردازم، میخواهم تأملی کوتاه داشته باشم...
گمان میکردم خداحافظیِ کوتاهم پس از آخرین نامه، راهی به رهایی است؛ اما حالا میبینم که رهایی، خود، دامی است در کمین. باید به نوشتن و اندیشیدن ادامه داد. شاید تلاش کردن، تنها راهِ گشودنِ دریچهای از امکان در این ورطهای باشد که اسیدِ پوچی و بیمعنایی، جانِ آن را میتراشد. من در برابر شما خوانندگانِ عزیزی که با لطفِ خود مرا همراهی میکنید، مسئولیتی دارم؛ مسئولیتی که پایبندی به آن، همسنگِ پایبندی به اندیشه است. پس باید راهم را نه با گریز، که با تقویتِ اقتدارِ خویش(تن) ادامه دهم...
البته که از دامِ روانشناسیِ سخیف و زردپراکنیهایی که مدام به استراحتِ صرف یا تسکینِ موقت فرامیخوانند، گذر کردهام. در امارتی که بویِ نم گرفته و ساکنانش همگی به تابلوها خیره ماندهاند، من ترجیح میدهم به سراغِ فاضلاب بروم؛ هرچند از ژرفایِ این فاضلابِ جهانی آگاهیِ چندانی ندارم، اما میکوشم تا آنجا که در توان دارم، از فروپاشیِ امارت زیرِ بارِ این نمِ مزمن جلوگیری کنم...
ممنون که مرا میخوانید و تاب میآورید. شنیدنِ نظرات و همصحبتی با شما برای من، هم جذاب است و هم افتخاری بزرگ است باشد که نزدیک تر و گشوده تر همدیگر را بخوانیم...
پیش از آنکه «چالشِ نامه» را آغاز کنم و به چنین گستردگی برسد، ایدهی دیگری در ذهن داشتم: اینکه از شما بخواهم دربارهی شغل و پیشهی خود بنویسید تا من آن را بازخوانی کنم. میخواستم ببینیم در کار و زندگیِ شما چه امکانهایی نهفته است که امروز در چنبرهی تکنیکها گم شده و معنا، در میانهی هر تلاشی، به فراموشی سپرده شده است...
شاید این معنا آفرینی را ادامه دهم...
نظراتتون رو میخونم اگر میشه کمکم کنید یا اگر فکر میکنید میشه جامعه هم صحبتی شکل داد در این میان و در ادامه صورت بندی ای راجب پیشه و شغلی که من رو از شگفتی پر میکنه رو بازخوانی میکنم...
پیشه، آن نامِ آرامِ چیزی نیست که تنها نان را از جهان جدا میکند؛ پیشه، شیوهای است که بدن، خود را به زمان میدوزد. هر شغل، پیش از آنکه عنوانی در اسناد اداری باشد، نوعی نسبت است، نسبتِ دست با ماده، نسبتِ چشم با رنج، نسبتِ تکرار با معنا. انسان در کار، فقط چیزی تولید نمیکند؛ خود را نیز، قطعهقطعه، در میان ابزارها، در میان عادتها، در میان ساعتهایی که مثل میخ در دیوار روز کوبیده میشوند، بازمیچیند. از همینجاست که میتوان گفت شغل، تنها وسیلهی زیستن نیست، بلکه نوعی خوانشِ جهان است؛ هر پیشه، تفسیریست از آنچه شایستهی لمسکردن، نجاتدادن، ساختن، یا تحملکردن است. بعضی مشاغل جهان را به کالا تقلیل میدهند، بعضی به عدد، بعضی به فرمان و بعضی، نادر و خاموش، جهان را در ضعیفترین ارتعاشِ حیاتش میخوانند...
از این منظر، کار صرفاً اقتصادِ نیرو نیست، بلکه اخلاقِ توجه است. آنکه پیشهای را بر دوش میگیرد، ناگزیر نوعی بنیان جزئی را نیز با خود حمل میکند، اینکه چه چیز مهم است، چه چیز باید فوری دیده شود، چه چیز میتواند به تعویق افتد، چه چیز هرگز... در کار، روح اگر اصلاً چیزی جز آرایشِ شدتها نباشد، به ریتمی مشخص تن میدهد. نیچه جایی در پشتِ هر فضیلت، تبارِ نیروها را میجوید؛ اسپینوزا در هر کنش، افزایش یا کاهشِ توانِ بودن را میسنجد و بنیامین در هر شیء روزمره، برقِ تاریخیِ نهفتهای را که در لحظهای خاص میجهد، شکار میکند. پس اگر بخواهیم از یک شغل سخن بگوییم، باید از آن نه چون برچسبی اجتماعی، بلکه چون صحنهای مینیاتوری از کشاکشِ زمان، رنج، بدن و امید حرف بزنیم؛ چون جایگاهی که در آن، تمدن با همهی اداهایش ناگهان تا سطحِ یک تخت، یک نبض، یک لیوان آب و یک دستِ لرزان فرو میریزد و حقیقتِ خود را آشکار میکند...

در میان پیشهها، پرستاری از آن کارهاییست که عظمتش را نه از شکوه، بلکه از مجاورت با امرِ خرد و شکننده میگیرد. پرستار، برخلاف قهرمانِ حماسی، در میدانِ پیروزی ظاهر نمیشود؛ او در راهروهای نیمهروشن، در بوی الکل و دارو، در زنگهای مکرر، در پروندههایی که نامها را به علائم حیاتی ترجمه میکنند، کار میکند. اما درست همینجاست که باید ایستاد، زیرا آنچه جهانِ مدرن پست و عادی میپندارد، اغلب حاملِ آخرین ذخایرِ انسانیت است. پرستار، حافظِ آستانههاست، آستانهی خواب و بیداری، آستانهی درد و تسکین، آستانهی ترس و اعتماد، آستانهی تنِ فردی و نظامِ بیچهرهی درمان... او مأمورِ زندگی در انتزاع نیست؛ با نفسِ بریده، با پوستِ تبدار، با چشمِ نگران، با بیحوصلگیِ بیمار، با تکرارِ تقاضاهای کوچک و با آن خواریِ عظیمی سروکار دارد که بیماری بر انسان تحمیل میکند، اینکه آدمی ناگهان دیگر نتواند حتی در ابتداییترین امور، خودْ کفایتِ خویش باشد...
اگر پزشک، در تخیلِ عمومی، اغلب چهرهی تصمیم است، پرستار چهرهی استمرار است؛ و تاریخِ رنج، بیش از آنکه به تصمیم وابسته باشد، به استمرار وابسته است. تصمیم برق میزند و استمرار میسوزد. تصمیم میتواند باشکوه باشد، اما استمرار است که جهان را از فروپاشی روزانه نجات میدهد. پرستاری هنرِ تابآوردنِ نزدیک است؛ نزدیکیای که نه رمانتیک است و نه انتزاعی. نزدیکی به بدنی که بوی ضعف میدهد، نزدیکی به انسانی که شاید به سبب درد، ناسپاس، خشمگین یا خاموش شده باشد، نزدیکی به ساعاتی که در آن هیچ رخداد بزرگی اتفاق نمیافتد و با این حال همهچیز در همان هیچ تعیین میشود. آنکه بتواند در چنین اقلیمی از فرسایش، دقت را به مهر و مهر را به انضباط و انضباط را به نیرویی زنده بدل کند، در حقیقت به مرتبهای از آفرینش رسیده که کمتر از نوشتنِ یک شاهکار نیست...
