ویرگول
ورودثبت نام
Goolaqa_34
Goolaqa_34جهان بی عشق چه ترسناک است چون شبی که گم کرده ستاره و ماهش را" یه دهه شصتی که برای دلش مینویسه
Goolaqa_34
Goolaqa_34
خواندن ۳ دقیقه·۲۳ روز پیش

آن روز

اصغر کله خر با داد و هوار سوار بر موتورش از خانه بیرون زد . کله خر لقبی بود که اهالی محل بهش داده بودند. گوشیش زنگ خورد . به زور گوشی را از جیب شلوار شیش جیبش بیرون اورد . مشتری بود ، جنسش را میخواست. اصغر با داد و هوار جواب مشتری را داد و گوشی را قطع کرد . دوباره با کلی زحمت گوشی را در جیب شلوار شیش جیبش گذشت . بوی خیلی بدی احساس کرد . از عقب موتور می اومد . نگاهی به پشت سرش کرد . مرد کثیفی را دید . ترمز کرد . موتور را خاموش کرد و از موتور پیاده شد . یقه مرد را گرفت و از موتور پایین انداخت در حالی که مرد لبخند شیطنت آمیزی میزد . دوباره سوار بر موتور شد و به راهش ادامه داد باز همان بو را حس کرد باز هم بو از پشت سرش می اومد . نگاه کرد دید همان مرد دوباره ترک موتورش هست . کارد میزدی خونش بیرون نمیزد . باز ترمز گرفت و موتور را خاموش کرد . باز رفت یقه آن مرد را گرفت و از موتور به پایین پرت کرد . مرد این دفعه حرف زد . از دست من نمیتونی فرار کنی . من عمل تو ام . هیچ کس نمیتونه از دست عملش فرار کنه . اصغر کله خر قاطی کرد . رفت یقه مرد را گرفت . تا جان داشت آن مرد را زد . بعد از آنکه خسته شد دوباره سوار موتور شد . دوباره آن بو شروع شد . دوباره به عقب نگاه کرد . باز همان مرد را دید . دوباره از موتور پیاده شد و مرد را پایین انداخت . مرد با خنده شیطنت آمیزی گفت بهت گفتم که نمیتونی از دست من فرار کنی . من عمل تو ام ‌ . هیچ کس نمیتواند از دست عمل ناپاکش فرار کند ‌ . اصغر کله خر داشت از دست مرد دیوونه میشد . دوباره سوار موتور شد دوباره همان بو آمد دوباره همان مرد را دید ولی ایندفعه موتور را متوقف نکرد . به راهش ادامه داد. تو راه چند دختر جوان دید که حسابی خودشان را بزک کرده بودند. اصغر کله خر چند تیکه حواله دختران کرد. دخترها چند فحش حواله اش کردند . بو شدیدتر شد . سرعتش را کم کرد و نیم نگاهی به پشت سرش کرد . مرد لبخند شیطنت آمیزی زد . دوباره آن مشتری زنگ زد . دوباره با عصبانیت جواب مشتری را داد‌ . چند دقیقه بعد مشتری را توی یه کوچه خلوت دید . جلوتر رفت . پول را گرفت و جنس را داد. بو دوباره شدیدتر شد . طوری که نزدیک بود حالش بهم بخورد . دوباره آن مرد و آن لبخند شیطنت آمیز را دید . فقط خودش میدید . توی بد وضعیتی گیر کرده بود . هیچ راه خروجی نمیدید ‌ . گوشیش دوباره زنگ خورد . جواب داد. مشتری بود جنس میخواست . باید به خانه میرفت . راه خانه را پیش گرفت در حالی که آن بو هنوز آزارش میداد . کاری هم نمیتوانست بکند . دیگر ظهر شده بود . صدای اذان می اومد .از مسجدی که آن سمت خیابان بود صدای اذان می اومد . توقف کرد . یهو حس عجیبی بهش دست داد. حسی که سالها بود تجربه نکرده بود . رفت به ده ، دوازده سال پیش . به روزهایی که نوجوان بود . به روزهایی که هنوز آلوده نشده بود . روزهایی که گاه با پدرش به مسجد میرفت . اون روزها قلبش پاک بود . مثل شیشه زلال بود تا اینکه چند سال بعد پای رفقای ناباب نشست . کارش شد خیابان گردی ، کتک کاری ، دنبال ناموس دیگران افتادن . دیگر آن نوجوان پاک نبود دیگر قلبش مثل شیشه زلال نبود ‌ . هنوز صدای اذان می اومد . دو دل بود . سالها بود که دیگر نماز نمی خواند . نزدیک مسجد رفت . آن گوشی لعنتی دوباره زنگ خورد . جواب داد . مشتری بود. جنس میخواست . برگشت ، سوار موتور شد . آن بو دوباره آمد. باز به عقب نگاه کرد باز آن مرد را دید باز آن لبخند شیطنت آمیز روی لبش بود....

مردموتور
۴
۰
Goolaqa_34
Goolaqa_34
جهان بی عشق چه ترسناک است چون شبی که گم کرده ستاره و ماهش را" یه دهه شصتی که برای دلش مینویسه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید