ویرگول
ورودثبت نام
Goolaqa_34
Goolaqa_34جهان بی عشق چه ترسناک است چون شبی که گم کرده ستاره و ماهش را" یه دهه شصتی که برای دلش مینویسه
Goolaqa_34
Goolaqa_34
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

نگاهی خلاصه به رمان بامداد خمار

از چند وقت پیش تو صفحات گوگل فارسی میگشتم مدام تبلیغات سریال بامداد خمار را میدیدم بعدا فهمیدم این فیلم اقتباسی از یه رمانه . رمان بامداد خمار نوشته فتانه ( پروین ) حاج سید جوادی . کتابی که گویا پرفروش ترین کتاب رمان بعد انقلابه . با تیراژ حدود یا بالای ۳۰۰ هزار نسخه که به زبان آلمانی و انگلیسی هم ترجمه شده . این کتاب به صحافی کارگاهی که توش کار میکنم اومد و قسمت خیلی کوچکی از کتاب را تو همون کارگاه خوندم . کل کتاب هم رفت . حتی یدونه کتاب تو کارگاه نموند . همین دیروز هم خلاصه ای از ابتدای کتاب را تو یکی از سایتها دیدم . رمان داستان پیرزنی است که قصه ازدواجش را برای دختر برادرش تعریف میکند . برای سودابه خواستگاری اومده و خانواده سودابه با این ازدواج مخالف است . ولی سودابه دلبسته این پسر شده است . مادر سودابه هم برای اینکه دخترش را ازین ازدواج منصرف است عمه اش را واسطه میکند تا سودابه را منصرف کند . محبوبه همون عمه ی سودابه ، قصه زندگی خودش را برای سودابه تعریف میکند . قصه سودابه برای دهه شصت و دوران جنگ است و قصه محبوبه اواخر حکومت قاجار و اوایل شروع رضاخان میر پنج . محبوبه دختر بصیر ملک و از طبقه ثرتمند است . محبوبه دختری حدود ۱۵ ساله است که یک خواهر کوچکتر از خودش به نام خجسته و یه خواهر بزرگتر به اسم نزهت دارد . بعد هم پدرش صاحب یه پسر میشود . منوچهر 😂خواهر بزرگش ازدواج کرده و برای خواهرکوچکترش که حدود ۱۱ سال دارد خواستگار اومده است . خواستگار هم پسر خاله اش است که برای وصلت عجله دارد. خود محبوبه هم خواستگارانی که داشته را رد کرده است . منصور پسرعموی محبوبه قصد ازدواج با محبوبه را دارد ولی محبوبه طی یه اتفاق معمولی عاشق رحیم شاگر نجاری میشود . عشقی که آتشی در دل خانواده به پا میکند . محبوبه مثل صیدی ناخواسته گرفتار صیاد شده است . بین محبوبه و رحیم چند بار ارتباط عاشقانه شکل میگیرد بار اول محبوبه گلی را به زمین میندازد تا رحیم بردارد و بعد هم نامه رحیم و نامه محبوبه . رحیم خطی خوش داره و محبوبه بعد سالها هنوز اون نامه ها را نگه داشته است . محبوبه نمیداند چطور خواسته اش را با خانواده درمیان بگذارد . از طرف دیگر خانواده خاله اش برای ازدواج پسرشان با خجسته خواهر محبوبه عجله دارند و از طرف دیگر پدر میخواهد دخترش مجبوبه را به پسر برادرش بدهد . محبوبه ناچار میشود قضیه عشق خود را به خواهرش بگوید و او هم به پدر و مادرش . نزهت هم با اینکه با این ازدواج مخالف است ناچارا قبول میکند .نزهت خواهر بزرگ محبوبه به بهونه ای تنها بدون شوهرش به خونه پدرش می رود تا قضیه را به خانواده اش بگوید . نزهت خانه را از نوکران خالی میکند . پدر محبوبه هم مشکوک میشود . نزهت قضیه را به پدرش میگوید . پدرش عصبانی میشود مثل آتش مثل اسدالله خان پدر سالار . محبوبه از ترس خودش را در مطبخ قایم میکند . از آن شب به بعد محبوبه را مثل مرغی در قفس زندانی میکنن. حق بیرون رفتن ندارد . چند هفته میگذرد محبوبه میبیند دیگر شرایط مثل قبل نیست . میتواند از خانه خارج شود . محبوبه پی رحیم میرود ولی با در بسته نجاری مواجه میشود . برمیگرد ولی باز دوباره میرود شاید مغازه را باز ببیند ولی باز مغازه را بسته میبیند . پی به قضیه میبرد . احساس میکند پدرش کاری کرده است . در این حین کودکی به او نزدیک میشود و میخواهد چیزی به او بدهد ولی محبوبه که پر از خشم و عصبانیت است کودک را با خشم دور میکند ولی کودک نمیرود . میگوید آن پسر نامه ای را برایتان نوشته است . محبوبه با عجله نامه را میگیرد . قرار میگذارند . رحیم میگوید پدرت آن مغازه را خریده و بیکار شده است . رحیم به محبوبه میگوید من چند بار بهت یادگاری داده ام تو چیزی نمیدهی ؟ محبوبه میدهد اول من یادگاری داده ام . رحیم میگوید چه چیزی را . محبوبه میگوید دلم را . چند روز بعد خانواده عموی محبوبه انها را به باغی بزرگ دعوت میکنند . میخواهند محبوبه را تو عمل انجام شده قرار دهند . محبوبه ازین فرصت استفاده میکند و توی خلوت با منصور عشقش به رحیم را به منصور میگوید ولی خودش جرات نه گفتن ندارد . به منصور میگوید تو بگو من محبوبه را نمیخواهم .منصور که عصبانی است ، غرورش شکسته به خانواده اش میگوید من با محبوبه ازدواج نمی کنم و بهانه می اورد .... محبوبه در منصور عیبی پیدا نمیکند ولی منصور هم یکی مثل پدرش است . مغرور و متکبر . با همان نگاهی رحیم را نگاه میکند که پدر و مادر محبوبه نگاه میکنند . همه چیز را در اصل و نسب و طبقه اجتماعی و پول میبینند .غرور کشنده است . شیطان را غرورش بیچاره کرد، غرورش از بهشت بیرونش کرد . رحیم هم آن آدمی نبوده که محبوبه میخواسته . . پدر و مادر محبوبه با ازدواج انها مت میکنند ولی محبوبه را طرد میکنند . نه محبوبه حق رفتن به خانه پدرش را دارد و آنها به خانه محبوبه میروند . این وسط پدر محبوبه فقط برای محبوبه خونه ای کوچک و برای رحیم مغازه ای میگیرند تا کار کنند . مقداری پول هم هر ماه به یکی از نوکران میدهند تا به محبوبه بدهد . رحیم و مادرش زندگی را برای محبوبه جهنم میکنند . محبوبه صاحب پسری میشود ولی بعد چند سال به خاطر بی احتیاطی مادرشوهرش فوت میکند . بچه دیگرش هم سقط میشود و بعد هم محبوبه نازا میشود . عشق محبوبه و رحیم به شکست میکشد و محبوبه از دست رحیم و مادرشوهرش فراری میشود . طلاق میگیرد و باز به خانه پدرش برمیگیرد . با منصور ازدواج میکند . میشود زن سوم منصور .

پدر مادربامداد خمارترجمه کتابدهه شصت
۳
۳
Goolaqa_34
Goolaqa_34
جهان بی عشق چه ترسناک است چون شبی که گم کرده ستاره و ماهش را" یه دهه شصتی که برای دلش مینویسه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید