
نمیدونم از کی یه آدم حجالتی بودم . نمیدونم بچگی هم خجالتی بودم یا نه . چون اصلا از بچگی جز خاطرات بازی و چند خاطره دیگر خاطرات زیادی به یاد ندارم . تا آنجا هم که یادمه با بچه ها راحت بازی میکردم و مشکلی هم نداشتم . تو مهمونی ها و عروسی رفتن ها هم گمونم مشکلی نداشتم . تو مدرسه هم اگر داشتم به این صورت نبود که مشکلی ایجاد کنه . البته اگه با معاونان و معلم ها به تنهایی روبرو میشدم باز این خجالتی بودن میومد سراغم .
یادمه یکبار معاون مدرسه که خونه اش چند خیابون دورتر از خیابون ما بود اومد خونمون ، از خجالتم شلوارم را زانوی شلوارم را گاز گرفتم و خیس کردم .
این خجالتی بودن وقتی بزرگتر شدم اذیتم کرد ، چه تو دانشگاهی که چند ترم بیشتر نخوندم و چه تو زندگی خانوادگی . یادمه یکبار تو دانشگاه یکی از اساتید منو پای تخته فرستاد گفت یه نمودار بکش. منم از خجالت و استرس یه نمودار کشیدم که نمودارش شبیه یه مار بود و خط صاف نبود . استاد گفت بچه ها یکی از دلایلی که باعث میشه خط صاف را کج بکشید فشار بیش از حد به گچه 😂 .
سال اولی که تو پیام نور ساوه قبول شده بودم روز قبل به خونه عموم رفته بودم . شهرکی که توش زندگی میکردن با یه جاده چند کیلومتری به دانشگاه پیام نور میخورد . عموم سالها پیش فوت کرده بود و زن عموم و پسراش و دختراش با هم تو یه خونه دو طبقه زندگی میکردن . البته چند تاشون ازدواج کرده بودن . اون بقیه هم چند سال از من بزرگتر بودن . شب اونجا موندم . صبح که بیدار شدم تو دوراهی خبر کردن یا خبر نکردن موندم .صبح باید دانشگاه میرفتم . چون کله صبح بود و نمیخواستم بلندشون کنم . تو این دوراهی بی خبر رفتن را انتخاب کردم . چون اون منطقه یه ناکسی تلفنی داشت و نزدیک خونه عموم بود با تاکسی تلفنی رفتم .نمیدونم شاید بی احترامی بود ولی هدف من بی احترامی نبود .
تو دنبال کار گشتن این خجالتی بودن خیلی اذیت کرد . خیلی جاها تا دَمِ اونجا میرفتم و خجالت باعث میشد از رفتن منصرف بشم . خیلی وقتها هم بر خجالت غلبه میکردم و داخل میرفتم . خیلی سریع هم با بچه ها صمیمی میشدم . اگه دختر یا خانمی باهام صمیمی میشد منم صمیمی میشدم . یکبار تو محل کار دختر خانمی را اذیت کردم . پام را جلوی پاش انداختم نزدیک بود کله پا شه بنده خدا . خب البته تقصیر خودش هم بود .
تو خونه هم وقتی مهمون میومد این خجالتی بودن خیلی اذیت میکرد . وقتی مهمون میومد ، یا کلید خونه دومادمون را از خواهرم میگرفتم یا آواره کوچه و خیابان میشدم . فرقی هم نمیکرد مهمونها مرد باشن یا زن . اون اوایل ازدواج خواهر کوچیکم ،وقتی میومدن خونه ما یا باز میرفتم خونه اون یکی خواهرم یا تو اتاق پشتی قایم میشدم . بعدا باهاش خیلی صمیمی شدم حتی بیشتر از داداشم .
چند ماه پیش به یه عروسی رفتم . چون داخل تالار شلوغ بود و کسی همراهم نبود بعد حدود یک ساعت نشستن تو حیاط تالار ، شام نخورده برگشتم خونه . عین دیوونه ها .
حالا یکی از ملاک های ازدواجم اینه که خانواده دختر خانم با مراسم نگرفتن مشکلی نداشته باشن . چون منِ خجالتی روی حاضر شدن تو جمع چند صد نفره و شاباش دادن و رقصیدن را ندارم اون هم به عنوان داماد .
البته شرایط ازدواج را هم ندارم با اینکه از سن ازدواج و شاید تجرد قطعی عبور کردم .
سنم را هم نپرسید چون عین خانما از گفتن سن واقعیم بدم میاد :)