ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۸ دقیقه·۸ روز پیش

نامه شانزدهم به مرگ

ای تنها واقعه‌ای که هیچ‌کس در امکانِ اصلِ آن تردید ندارد و با این‌همه، کمتر کسی می‌تواند واقعاً در روشنیِ آن زندگی کند...

انسان تا زمانی که با تو نه به‌عنوان خبرِ عمومی، بلکه به‌عنوان نسبتِ شخصی روبه‌رو نشده، هنوز به‌تمامی بیدار نشده است. همه می‌دانند که آدمیان می‌میرند؛ این دانشی کم‌ارزش است... اما لحظه‌ای که انسان درمی‌یابد این حقیقت نه درباره‌ی مرد، نه درباره‌ی تقویم، نه درباره‌ی دیگران، بلکه درباره‌ی خودِ اوست درباره‌ی این صدا، این دست‌ها، این حافظه، این عادت‌ها، این اشتیاق‌ها، این ترس‌های خاص آنگاه چیزی در بنیادِ ادراک دگرگون می‌شود. جهان همان است، اما دیگر همان نیست. خیابان‌ها هنوز پرند، پنجره‌ها باز و بسته می‌شوند، آب می‌جوشد، نامه‌ها نوشته می‌شوند، دوستی‌ها ادامه می‌یابند؛ اما بر همه‌ی این‌ها، لایه‌ای از آسیب‌پذیریِ نهایی می‌نشیند. چیزها ناگهان نه فقط موجود، بلکه فانی می‌شوند...

تو این‌گونه وارد چشم هایم می‌شوی نه همیشه با حادثه، نه همیشه با بیماری، نه همیشه با خاکسپاری. گاه فقط در مکثی کوتاه، در نیمه‌شبی بی‌دلیل، در دیدنِ چهره‌ی پیرشده‌ی مادر، در لرزشِ دستِ پدر، در خاموش شدنِ صدای کسی که همیشه گمان می‌کردیم خواهد بود، در عبور از خانه‌ای که دیگر صاحبش نیست، در پیراهنی که هنوز بوی تن می‌دهد اما تن از آن رفته است. تو از راهِ اشیا نیز خود را نشان می‌دهی. تختِ خالی، عینکِ بی‌صاحب، داروی نیمه‌مصرف‌شده، شماره‌ای در تلفن که دیگر پاسخ نخواهد داد این‌ها سندهای خاموشِ حضورت‌ هستند. تو فیلسوفِ نهاییِ اشیا هستی، زیرا به هر چیز یادآوری می‌کنی که بودنش حادثه‌ای ابدی نیست...

باید از همان آغاز تو را از چند دروغِ رایج نجات داد.
نخست این‌که تو را صرفاً دشمنِ زندگی می‌دانند. بی‌گمان، تو پایان‌بخشِ زندگیِ فردی هستی و از این حیث زخمِ عظیمی در دلِ هر دلبستگی. اما همین پایان‌بخشی‌ات است که به بسیاری چیزها وزن می‌دهد. اگر زمان بی‌کران و بی‌لبه بود، اگر هر دیدار بی‌نهایت فرصتِ تکرار داشت، اگر هر جمله را می‌شد بی‌شمار بارِ دیگر گفت، اگر هر بخشش را می‌شد تا ابد به تعویق انداخت، آن‌گاه فوریت، انتخاب و حتی مهر، صورتِ دیگری می‌یافتند. ارزشِ بسیاری از چیزها از نایابی‌شان می‌آید و نایابیِ بنیادیِ زندگی، در نسبت با توست. تو فقط می‌گیری؛ اما در همان حال، شکلِ گرفتن را نیز تعیین می‌کنی. زندگی در غیابِ تو شاید آرام‌تر می‌بود، اما بی‌شک کم‌تراکم‌تر، سست‌تر، و مبتلا به تعویقی بی‌پایان...