زیرا پرستاری، اگر خوب دیده شود، نوشتن بر کاغذ نیست؛ نوشتن بر اعصابِ جهان است. هر بار که پرستار بالشِ بیماری را جابهجا میکند، دارویی را بهموقع میرساند، از ترکخوردنِ روحِ یک بیمار با یک جملهی کوتاه جلوگیری میکند، در واقع در حاشیهی آن متنِ عظیم و نامرئی مداخله میکند که نامش ادامهی زندگی است. حقیقت در همین جزئیاتِ نجاتبخش لانه دارد؛ در اینکه تمدن، با همهی دستگاهها و دانشها و نمودارهایش، سرانجام محتاجِ دستی میشود که پتو را کمی بالاتر بکشد. اینجا دیالکتیکِ شگفتی رخ میدهد، تکنیک به اوج میرسد تا دوباره به ابتداییترین ژستِ مراقبت بازگردد و مگر نه اینکه هر پیشرفتِ راستین، در نهایت، باید توانِ ما را برای حفظِ امرِ آسیبپذیر بیشتر کند؟
اما بازخوانیِ پرستاری فقط ستایشِ همدلی نیست؛ این شغل، میدانِ قدرت نیز هست، و باید آن را با چشمی بیرحم دید. پرستار کسی است که هر روز با اقتصادِ توجه میجنگد. در جهانی که سرمایه، سرعت را میپرستد و نظامها، انسان را به مورد، تخت، شماره، یا کیس پزشکی تقلیل میدهند، پرستاری آخرین مقاومتِ توجهِ غیرکالاییست. این مقاومت، شورشی پرسر و صدا نیست؛ بیشتر شبیه امتناعی خاموش است از اینکه بیمار فقط یک وضعیت بالینی باشد. باید پرسید کدام نیرو در اینجا عمل میکند؟ آیا پرستاری صرفاً اخلاقِ ترحم است؟ نه، اگر آن را درست بفهمیم... پرستاری در شکلِ اصیلش، ترحمِ ناتوان نیست، بلکه وفاداریِ قدرت به آن چیزیست که هنوز میتواند نجات یابد. آنکه از فرسودگی، شیفت، کمخوابی، و تکرار عبور میکند و هنوز دقتش را از دست نمیدهد، صرفاً مهربان نیست؛ او واجدِ نوعی توان است، نوعی انضباطِ زنده، نوعی آریگفتن به حیات در جایی که حیات خود را به صورتِ زخم، تب، اضطراب و انتظار نشان میدهد...
میتوان گفت پرستار مباشرِ افزایشِ توانِ بودن است. او همیشه شفا نمیدهد، همیشه نجات نمیدهد، همیشه مرگ را عقب نمیزند؛ اما در هر کنشِ درستش، از شدتِ انفعال میکاهد... او برای بیمار فقط دارو نمیآورد؛ امکانِ دوبارهجمعشدنِ نفس، فکر، و بدن را فراهم میکند. حتی آنجا که درمانی در کار نیست، پرستاری میتواند شأنِ وجود را از سقوطِ کامل بازدارد. این نکته اساسیست که گاهی مراقبت، پیروزی بر مرگ نیست، بلکه جلوگیری از تحقیرِ زندگی در برابر مرگ است. اینکه انسان، در واپسین ساعات یا در سختترین روزها، هنوز بهمثابهی یک شخص دیده شود، نه صرفاً یک بدنِ در حالِ خاموشی. این دیدن، خود فعلی هستیشناسانه است. جهان، تا وقتی کسی هست که با دقت و حضور به رنجِ دیگری پاسخ دهد، هنوز به تمامی به بربریت سقوط نکرده است...
پرستار از نزدیکترین فاصله با حقیقتی آشناست که بسیاری از فیلسوفان فقط در انتزاع لمسش میکنند. انسان، موجودی خودبسنده نیست. بیماری این افسانه را میشکند که فرد، قلمروِ مستقلِ ارادهی خویش است. در بستر بیماری، سوژهی مغرورِ مدرن تجزیه میشود، نیازمندِ آب، نیازمندِ بلندشدن، نیازمندِ شنیدهشدن، نیازمندِ اطمینان، نیازمندِ کسی که بداند درد از کدام سمت آغاز شده و چرا این لرزشِ کوچک، مهم است. پرستار شاهدِ روزانهی این فروپاشیِ غرور است، اما دقیقاً به همین دلیل، حاملِ دانشی عمیقتر از انسان نیز هست. او میداند شأنِ آدمی در استقلالِ مطلقش نیست؛ در قابلیتِ او برای رابطه است، در اینکه بتواند دریافت کند، اعتماد کند و در اوجِ ضعف نیز چیزی از کرامت خود را حفظ کند. این دانشیست که نه در رسالهها، بلکه در شیفتهای شبانه نوشته میشود...
