جرقه و ورودِ من به این متن، در وهله اول با پرسشی در کارگاهم زده شد: «استاد، میشود دربارهی…؟»
حقیقت این است که حتی پرسش را نشنیدم؛ واژهی استاد چنان منقبضم کرد که رشتهی پیوستگیام با زمان و مکان از هم گسست و به اندیشه فرو رفتم. حالا میخواهم با درهمشکستنِ «فیگورِ استاد» (که برای آنکه به کسی برنخورد، باید بگویم فیگورِ خودِ من است) به بازخوانیِ این فضا بنشینم. میخواهم امکانی ایجاد کنم تا شما نیز در پیرامونِ خود بنگرید و ببینید که چگونه همگی در دامِ این بتوارگی گرفتار شدهایم.
دیروز هم که با فرسام و مهدی حرف میزدیم، دوباره این بحث مطرح شد که «هیچکس، کسِ خاصی نیست». همانجا تصمیم گرفتم دربارهی این وضعیت بنویسم...
مرا استاد خطاب نکنید؛ نه از آن رو که فروتنی فضیلتی نمایشی است و باید در ویترین گفتار آویخته شود، بلکه از آن رو که هر عنوانی، پیش از آنکه بر شانهی صاحبش بنشیند، در فاصلهی میان دو انسان لانه میکند. کلمه، هرگز تنها کلمه نیست. هر لفظی معماریِ پنهانیِ یک نسبت است. وقتی کسی دیگری را استاد مینامد، اغلب گمان میکند که احترام را به زبان آورده، حال آنکه در بسیاری از اوقات، نادانسته، شکافی را هم تأسیس کرده است، یکی آن بالا، دیگری این پایین؛ یکی سرچشمه، دیگری تشنه؛ یکی گویندهی حقیقت، دیگری دریافتکنندهی جیرهی معنا و من، اگر هنوز چیزی از دوستی، از همنشینی، از امکانِ گفتوگوی بیپله و بیسکو برایم باقی مانده باشد، باید در برابر این شکاف مقاومت کنم. نه چون از نام گریزانم، بلکه چون از نقشهایی که نامها بر جان آدمی تحمیل میکنند، بیم دارم...
عنوانها، در جهان ما، بیش از آنکه بیانگر حقیقت باشند، ابزار انتظامبخشی به وهماند. ما با آنها نه فقط یکدیگر را صدا میزنیم، بلکه صحنه را هم میچینیم، جای ایستادن، میزانِ جرئت برای پرسش، سهم هرکس از خطا کردن و حتی حقِ خاموش ماندن را. استاد در بسیاری از بافتها دیگر نامِ تجربه یا دقت نیست؛ نامِ فاصله است، نامِ معافیت است، نامِ مصونیتِ کسی است که باید کمتر به او نزدیک شد تا مبادا هیبتش ترک بردارد. اما من اگر چیزی باشم، انسانی هستم در معرض لغزش، درگیر با ابهام و محتاجِ تصحیح و نقد... اگر در من کلمهای هست، از آن رو نیست که برترم؛ از آن روست که زخمهایی به زبان آوردهام که شاید دیگری نیز آنها را در سکوت حمل کرده باشد. من نه بالای شما ایستادهام، نه جلوتر از شما، نه بر سکویی که نور از زاویهای ممتاز بر آن میتابد. اگر حرفی هست، باید میان ما اتفاق بیفتد، نه از من به سوی شما، چنانکه گویی حقیقت کالاییست که از دستِ مالک به دستِ مصرفکننده میرسد...
بگذارید صریحتر بگویم، با استاد خطاب شدن، من احساس احترام نمیکنم؛ احساس میکنم چیزی از امر زنده میان من و دیگری مُرده است... دوستیِ اندیشه، از همانجا آسیب میبیند که یکی ناگهان بدل میشود به مرجع و دیگری بدل میشود به مراجع و این تبدیلِ خاموش، یکی از کهنترین حیلههای قدرت است، قدرت همیشه خود را نخست در دستور زبان جا میدهد، بعد در نهادها، بعد در تنها. آن که استاد خوانده میشود، اگر مراقب نباشد، کمکم نه فقط در نظر دیگران، که در نظر خودش نیز به موجودی بدل میشود که حقِ اشتباهاش کمتر است اما میلاش به پنهانکردن خطا بیشتر و آنکه این لفظ را بر زبان میآورد، اگر مراقب نباشد، اندکاندک از مسئولیت اندیشیدنِ مستقل شانه خالی میکند و به امنیتِ تبعیت پناه میبرد... این معامله، هرچند با زرورقِ ادب پیچیده شده باشد، در نهایت به زیان هر دو طرف تمام میشود. من کنار شما ایستادهام، نه بر فرازتان؛ اگر نگاهی هست، نگاهِ همسطح است، نه نگاهِ نازلشده از بلندی...