زمان، پیش از آگاهی به تو، ممکن است همانند رودخانه‌ای خنثی تجربه شود، روزها می‌آیند و می‌روند، فصل‌ها می‌گردند و انسان در عادت‌ها شناور می‌ماند. اما آگاهی از تو، زمان را از حالتِ ماده‌ای بی‌صورت بیرون می‌آورد و آن را به ذخیره‌ای محدود بدل می‌کند. هر روز دیگر فقط یک روز نیست؛ چیزی‌ست که خرج می‌شود. هر تأخیر، هر تعلل، هر سکوتِ بی‌جا، هر عشقِ نگفته، هر حقیقتِ عقب‌افتاده، ناگهان بهایی واقعی پیدا می‌کند. تو حسابدارِ پنهانِ زندگی هستی. در حضورِ تو، آدمی درمی‌یابد که عمر فقط مدت نیست؛ امکانِ مصرف‌شونده است...

با این‌همه، این آگاهی دو چهره دارد. برای بعضی، تو نیرویی فلج‌کننده می‌شوی. اگر همه‌چیز پایان می‌یابد، پس چرا آغاز کنیم؟ اگر هر رابطه‌ای سرانجام گسسته می‌شود، چرا دل ببندیم؟ اگر هر ساختنی روزی در خاک، در حافظه، یا در فراموشی تحلیل می‌رود، چرا بسازیم؟ این پرسش‌ها، هرچند تلخ اما سطحی نیستند. تو واقعاً می‌توانی میل را منجمد کنی. انسانی که فقط از منظرِ محوشدگی به جهان بنگرد، ممکن است در هر کوشش، پیشاپیش طعمِ نابودیِ آن را بچشد و دیگر نتواند به چیزی تن دهد. در این‌جا تو به نوعی سَمّ برای اراده بدل می‌شوی. نه چون دروغی را افشا کرده‌ای، بلکه چون نگاه را چنان به پایان می‌دوزی که میانه‌ی راه دیگر دیده نمی‌شود...

اما برای بعضی دیگر، تو درست برعکس عمل می‌کنی، به آنان نوعی بیداریِ گزنده می‌بخشی. نه شادمانی، نه آرامش، بلکه تیزبینی. آنان در پرتوِ تو می‌فهمند که همه‌چیز را نمی‌توان با خود حمل کرد، که باید انتخاب کرد، که زیستن یعنی صرفِ خویش و صرفِ خویش بدونِ معیار، چیزی جز اتلافِ منظم نیست. تو از این حیث دشمنِ پراکندگی‌ هستی. درحضورت، بسیاری از تعلقاتِ تصنعی بی‌رنگ می‌شوند. رقابت‌های مضحک، غرورهای کوچک، کینه‌های کش‌دار، نمایش‌های اجتماعی، انباشتن‌های بی‌جان همه‌ی این‌ها زیر نورِ تو ناگهان چهره‌ای کودکانه پیدا می‌کنند. نه آن‌که فوراً از میان بروند، اما دیگر آن شکوهِ توهمی را ندارند. تو با یک اشاره می‌پرس آیا واقعاً این همان چیزی‌ست که می‌خواهی از عمرِ محدودت بسازی؟ و این پرسش، اگر جدی گرفته شود، زندگی را از نو سازمان می‌دهد..

تو همچنین معمارِ خاموشِ تنهایی هستی. هیچ‌کس نمی‌تواند به‌جای دیگری بمیرد؛ و همین، در دلِ همه‌ی پیوندها، هسته‌ای از تنهاییِ غیرقابل‌انتقال می‌کارد. ما می‌توانیم کنارِ بسترِ هم بنشینیم، دستِ هم را بگیریم، درد را تسکین دهیم، نامِ هم را صدا کنیم، اما در نهایت، هرکس با حدِ خویش روبه‌رو می‌شود. این تنهایی، اگرچه هراس‌آور است اما توهّمِ آمیختگی کامل را از میان می‌برد. ما هرگز به‌تمامی در دیگری حل نمی‌شویم. همین است که عشق را هم شریف‌تر و هم اندوه‌بارتر می‌کند، اینکه دوست داشتنِ راستین یعنی پذیرفتنِ این‌که محبوب، حتی در نزدیک‌ترین اتحاد، موجودی‌ست جدا، فانی و در آخرین حد، دست‌نیافتنی... تو به عشق یاد می‌دهی که تصاحب ناممکن است...