شیفت شب...آه...خودِ این ترکیب، سزاوارِ تفسیر است. شب، وقتی ادارات خاموشاند و زبانِ رسمیِ جهان عقب مینشیند، حقیقتِ بسیاری از مشاغل روشنتر میشود. پرستاری در شب، گویی وارد منطقهای میشود که در آن زمان، از ساعتِ عمومی جدا میشود و به زمانِ بدن بدل میگردد، فاصلهی میان دو دارو، میان دو تبسنجی، میان یک ناله و آرامشدنِ آن، میان کاهشِ اکسیژن و بازگشتِ نسبیِ رنگ به صورت... اینجا دیگر تاریخ با خطابه نوشته نمیشود؛ با مراقبتِ بیوقفه نوشته میشود و چه بسا اگر فرشتهی تاریخ بهجای چشمدوختن به ویرانههای پیشرفت، لحظهای به بخشِ اورژانس یا آیسییو مینگریست، میدید که طوفانِ پیشرفت چگونه همزمان ویران میکند و ابزارِ تأخیر در ویرانی را فراهم میآورد... پرستار در میانهی همین تناقض ایستاده است، هم خدمتگزارِ دستگاه است و هم ناجیِ باقیماندههای انسان از بلعیدهشدن در دستگاه...
شرافتِ این شغل، دقیقاً در همین دوگانگی است. پرستاری نه قدیسبودن است و نه فقط تخصصداشتن. این شغل، نوعی هوشیاریِ مرکب میطلبد، چشم باید علمی باشد، دست باید مطمئن باشد، زبان باید سنجیده باشد، و دل (اگر هنوز اجازه داشته باشیم این واژهی قدیمی را به کار ببریم) نباید به سنگ تبدیل شده باشد. زیرا خطرِ بزرگِ هر تماسِ مداوم با درد، عادتکردن به آن است. پرستارِ بزرگ کسی نیست که درد را هر روز چون تراژدیِ تازهای تجربه کند؛ چنین کسی خواهد سوخت. و نیز آنکه درد برایش بهکلی خنثی شود، دیگر مراقبت نمیکند، فقط عمل میکند. عظمت در آن تعادلِ دشوار است، نه غرقشدن در رنجِ دیگری، نه بیحسشدن در برابر آن؛ بلکه ساختنِ فاصلهای زنده، فاصلهای که امکانِ کمک را حفظ کند بیآنکه دیدن را نابود کند...
از اینرو، پرستاری را باید از نو نامگذاری کرد. این شغل فقط مراقبت نیست؛ نوعی نقدِ عملیِ تمدن است. هر جامعهای را میتوان از نحوهی رفتار با پرستارانش داوری کرد، از میزانِ فرسودگیشان، از دستمزدشان، از شنیدهشدن یا نشدنِ صدایشان، از اینکه آیا حضورشان را طبیعی و بدیهی فرض میکند یا آن را چون گنجینهای مدنی میشناسد... جامعهای که پرستار را خسته، خاموش، تحقیرشده و صرفاً اجرایی میخواهد، در حقیقت اعلام کرده است که انسان برایش تا جایی ارزش دارد که هنوز کارآمد است... اما جامعهای که شأنِ پرستاری را میفهمد، پذیرفته است که هستهی اخلاق نه در رقابت، بلکه در نگهداشتنِ دیگری از سقوط است...
پرستار، در جهانِ امروز، یکی از آخرین چهرههای اصیلِ تفسیر است. او علائم را میخواند، سکوتها را میخواند، رنگِ پوست را، مکثِ کلمات را، اضطرابِ پنهان در شوخیِ بیمار را و آن تغییرِ کوچکی را که هنوز در هیچ دستگاهی ثبت نشده اما دارد فاجعه را خبر میدهد. این تیزبینی، چیزی بیش از مهارت است؛ نوعی بازخوانی بدن است. پرستار، مفسرِ لحظههاییست که انسان در آنها از خودش فاصله میگیرد و نیازمندِ دیگری میشود تا دوباره به خویش بازگردد. در این معنا، پرستاری فقط یک شغل نیست؛ کنشیست که هر بار، بیصدا و بیادعا، از انسان در برابر سقوطِ او به شیء دفاع میکند...
پس اگر بپرسی پرستار کیست، خواهم گفت، او کسیست که در حاشیهی دستگاههای بزرگ، در دلِ تکرارهای خستهکننده، در جوارِ ترس و بوی دارو و نورِ سفیدِ بیرحم، هنوز بر این گزاره پافشاری میکند که اکنون، حتی اینجا، حتی در ضعیفترین صورتش ارزشِ آن را دارد که با دقت، با دانش، با انضباط و با حضوری بیدار پاس داشته شود... این پافشاری، اگر خوب فهمیده شود، نه فقط یک وظیفهی حرفهای، بلکه یکی از ژرفترین اشکالِ تفکر است.