و از همینجا میتوان به وهم بزرگتری رسید که زندگیِ معاصر با ولع آن را بازتولید میکند یعنی وهمِ خاصبودن. باید این افسانه را با دقت و بیرحمی گشود. نه من آدم خاصیام، نه شما، نه آنکه دوستش دارید، نه آنکه از او نفرت دارید، نه آن چهرهای که هر روز در رسانه با نورپردازیِ حسابشده و زبانِ تمرینشده پیشِ چشمتان ظاهر میشود و چنین القا میکند که از مادهای کمیابتر از شما ساخته شده است. هیچیک از ما از جوهری ممتاز ساخته نشدهایم. ما نه شاهکارهای تمامشده، که پیشنویسهایی پرخطخوردگی هستیم؛ مجموعهای از تأخیرها، سوءتفاهمها، میلها، ترسها، کمبودها، جبرانها، عادتها، انکارها و لحظههایی کوتاه از صداقت. اینکه انسان مدام میخواهد استثنا باشد، شاید یکی از عمیقترین اشکال درماندگی اوست. او تابِ معمولی بودن ندارد، زیرا گمان میکند معمولی بودن نوعی حذف شدن است... حال آنکه فاجعه دقیقاً از جایی آغاز میشود که هر کس میخواهد رویدادی یگانه باشد، بیآنکه بپذیرد نخست عضوی از جماعتِ خطاکاران است...
مدرنیته، با تمام دستگاههای تصویرسازش، کارخانهی تولیدِ این توهم بوده است، اینکه هرکس باید برندِ خویش را داشته باشد، روایتِ منحصربهفردِ خویش را، امضای بصریِ خویش را، زخمِ خاصِ خویش را، حتی فروتنیِ خاصِ خویش را... دیگر حتی رنج هم شخصیسازی شده است؛ حتی شکست، حتی آشفتگی، حتی تنهایی... انسانِ جدید نه فقط میخواهد دیده شود، میخواهد بهشیوهای دیده شود که گویا پیش از او هیچکس آنگونه ندیده شده است. این میل به یگانگی، در سطحی عمیقتر، همان اقتصادِ کالاییشدنِ روح است، هرچه کمیابتر، گرانبهاتر؛ هرچه متمایزتر، مطلوبتر و این منطق، آهستهآهسته از بازار به روان نفوذ میکند تا جایی که فرد، خویش را نیز همچون شیئی برای عرضه و ارزیابی تجربه میکند. او خود را زندگی نمیکند، خود را مدیریت میکند... خود را حس نمیکند، خود را ارائه میکند... خود را نمیپرسد، خود را تدوین میکند... در چنین جهانی، خاص بودن دیگر یک خیال معصومانه نیست؛ یک وظیفهی فرساینده است. وظیفهای که زیر ظاهرِ درخشانش، فرسودگی، رقابت، شرم و انزوایی عمیق پنهان کرده است...
اما حقیقتِ کمتر خوشایند و نجاتبخشتر این است که ما، در بنیادیترین سطح، موجوداتی بهطرز دردناکی عادی هستیم. گرسنه میشویم، حسادت میکنیم، اشتباه میفهمیم، از ترس دروغ میگوییم، از کمبود میچسبیم، از زخم حمله میکنیم، از خستگی بیرحم میشویم، از تنهایی اغراق میکنیم و بعد، در لحظههایی نادر، از آنچه کردهایم شرمگین میشویم و اسم این شرم را وجدان، رشد، پشیمانی یا بلوغ میگذاریم. ما گند میزنیم؛ این باید بیپرده گفته شود. نه در حاشیهی زندگی، بلکه در متن آن. خطا، استثنای انسان نیست؛ یکی از مواد سازندهی اوست. آنکس که خود را از این قاعده بیرون مینهد، یا هنوز خویش را نشناخته یا تصمیم گرفته است دروغ را با کیفیتی اشرافیتر به خود عرضه کند... انسان شریفتر نه آن است که کمتر خطا میکند، بلکه آن است که کمتر در خطای خود قدیس میسازد و زودتر مسئولیت ویرانیای را که تولید کرده میپذیرد...
بگذارید از این بتِ دیگر نیز پرده بیندازیم، معشوق... چه بسیار تباهیها که از اینجا آغاز شده که انسانی دیگر را از حدّ بشریاش بیرون کشیدهایم و بر او هالهای تاباندهایم که تابِ حملش را نداشته است. ما معشوق را گاه نه دوست میداریم، بلکه ترفیع میدهیم؛ او را از خاک جدا میکنیم، از سهو معاف میکنیم، از تناقض تطهیر میکنیم و بعد درست زمانی که نشانههای معمولیبودنِ او آشکار میشود، بیحوصلگیاش، خودخواهیاش، ترسهایش، ناتوانیاش در فهم ما، یا صرفاً این واقعیت ساده که او هم مرکز جهان نیست... فرو میریزیم، چنانکه گویی جهان به ما خیانت کرده است. حال آنکه این جهان نبود که خیانت کرد؛ این ما بودیم که از انسان، بت تراشیدیم و بعد از او خواستیم از سنگی که به دورش بستهایم، جان سالم به در ببرد. هیچکس، حتی عزیزترین آدمِ زندگیِ شما، خاص به آن معنای ریشه ای بیمارگونه نیست که فرهنگِ عاشقانه و رسانهای به ما فروخته است... او نیز مجموعهایست از ظرفیت برای مهر و تخریب، حضور و غیاب، وفاداری و خستگی، فهم و کوری. دوستداشتنِ حقیقی شاید از همانجا آغاز شود که این واقعیت را نه با تلخی، بلکه با بلوغ بپذیریم...
ما اغلب میخواهیم دیگری استثنایی باشد تا خودمان از رنجِ واقعیت معاف شویم. میخواهیم کسی باشد که بهتر بفهمد، بیشتر بماند، کمتر کم بیاورد، دقیقتر عشق بورزد، خالصتر باشد، بالغتر باشد و در لحظههایی که ما فرومیریزیم، چون ستونی خاموش اما مطمئن، وزنِ جهان را برای ما نگه دارد... این خواست، اگرچه انسانی است، اما بیرحمانه نیز هست. زیرا در دلش این فرض را حمل میکند که کسی باید بارِ ناتمامیِ ما را با کمالِ خود جبران کند و چنین کسی وجود ندارد. آنکه هست، انسانی دیگر است که با همان لرزشها، با همان محدودیتها، با همان روزهایی که میخواهد فرار کند، خاموش شود، نفهمد، نجات ندهد، پاسخ ندهد. آشتی با این حقیقت، تلخ است، اما همین تلخی شاید آغازِ اخلاق باشد؛ اخلاق، نه به معنای مجموعهای از احکام بلند، بلکه به معنای تحملِ واقعیتِ دیگری...
تمدن، برخلاف آنچه کتابهای رسمی دوست دارند بگویند، بر نبوغِ نوابغ یا فرزانگیِ قهرمانان بیش از هر چیز بر تحمل بنا شده است. نه تحمل به معنای سهلانگاری یا بیتفاوتی، بلکه به معنای ظرفیتِ زیستن در کنار نقصانِ دیگری بدون آنکه فوراً به حذف، تحقیر، تصفیه، بتسازی یا انتقام پناه ببریم. اگر بشر هنوز بهتمامی خویش را نبلعیده، نه فقط به سبب قوانین و نهادها، بلکه به سبب آن ریاضتِ روزمرهایست که در آن، آدمها هر روز از کنار زخمها، نادانیها، کندیها، بیسلیقگیها، خودخواهیها و اشتباهات هم عبور میکنند و باز تصمیم میگیرند جهان را تا فردا سرپا نگه دارند... هر خانهای که فرو نپاشیده، هر دوستیای که دوام آورده، هر جمعی که متلاشی نشده، هر شهری که به میدان جنگ دائم بدل نگشته، مدیونِ شکلهایی از تحمل است که معمولاً هیچکس برایشان مجسمه نمیسازد...
تحمل، فضیلتی خاموش است؛ قهرمانیِ بیروایت... کسی برای آن کف نمیزند، چون چشمگیر نیست. در زمانهای که همهچیز باید نمایشی، ممتاز و قابلاشتراک باشد، تحمل از دید میافتد، چون کارِ او دقیقاً جلوگیری از انفجار است، نه تولیدِ صحنه. ما از خشونت تصویر داریم، از خشم نقلقول داریم، از نبوغ افسانه داریم، اما از آن لحظهی بسیار مهم که انسانی تصمیم میگیرد دیگری را با همهی نارساییهایش فوراً به جهنم نفرستد، چیزی ثبت نمیشود... تمدن، در سطحِ پنهان خود، تاریخِ همین لحظههای ثبتنشده است. چهبسا اگر آرشیوی راستین از بقا وجود میداشت، نه اسنادِ پادشاهان و فاتحان، که فهرستی از همین خویشتنداریهای بینام در آن نگهداری میشد، آنجا که کسی جوابِ تحقیر را با نابودی نداد؛ آنجا که کسی از حقِ خشمِ خود برای ساختن پلی استفاده کرد نه برای آتشزدن شهری؛ آنجا که کسی فهمید دیگری، پیش از آنکه خصم باشد، موجودی محدود و آسیبپذیر است...
در این میان، مسئله فقط اخلاق نیست، مسئله فهمِ هستیِ انسان نیز هست. ما تا وقتی خود و دیگری را چون اشخاص خاص میبینیم، در حقیقت هنوز به سطحِ پدیدهها و بزکها چسبیدهایم. آنچه در عمق جریان دارد، شبکهای از تأثرها، علل، زنجیرهها، ضرورتها و تصادفهاست که ما را به حرکت درمیآورد. ما بیش از آنچه میپنداریم معلولیم، بیش از آنچه دوست داریم وابستهایم و بیش از آنچه اعتراف میکنیم از هزاران چیز بیرون از ارادهی روشنِ خود تأثیر میپذیریم، از کودکی، از تحقیرهای رسوبکرده، از میل به بقا، از نیاز به دیدهشدن، از آرایشِ بدن، از حافظهی جمعی، از نظم اقتصادی، از زبان، از فصل، از خستگی، از قند خون، از فقدانِ لمس، از ترسِ مرگ. آگاهیِ ما، آن شاهِ خودخوانده، اغلب دیرتر از آنچه رخ داده میرسد و تنها روی ویرانهها پرچمِ تفسیر میکارد. اگر این را بفهمیم، شاید اندکی از آن غرورِ مضحکِ فردی فروبریزد. نه برای تحقیرِ خویش، بلکه برای رسیدن به نوعی شفقتِ دقیقتر...
شفقت، اگر قرار است ارزشی داشته باشد، نباید از موضعِ بالا باشد. شفقتِ واقعی از همسطحی میآید؛ از شناختنِ اینکه من نیز از همان مادهی لغزان ساخته شدهام. اگر دیگری دروغ میگوید، باید دید کدام ترس در گلویش خانه کرده؛ اگر خیانت میکند، کدام فقرِ بیسامان در جانش راه یافته؛ اگر میگریزد، از چه نزدیکیای تاب نمیآورد؛ اگر میتازد، کدام تحقیرِ قدیمی را هنوز به دوش میکشد. این نه به معنای تبرئهی همگانی، که به معنای پیچیدهکردنِ قضاوت است. سادهترین کارِ جهان، بریدنِ سرِ مفهومیِ آدمهاست و نصبِ برچسب بر پیشانیشان... دشوارتر، اما انسانیتر، این است که ببینی هر خطا شاخهایست از ریشههایی تاریکتر. تمدن فقط با محکمه پیش نمیرود و با تفسیر هم پیش میرود و هرجا تفسیر میمیرد، خشونت زودتر به زبان میآید...
اما پذیرشِ عادیبودنِ انسان نباید به ستایشِ ابتذال تبدیل شود. اینکه هیچکس خاص نیست، به این معنا نیست که هر چیز مجاز است یا هر تباهی ناگزیر. برعکس، شاید دقیقاً چون هیچکس از گوهرِ متعالی برخوردار نیست، مسئولیتِ ساختنِ خویش و مراقبت از نسبتهایمان سنگینتر میشود... اگر قدیسی در کار نیست، باید با همین دستهای آلوده نظمی کموبیش انسانی بسازیم. اگر نابغهی نجاتبخش در راه نیست، باید از دلِ همین خطاکارانِ خسته، شیوههایی برای کمتر زخمیکردنِ یکدیگر بیرون بکشیم. اخلاقِ بالغ از رویای انسانِ استثنایی دست میکشد و به کارِ دشوارِ تنظیمِ فاصلهها، مهارِ خشمها، تصحیحِ داوریها و تربیتِ میلها میپردازد. جهان نه با پاکان، که با آنان که آموختهاند با ناپاکیِ خویش مسئولانهتر رفتار کنند، دوام میآورد...
از همینرو، من نه میخواهم استاد باشم، نه میخواهم شما در طلبِ استادان بمانید... این عطشِ دیرینه به مرجع، بهویژه در روزگار آشوب، قابل فهم است. آدم خسته، کسی را میخواهد که جهان را برایش تفسیر کند، تکلیف را روشن کند، پیچیدگی را به نسخه تقلیل دهد و بارِ آزادی را از دوش او بردارد... اما هر مرجعی که بیش از حد مطمئن است، هر صدایی که بیش از حد صیقلخورده است، هر چهرهای که بیش از حد استوار بر خویش ایستاده، باید مایهی سوءظن باشد. انسانِ راستینتر، حتی در دقیقترین لحظههایش، اندکی لرزش دارد؛ زیرا میداند بر زمینی سخن میگوید که زیر آن، لایههای ناشناخته و ناپایدار فراوان است.
من اگر چیزی برای گفتن داشته باشم، نه از سرِ مالکیتِ حقیقت، بلکه از سرِ همدستی با پرسشی است که مرا نیز مثل شما بیقرار کرده است...
شاید شأنِ واقعیِ گفتوگو همین باشد، نه صعودِ شاگرد به سکوی استاد، نه نزولِ حقیقت از منبر، بلکه برخوردِ دو نقصان در میانهی راه... ما به یکدیگر نیاز داریم نه چون یکی کامل است و دیگری تهی، بلکه چون هر دو ناقصایم و هیچکس به تنهایی از هزارتوی خویش بیرون نمیآید. زبان، در بهترین حالت، طنابیست که دو سقوط را برای لحظهای به تعادل بدل میکند و اگر قرار باشد نامی برای این نسبت بگذاریم، بهتر است از نامهایی استفاده کنیم که سنگینتر از خودِ رابطه نباشند. دوستی، همصحبتی، رفاقتِ فکری، همراهی، یا حتی فقط و فقط، انسان... این آخری از همه صادقتر است، چون چیزی را پنهان نمیکند.
انسان بودن، اگر از بارِ کلیشهای این عبارت بگذریم، موقعیتی است آمیخته از حقارت و شکوه. حقارت، چون مدام در دامِ همان ضعفهای تکراری میافتیم؛ شکوه، چون با وجود این، هنوز میکوشیم چیزی بسازیم، چیزی بفهمیم، کسی را دوست بداریم، خرابیای را جبران کنیم، معنایی را نجات دهیم. نه شما فرشتهاید، نه من؛ نه آنها که تحسینشان میکنید، نه آنان که بر پردههای نورانیِ زمانه تکثیر شدهاند. همهی ما در کارخانهی کموبیش یکسانی از اضطراب، میل، حافظه و نقصان ساخته شدهایم. تفاوتها هست، اما نه آنقدر که کسی را شایستهی پرستش کند و نه آنقدر کم که مسئولیت را از دوش کسی بردارد... راهِ نجیبتر شاید این باشد که از بتسازی و بتپرستی دست بکشیم و در عوض، ظرفیتِ دیدنِ انسان را در انسان پرورش دهیم، نه اسطوره، نه برچسب، نه مقام، نه هاله؛ فقط انسانی که میتواند هم مایهی رنج باشد و هم مایهی نجات...
پس کسی را استاد ننامید. این خواهش، نه تعارف است، نه ژست. این دفاع از نوعی نسبت است که در آن، کلمه بهجای ساختنِ پله، پل میسازد. بگذارید اگر قرار است کنار هم باشیم، در افقی باشیم که در آن هیچکس به نامِ احترام از دیگری دور نمیشود. بگذارید خطاهای او برای شما قابل رؤیت بماند، تا اگر لازم شد نقد کنید، رد کنید، اصلاح کنید یا حتی از کنارش بگذرید بیآنکه احساس خیانت به اقتداری موهوم داشته باشید و بگذارید او نیز شما را نه بهچشم پیرو، که بهچشم همسفر ببیند؛ کسی که همانقدر حقِ تردید دارد که او، همانقدر حقِ لغزش، همانقدر حقِ کشف...
و دربارهی آن وهمِ همیشگیِ خاصبودن، شاید تنها بلوغِ ممکن این باشد که بپذیریم ما آدمهایی هستیم که نه با عظمت، بلکه با امکانِ ترمیم تعریف میشویم. ارزشِ ما در بیخطایی نیست، در بازگشت است؛ نه در قدسیت، در قابلیتِ تصحیح؛ نه در ممتازبودن، در توانِ ساختنِ شکلی از همزیستی با این همه عیب و زخم... ما به زیستن ادامه نمیدهیم چون بهترینِ ممکنایم، بلکه چون هنوز هم با همهی گندهایی که زدهایم و میزنیم گاهی تصمیم میگیریم دیگری را تاب بیاوریم، خود را بازنگری کنیم و از دلِ این خرابهی متحرک که نامش انسان است، امکانِ کوچکی از فردا بیرون بکشیم. شاید همین، تمامِ معجزهی ما باشد، نه خاصبودن، بلکه ادامهدادن؛ نه برتری، بلکه تحمل؛ نه استادبودن، بلکه در کنار هم، اندکی کمتر بیرحم بودن...

و اگر هیچ عنوانی ذاتاً کسی را برتر نمیکند، باید این را نیز بیتعارف افزود که هیچ شغلی هم شأنِ انسانی نمیآورد و هیچ کاری، به خودیِ خود، شأنِ انسانی را پایین نمیکشد. این یکی از خرافههای بسیار قدیمیِ زندگیِ اجتماعی است که آدمها گمان میکنند کرامت، چیزیست که به لباس دوخته میشود، به کارت ویزیت سنجاق میشود، یا از تابلوِ سردرِ محل کار آویزان میماند. حال آنکه شأن، اگر این کلمه هنوز معنایی زنده داشته باشد، نه در نامِ شغل، بلکه در خودِ بودنِ انسان ریشه دارد؛ در همان واقعیتِ پیشینی و لختِ انسانی که پیش از آنکه کسی قاضی باشد، پزشک باشد، رفتگر باشد، کارگر باشد، معلم باشد، راننده باشد، یا بیکار باشد، موجودیست آسیبپذیر، نیازمند، فانی، و سزاوارِ آنکه چون انسان با او رفتار شود... جامعه اما بهندرت از این نقطه آغاز میکند. جامعه از ظاهر آغاز میکند، از رتبه، از درآمد، از منزلتِ نمادین، از فاصلهای که میتوان با آن بر دیگری سایه انداخت و از همینجاست که یکی از عمیقترین بیاخلاقیهای روزمره شکل میگیرد، اینکه ما به خودِ انسان نه بر پایهی انسانبودنش، بلکه بر پایهی جایگاهِ او در تقسیمِ کار احترام میگذاریم...
این بیماری فقط در قضاوتهای درشت و علنی نیست؛ در ریزترین واکنشهای ما لانه کرده است. لحنمان عوض میشود، نوعِ نگاهمان عوض میشود، سرعتِ پاسخدادنمان عوض میشود، حتی کیفیتِ لبخندمان، وقتی میفهمیم طرفِ مقابل چه کاره است... به پزشکی که میرسیم، بدنمان مؤدبتر میشود؛ به قاضی که میرسیم، زبانمان حسابگرتر؛ به استادی در دانشگاه که میرسیم، اضطرابمان بیشتر؛ اما به رفتگری که هر بامداد بقایای کثافتِ ما را از روی زمین جمع میکند، اغلب نه با همان دقت نگاه میکنیم، نه با همان احترام سلام میدهیم، نه با همان حساسیت مراقبِ کلماتمان هستیم. انگار شأن، نه در انسان، که در نسبتِ او با ساختارِ قدرت و سود و اعتبار رسوب کرده است و این دقیقاً همانجاییست که اخلاقِ عمومی، پیش از آنکه در دادگاهها و مجالس شکست بخورد، در پیادهروها و آسانسورها و مکالمههای کوتاه روزانه شکست میخورد...
رفتگر، در شهرِ مدرن، یکی از عریانترین آینههای وجدانِ معیوبِ ماست. کسی که تماسِ مستقیمتری با زبالههای ما دارد، معمولاً کمترین تماس را با احترامِ ما تجربه میکند... این فقط یک تناقض اجتماعی نیست؛ این رسواییِ معنویِ یک تمدن است. ما از تمیزیِ خیابان لذت میبریم، اما حاملِ این تمیزی را به پایینترین طبقاتِ رؤیتپذیری تبعید میکنیم... حضورش باید کار کند، اما خودش نباید چندان دیده شود؛ زحمتش باید اثر داشته باشد، اما چهرهاش نباید مطالبهای به همراه بیاورد. او با آنچه ما دور میاندازیم سروکار دارد و جامعه با وقاحتی استعاری، گویی میخواهد بخشی از همان منطقِ دورریختن را به خودِ او نیز تعمیم دهد... حال اگر بنا باشد معیارِ کرامت، نسبتِ آدمی با ضرورتِ واقعیِ زندگی باشد، چهبسا کسی که هر روز شهر را از غرقشدن در کثافت نجات میدهد، شرافتمندانهتر در قلبِ بقا ایستاده باشد تا بسیاری از آنان که فقط در حاشیهی واژههای پرطمطراق گردش میکنند...
و از این دردناکتر، کودکِ کاریست که هنوز حتی فرصتِ کاملِ انسانشدنِ بیتشریفات را پیدا نکرده، اما پیشاپیش به منطقِ بیرحمِ بقا فروخته شده است. کودک کار، فقط یک مصداقِ اجتماعی نیست؛ سندِ زندهی شکستِ جمعیِ ماست. او نباید در خیابان باشد، نباید در کارگاه باشد، نباید پشتِ شیشهی ماشینها چیزی بفروشد، نباید در سنی که جهان باید برایش از جنسِ بازی و زبان و کشف باشد، وزنِ اقتصادِ شکستخوردهی بزرگسالان را بر ستونهای نارسِ تنش حمل کند. و با اینهمه، حتی در مواجهه با او نیز جامعه گاهی بهجای شرم، قضاوت تولید میکند... بهجای آنکه در چهرهی او محکومیتِ خود را ببیند، نوعی فاصلهگذاریِ کثیف راه میاندازد، گویی کارِ او چیزی از ارزشِ وجودیاش کم میکند؛ گویی فقر، خود لکهای اخلاقیست؛ گویی محرومیت، عیبِ صاحبِ محرومیت است... این وارونگیِ اخلاق، یکی از خشنترین شوخیهای تاریخ است که کیی به آن نمیخندد، قربانی را چنان مینگرند که انگار حاملِ ننگ است، حال آنکه ننگ باید بر پیشانیِ ساختارهایی بنشیند که کودکی را به ابزارِ معاش بدل کردهاند...
باید با صدایی روشن گفت، شغلِ هیچ کودک، شأنِ او را پایین نمیآورد؛ این ما هستیم که با ساختنِ جهانی که در آن کودکی ناچار به کار میشود، شأنِ خودمان را پایین آوردهایم... بیحیثیتی، در دستهای ترکخوردهی او نیست؛ در نظمهاییست که از رنجِ زودرس تغذیه میکنند و سپس با ژستِ اخلاقی به همان رنج نگاه میکنند. کودک کار تحقیرآمیز نیست؛ تحقیرآمیز، جهانیست که به حضور او عادت کرده است...
(یک روز عمیق تر راجب کودک کار و رابطش با اینکه تصمیم گرفتم مهاجرت نکنم مینویسم...)
اما از سوی دیگر، نباید در دامِ وارونگیِ سادهلوحانه هم افتاد؛ همانطور که شغلِ فرودست در سلسلهمراتبِ اجتماعی شأن را کم نمیکند، شغلِ ممتاز در خیالِ عمومی هم لزوماً شأن نمیآورد. پزشک بودن، قاضی بودن، استاد بودن، مدیر بودن، وکیل بودن یا هر عنوانِ پُرهیبتی که جامعه با لرزشِ صدا تلفظش میکند، بهخودیِ خود، هیچ تعالیِ اخلاقیای را تضمین نمیکند. اینها کارکردند، موقعیتاند، مهارتاند، مسئولیتاند؛ گاه مهم، گاه بسیار مهم... اما میانِ اهمیتِ یک کار و شرافتِ صاحبِ آن کار، فاصلهای هست که فقط کردار پُر میکند، نه عنوان. پزشک، اگر تنِ رنجورِ انسان را به بازارِ امتیاز و تحقیر بدل کند، از کرامتِ شغلِ خود چیزی جز پوستهای براق نگه نداشته است... قاضی، اگر قانون را به ابزارِ غرور یا انتقامِ شخصی تبدیل کند، ردای او فقط پارچهای رسمی بر تنِ بیعدالتی است... معلم، اگر دانستن را به سلاحِ تحقیرِ نادان تبدیل کند، در حقیقت از جهل، فقط صورتی متکبرانهتر ساخته است... شأن، نه از شغل به انسان نازل میشود، نه از میز و مُهر و مطب و دفتر بر روحِ کسی میتابد. شأن، اگر باشد، در نحوهی حملِ مسئولیت است، در نسبتِ آدمی با قدرتی که به او سپرده شده، در کیفیتِ رفتارِ او با آنانی که میتوانست نادیدهشان بگیرد و نگرفت...
در این معنا، چهبسا یک رفتگر که کارش را با دقت انجام میدهد، با دیگری بیآنکه تملق بخواهد مهربان است و شب با خستگیِ واقعی به خانه برمیگردد، شریفتر از پزشکی باشد که علمش را با تحقیر میآمیزد و چهبسا کارگری که جز نانِ حلال و بقا چیزی نصیبش نشده، از قاضیای انسانیتر باشد که پشتِ واژههای قانون، میلِ شخصیِ خود به سلطه را پنهان کرده است... این مقایسه برای وارونهکردنِ نخوتِ طبقاتی لازم است، نه برای آنکه شغلها را علیه هم بشورانیم، بلکه برای آنکه بفهمیم ارزشِ اخلاقی، در جایی دیگر تعیین میشود... شغل، صحنه است؛ انسان، بازیگرِ مسئولِ آن صحنه است. صحنه میتواند مهمتر یا کوچکتر باشد، اما کوچکیِ صحنه از بازیگر موجودی کوچک نمیسازد، همانطور که بزرگیِ صحنه از او شخصیتی بزرگ نمیسازد...
مشکلِ جامعه آن است که بهجای فهمِ ضرورتِ تقسیمِ کار، از آن دستگاهِ توزیعِ کرامت میسازد. حال آنکه تقسیمِ کار، اگر بناست انسانی باشد، فقط باید توزیعِ وظایف باشد، نه توزیعِ ارزشِ ذاتیِ آدمها. آن که خیابان را جارو میکند، آنکه نان میپزد، آنکه زباله جمع میکند، آنکه بیمار معاینه میکند، آنکه پرونده میخواند، آنکه کودک آموزش میدهد، آنکه آجر روی آجر میگذارد، آنکه بسته جابهجا میکند، آنکه در گرما و سرما چیزی را به مقصد میرساند، همه در شبکهای از وابستگیِ متقابل تنیده شدهاند. هیچکس بهتنهایی جهان را سرپا نگه نمیدارد. آن پزشکی که جامعه او را صاحبِ منزلت میداند، بدون نانِ نانوا، بدون جادهی کارگر، بدون برقِ کارمندِ فنی، بدون نظافتِ خدمات، بدون راننده، بدون دهها کارِ بینامِ دیگر، حتی یک روز هم نمیتواند آن منزلت را اجرا کند. تمدن، برخلاف رویاهای فردگرایانهاش، محصولِ نبوغِ منفرد نیست؛ محصولِ کارِ انباشتهی انبوهی از انسانهای جایگزین ناپذیر و درعینحال نادیدهگرفتهشده است...
اینکه بعضی مشاغل درآمدِ بیشتر، مهارتِ تخصصیتر، یا مسئولیتِ سنگینتری دارند، واقعیتی انکارناپذیر است؛ اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که صاحبِ آن شغل، از نظرِ شأنِ انسانی، مرتبهای والاتر دارد... تفاوتِ مهارت، تفاوتِ ارزشِ ذاتی نیست. تفاوتِ آموزش، تفاوتِ حقِ کرامت نیست. تفاوتِ کارکرد، تفاوتِ استحقاقِ احترامِ بنیادین نیست... ما این بدیهیترین اصل را مدام فراموش میکنیم، چون ذهنِ سلسلهمراتبیِ ما دوست دارد حتی در قلمروِ وجود نیز جدولِ ردهبندی درست کند. دوست دارد بگوید چه کسی بالاست و چه کسی پایین... اما این بالا و پایینها، در بهترین حالت، سازمانی و عملیاند؛ وقتی به ذاتِ انسان تعمیم داده میشوند، به ایدئولوژیِ تحقیر بدل میگردند...
شاید یکی از معیارهای بلوغِ یک جامعه این باشد که با صاحبانِ مشاغلِ کماعتبارِ نمادین چگونه رفتار میکند. نه در سخنرانیها، نه در روزهای مناسبتی، نه در پوسترهای اخلاقی؛ در امرِ روزمره، در تماسِ مستقیم، در میزانِ دستمزد، در امنیتِ شغلی، در کیفیتِ نگاه، در نحوهی خطابکردن، در امکانِ استراحت، در بهرسمیتشناختنِ فرسودگیِ تن، در توزیعِ رنج... جامعهای که از پزشک تجلیل میکند اما رفتگر را نامرئی میخواهد، در حقیقت نه شأن را میفهمد، نه کار را، نه حتی وابستگیِ خود به دیگری را. او فقط قدرتِ نمادین را میپرستد و پرستشِ قدرت، هرچقدر هم با لباسِ احترام و نظم و ادب ظاهر شود، در نهایت یکی از شکلهای بربریت است...
از اینجا باید یک گام دیگر هم برداشت، حتی بیکاری هم، اگرچه مصیبتی اقتصادی و روانی است، از شأنِ انسانی نمیکاهد. این جهانِ وارونه، چنان ما را به کارکرد گره زده که گویی انسان فقط تا وقتی ارزش دارد که در ماشینی بزرگ مصرفپذیر باشد. کسی که کار ندارد، بهسرعت در معرضِ نوعی شرمِ تحمیلی قرار میگیرد؛ انگار نبودِ شغل، نبودِ ارزش است. حال آنکه انسان، پیش از آنکه نیروی کار باشد، انسان است. مصیبتِ بیکاری را باید در بیثباتی، فرسایش، اضطراب، تضعیفِ امکانِ زندگی دید، نه در سقوطِ مقامِ وجودیِ فرد. این تمایز بسیار مهم است. باید برای کار جنگید، برای عدالتِ اقتصادی جنگید، برای رفعِ فقر و استثمار جنگید، اما هرگز نباید بپذیریم که بازار حق دارد دربارهی کرامتِ آدمها حکم صادر کند...
حتی آنان که کارهایی انجام میدهند که از نظرِ فرهنگی پرستیژ ندارد، اغلب بارِ ضروریِ جهان را به دوش میکشند. رانندهای که نیمهشب کسی را به خانه میرساند؛ زنی که ساعتها نظافت میکند تا خانهای یا بیمارستانی قابلِ زیستن بماند؛ کارگری که در ارتفاع، امنیتِ ساختمانی را بنا میکند که دیگران بعداً در آن احساسِ شأن خواهند کرد؛ فروشندهای که ساعتهای فرسایندهی ایستادن را تحمل میکند؛ کارمندِ جُز ای که زیر فشارِ دستورها و بیقدرتیِ اداری، سازوکارِ روزمره را از فروپاشی حفظ میکند، اینها نه حاشیههای تمدن، که پایههای فراموششدهی آن هستند... تحقیرِ این مشاغل، در اصل تحقیرِ خودِ واقعیتِ مادیِ زندگی است؛ تحقیرِ دستهایی که جهان را، پیش از هر تفسیر و نظریهای، قابلِ ادامهدادن میکنند...
و در برابر، چه بسیار مشاغلِ پرزرقوبرقی که اگر اخلاق از آنها رخت بربندد، فقط صورتهای آراستهی خشونت میشوند. پزشکی بدون شفقت میتواند تجارتِ بدن باشد. قضاوت بدون عدالت میتواند صنعتِ مشروعِ آسیب باشد. آموزش بدون تواضع میتواند بازتولیدِ سلطه باشد. مدیریت بدون وجدان میتواند سازماندهیِ تحقیر باشد. بنابراین اگر قرار است از شأن حرف بزنیم، باید آن را نه به عنوانِ محصولِ شغل، بلکه به عنوانِ کیفیتِ مواجههی انسان با دیگری و با مسئولیت بفهمیم. شأن در آن است که با قدرت چه میکنی، با ضعفِ دیگری چه میکنی، با ناتوانیِ خود چه میکنی، با خطا چه میکنی، با امتیاز چه میکنی. شغل فقط میدانِ آزمون است...
و شاید عمیقتر از همه این باشد که بفهمیم تحقیرِ شغلهای خاص، اغلب تلاشی مذبوحانه برای فرار از حقیقتِ مشترکِ تنانگیِ ماست. ما بعضی کارها را پست میشماریم چون ما را به چیزهایی یادآوری میکنند که دوست نداریم به یاد بیاوریم، زباله، عرق، خستگی، آلودگی، فاضلاب، بیماری، نیاز، مرگ، وابستگی... اما اینها حذفشدنی نیستند؛ اینها زیرساختهای خاموشِ انسان بودناند. رفتگر، نظافتچی، پرستار، کارگرِ خدماتی و بسیاری دیگر، ما را با همان چیزی روبهرو میکنند که تمدنِ آرایشیِ ما میخواهد پشتِ عطر و نور و عنوان پنهان کند، اینکه زندگی، پیش از آنکه شکوه باشد، نگهداریست؛ پیش از آنکه اعتبار باشد، مراقبت است؛ پیش از آنکه تفاخر باشد، کارِ مدام برای جلوگیری از پوسیدن، فروریختن، چرککردن، بیمارشدن و ازهمپاشیدن است و هرکس در این نگهداری سهم دارد، در حقیقت به نقطهای بسیار بنیادین از امرِ انسانی نزدیک است...
در نهایت، انسان نه با عنوانِ خطابش اندازهگیری میشود، نه با عنوانِ شغلش. نه استاد بودن کسی را بلندتر میکند، نه کارگر بودن کسی را کوتاهتر؛ نه قاضی بودن تقدس میآورد، نه رفتگر بودن از کرامت میکاهد. آنچه ما را میسازد، نحوهی حضورمان در جهان است، اینکه با دیگری چگونه رفتار میکنیم، با کار چگونه مواجه میشویم، با قدرت چه میکنیم، با ضعف چه میکنیم، با نابرابری چه نسبتی میگیریم.... اگر هنوز چیزی به نامِ نجابت باقی مانده باشد، شاید درست در همین فهم نهفته است که شأن، نه پاداشِ شغل، بلکه حقِ پیشینیِ انسان است؛ حقی که جامعه هر بار که یکی را به خاطر کارش بالا میبرد یا پایین میکشد، در حقیقت به آن خیانت میکند...
ارادت،
گنجشک