پس از آن‌که کسی می‌رود، جهان عوض می‌شود، نه به این دلیل که ساختارش دگرگون شده، بلکه چون نسبتِ ما با اشیا از هم گسیخته است. مکان‌ها دوپاره می‌شوند، آنچه هستند، و آنچه با حضورِ او بودند. صداها پژواک می‌گیرند. یک خیابان، یک ترانه، بوی یک غذا، چینِ خاصی در پرده، می‌تواند ناگهان گذشته را نه در قالبِ فکر، بلکه همچون ضربه‌ای زنده بازگرداند. در این‌جا تو فقط پایان نیستی؛ سازمان‌دهنده‌ی تازه‌ حافظه‌ای. مردگان، اگر دوست داشته شده باشند، از جهان حذف نمی‌شوند؛ در نظمِ نامرئیِ دیگری در آن توزیع می‌شوند. آن‌ها از حضورِ جسمانی به نوعی حضورِ پراکنده بدل می‌گردند در عادت‌های به ارث رسیده، در کلمه‌هایی که ناخواسته تکرار می‌کنیم، در ترس‌هایی که از آنان مانده، در شجاعت‌هایی که به ما منتقل شده، در شیوه‌ی نگاه کردن‌مان به روز، شب، نان، باران و خانه...

در برابرِ تو، بسیاری از دروغ‌ها تابِ کمتری می‌آورند. انسانی که عمیقاً به مرگ می‌اندیشد، دشوارتر می‌تواند برای همیشه در سطح بماند. نه اینکه خودبه‌خود حکیم شود؛ چنین نیست. بسیارند آنان که از تو فقط وحشت می‌آموزند. اما اگر کسی از وحشت عبور کند، یا دست‌کم آن را انکار نکند، ممکن است به سادگیِ خشونت بار حقیقت نزدیک‌تر شود. چرا این همه نقش؟ چرا این همه تأخیر در صادق بودن؟ چرا این همه سازش با چیزی که روح را می‌فرساید؟ تو با هر پاسخِ ناتمام، هر خودفریبیِ براق، هر وعده‌ی مبهم، نوعی ناسازگاری بنیادی داری. زیرا تو نهایی هستی و امرِ نهایی، زبانِ سست را رسوا می‌کند...

ولی در کنارِ این، باید از یک خطر نیز سخن گفت یعنی خطرِ بت‌سازی از تو. بعضی، چون از سطحیتِ زندگیِ روزمره به ستوه آمده‌اند، به سراغِ تو می‌آیند تا از نامت ژرفا بسازند. از فناپذیری سخن می‌گویند، اما نه برای بیدار شدن، بلکه برای آراستنِ خویش به نوعی وقارِ تیره. این نیز یکی از ابتذال‌های مربوط به توست. مرگِ واقعی، نمایشی نیست. او نه وقارِ ادبی دارد، نه موسیقیِ خاص، نه حتی همیشه معنا. گاه کثیف است، ناگهانی است، بی‌تناسب است و حتی عریان. هر کوششی برای زیباسازیِ کاملِ تو، خیانتی به واقعیتِ توست. و در همان حال، هر کوششی برای تقلیلِ تو به صرفِ یک حادثه‌ی زیستی نیز نابسنده است. تو هم‌زمان واقعیتِ جسم و بحرانِ معنا هستی. هم سلول‌ها را خاموش می‌کنی، هم جهانِ یک فرد را.

بسیاری از آدمیان نه از خودِ تو، بلکه از راهی که به تو می‌رسد می‌ترسند، از درد، زوال، تحقیرِ ناتوانی، وابستگی، فرسایشِ حافظه، از دست دادنِ چهره‌ی خویش و ... چه‌بسا کسانی که پایان را می‌پذیرند، اما انحطاط را نه. این‌جا، تو فقط نقطه‌ی آخر نیستی؛ سایه‌ای هستی که بر فصل‌های پایانی می‌افتد و همین است که پرسشِ کرامت را برمی‌انگیزد. انسان، آنگاه که در آستانه‌ی تو قرار می‌گیرد، نه تنها می‌پرسد آیا می‌میرم؟ بلکه می‌پرسد چگونه می‌میرم؟ در چه وضعی؟ با چه نسبتی با خود و دیگران؟ تو با این پرسش، اخلاقِ مراقبت، شفقت، و همراهی را به میان می‌کشی. مرگ، هرگز فقط مسئله‌ی فردِ در حالِ مرگ نیست؛ آزمونِ زندگان نیز هست...

در جهانِ تو، نور شاید غمگین‌تر باشد، اما صادق‌تر است. صداها کوتاه‌ترند، اما رساتر. دیدارها عادی نیستند، زیرا می‌دانیم تکرارشان تضمین نشده. حتی اشیا فروتن‌تر می‌شوند، فنجان، در، پله، بالش، پنجره و ... همه حاملِ لطافتِ هراس‌انگیزِ برای همیشه نماندن می‌شوند...

پس چه باید از تو آموخت؟ 

نه شیفتگی. 

نه انکار. 

نه وسواسِ بیمارگونه. 

بلکه نوعی انضباطِ حضور. 

این‌که زندگی را چنان زیست که گویی پایان، نه برای ترساندن، بلکه برای دقیق‌تر کردن آمده است. 

این‌که محبت را عقب نیندازیم. 

این‌که برخی سکوت‌ها را پیش از آن‌که ابدی شوند، بشکنیم. 

این‌که به آنچه واقعاً باید ساخته شود، مجال دهیم. 

این‌که تن را، زمان را، رابطه را، و حقیقت را کمتر مصرفی و بیشتر ودیعه بدانیم. 

تو اگر خوب فهمیده شوی، انسان را از زندگی نمی‌ربایی؛ او را از خواب‌گردی در زندگی بازمی‌داری...

و با این‌حال، باید حق داد به هراس. 

زیرا هر فلسفه‌ای که از ترسِ مرگ شرمنده‌مان کند، هنوز به عمقِ مسئله نرسیده است. 

ترس، در برابرِ تو، نشانه‌ی ضعف نیست؛ نشانه‌ی پیوند است. 

ما از تو می‌ترسیم چون زیستن را، هرچند پررنج، دوست داشته‌ایم؛ 

چون چهره‌ها را، نورِ بعدازظهر را، نانِ گرم را، صدای آشنا را، 

امکانِ دوباره دیدن را دوست داشته‌ایم. 

هراس، در این‌جا، سویه‌ی تاریکِ عشق به جهان است. 

تنها آن‌که هیچ دلبستگی‌ای ندارد می‌تواند بی‌دغدغه از تو سخن بگوید و این بی‌دغدغگی، خود شکلی از فقر است...

نه دوست، 

نه صرفاً دشمن، 

بلکه حدّی که زندگی را از ابهامِ بی‌لبه نجات می‌دهد، بمان. 

اما آهسته‌تر بر ما سایه بینداز، اگر می‌توانی؛ 

نه برای آن‌که فراموشت کنیم، 

بلکه برای آن‌که زیرِ نگاهت 

بتوانیم هنوز چیزی را با دقت، 

با محبت، 

و با شرافت 

تمام کنیم.

با احترامی آمیخته به هراس و قدردانی، 

از سوی کسی که می‌داند 

شاید ارزشِ بسیاری از آنچه دوست می‌داریم 

از آن‌جاست که تو روزی 

می‌آیی.

۵۷
۵
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید