
اسم ناول: عشق مرموز که از مرگ بازگشت
ژانر: فانتزی تاریک، عاشقانه، رازآلود،درام
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
فصل ۱: شب خاکسپاری
شب مهتابی آرام روی قبرستان سایه انداخته بود درختان خشک در باد خفیف میلرزیدند و نور سرد ماه مثل پردهای نقرهای روی سنگها میافتاد.
مردم با لباسهای مشکی دور قبر جمع شده بودند؛ چهرههایی بیصدا، غمگین و سنگین.
الورا، با لباس سیاهی که اندام باریکش را احاطه کرده بود، کنار قبر شوهرش ایستاده بود. دستهایش آرام میلرزید و در چشمهایش نگرانی و ناباوری موج میزد. صدای سخنران در مراسم آهسته میان سکوت میپیچید:
«لوسین… مردی که خدا پیش از زندگی، او را برگزیده بود…»
صدای او در میان باد گم شد. مردم سکوت کردند و تنها صدای فرو ریختن خاک شنیده میشد. اشک آرام روی گونههای الورا سُر خورد؛ نه از ضعف، بلکه از زخمی که هنوز تازه بود.
آن شب، الورا تنها در اتاق تاریک خانهاش نشست. پنجره باز بود و نور مهتاب مستقیم روی صورت رنگپریدهاش میافتاد. سکوت اتاق شبیه فشار سنگینی بود که روی قلبش نشسته باشد.
او زیر لب گفت: «چرا باید اینطور میشد؟… چرا تو رفتی؟»
نگاهش به میز افتاد؛ جایی که کتابی قدیمی، کهنه و زخمی جا خوش کرده بود. انگار منتشرکنندهاش قرنها پیش از این دنیا رفته باشد باد ملایمی ورقها را تکان داد و کتاب ناگهان روی صفحهای با علامتهای عجیب و نوشتههایی به زبانی ناشناخته باز شد
الورا مکث کرد، انگار چیزی در درونش بیدار شده باشد خم شد و خطوط درخشان و شبیه طلسم را لمس کرد تردید در چشمانش بود اما غم، قویتر از هر ترسی بود.
او شروع به خواندن جملات کرد… کلمات سنگین، قدیمی و لرزان از دهانش بیرون میآمدند نور آبی سردی در اتاق پراکنده شد، نورهایی که روی دیوار سایههای غیرعادی میکشیدند و باد ناگهانی پردهها را تکان داد.
الورا:«من قسم میخورم که تو رو برمیگردانم… حتی اگر بهایش جانم باشد…»
صدایش شکست، اما ادامه داد
نورها شدت گرفتن گردبادی کوچک از انرژی در مرکز اتاق شکل گرفت موهای الورا با باد به اطراف پاشید و نفسنفس میزد میان امید و وحشتی عمیق گیر افتاده بود ناگهان همهچیز ساکت شد
برای چند لحظه فقط صدای نفسهای او شنیده میشد
بعد… صدایی آرام، ضعیف و ناآشنا از پشت سرش صحبت کرد و گفت: «…الورا؟»
الورا وحشتزده برگشت، لوسین در حالی که چشمهایش را آرام باز میکرد، نشسته بود. چهرهاش سرد، خسته و کمی گیج بود؛ انگار نه دنیا را بهجا میآورد، نه خودش را.
الورا با قدمهایی لرزان نزدیک شد، دستش را دور انگشتان سرد او حلقه کرد.
«لوسین… تو… تو زندهای؟»
«من تورو به زندگی برگرداندم؟»
لوسین با صدایی گرفته و دوردست گفت:
«کجا هستم؟تو!...کی هستی؟»
لبخند تلخی روی لبهای الورا نشست اشکهایش از شدت شوک و شوق تندتر چکیدند اما در همان لحظه، چیزی در نگاه لوسین تغییر کرد.
نمای بسته از چشمانش…
برقی عجیب، سرد و ناآشنا میان مردمکهایش درخشید برق کسی که انگار از جای دیگری آمده باشد.
در ذهنش، صدایی آهسته و تهدیدآمیز پیچید صدایی که نه الورا میشنید و نه از دنیای انسانها بود:
«لوسین تو دیگر انسان نیستی…»
اتاق در تاریکی فرو رفته بود و تنها نور کمرنگ ماه از میان پردهها وارد میشد و روی سقف موج میزد. الورا کنار تخت نشسته بود و انگشتان سرد لوسین را میان دستان لرزانش گرفته بود. انگار میترسید اگر رهایش کند، دوباره او را از دست بدهد.
با صدایی لرزان گفت: «لوسین… تو برگشتی… واقعاً برگشتی.»
لوسین آهسته سرش را بلند کرد. چشمانش در سایهها بیگانهتر از قبل به نظر میرسیدند سرد، خالی، و بیهیچ خاطرهای از زندگی گذشته.
اون گفت:
من… نمیدانم کی هستم… یا چرا اینجا هستم
قلب الورا فرو ریخت، اما لبخندش را نگه داشت.
تو مرد منی…من تو را از دست دادم و حالا… حالا همهچیز رو خودم درست میکنم
اما لوسین نگاهش را از او گرفت انگار صدای او را میشنید اما معنیاش را درک نمیکرد آرام دستان الورا را پس زد، طوری که بیشتر از اینکه خشن باشد، غریب و بیروح بود.
ذهن لوسین آشوبی تیره بود.
درون سرش تصاویری بیمعنی میچرخیدند تکههای از خوابی بد، یا شاید کابوسی واقعی.
شب طوفانی،صدای زوزه باد،سایهای عظیم…
و صدای مردی، با لحنی زمخت و تهدیدآمیز:
«من تو را تسخیر کردم… دیگر راه برگشتی نداری»
لوسین چشمهایش را بست و نفسش سست شد. چیزی درونش تقلا میکرد تاریکیای که به ریشههای روحش چسبیده بود.
درون سرش، دو صدا با هم میجنگیدند:
«نباید به الورا آسیبی برسد… نباید…»
«اما نمیتوانی مقابله کنی… من اینجام درون تو.»
او نفسنفس زد و دستش را روی چشمانش گذاشت. اما تصویرها فقط مبهمتر و خطرناکتر میشدند.
در همان لحظه، الورا در باغ پشت خانه قدم میزد ماه کامل بالای سرش ایستاده بود و نورش روی چمنها ریخته بود
دلش آشوب بود، انگار چیزی را که دیده بود نمیتوانست باور کند.
زیر لب گفت: «چرا اینقدر… فرق کرده؟ چرا قلبش سرد شده، لوسین؟»
باد ملایمی برگها را به حرکت درآورد و صدایی آهسته، مانند نجوا از دور دستها عبور کرد
صدایی که انگار از دنیاهای دیگر میآمد: «تو هنوز بهایت را نپرداختهای، الورا… بهای بازگشت او بسیار سنگینتر از آن است که فکر میکنی.»
الورا بهیکباره ایستاد قلبش تند زد
«کی اونجاست؟!»
اما باغ خاموش بود تنها ماه، تنها سکوت، و تنها ترسی که آرام در سینهاش جا خوش کرد.
رفتار لوسین همان شب بیشتر تغییر کرد.
گاهی چنان به گوشهای از اتاق خیره میشد که انگار چیزی ، یا کسی آنجاست.
گاهی لبخندی میزد که هیچ گرمایی نداشت لبخندی که انگار انسان بودن را تقلید میکرد.
بیشتر زمانش را در سایهها میگذراند، دور از نور، دور از نگاه الورا.
الورا هرچه تلاش میکرد به او نزدیک شود، احساس میکرد چیزی ناپیدا بینشان ایستاده است.
و این حس… هر روز قویتر میشد.
آن شب، وقتی به اتاق خواب برگشت، نور آرام ماه اتاق را پر کرده بود الورا مقابل آینه ایستاد تصویر خودش را دید: نگران، خسته، و کمی… شکسته.
وقتی به خود خیره شد، حس کرد بار سنگینی روی شانههایش افتاده انگار هر قدمی که برداشته بود، او را به دنیای دیگری نزدیک کرده باشد.
در همان لحظه، صدای لوسین پشت در، خشک و عمیق، اتاق را پر کرد:
«الورا چرا این کار رو کردی؟»
«من اونی که فکر میکنی نیستم.»
صدایش لرزهای سرد در قلب الورا انداخت.
اما او پلک زد، سرش را بالا گرفت و زیر لب گفت:
«من تو را برگرداندم… پس میتوانم نجاتت دهم. به هر قیمتی که شده.»
او به خودش قول داد:
این جنگ را تنها نخواهد باخت.
فردای آن شب:
صبح سرد و کمرنگ از پنجره اتاق به داخل تابید و روی دیوارها سایهای نقرهای انداخت لوسین روی تخت نشسته بود چشمانش باز اما خسته و سرد، انگار هنوز به دنیا تعلق نداشتند الورا آرام وارد شد، لباسش هنوز سیاه بود و موهایش به هم ریخته قددمهایش نرم و محتاط بودند
«لوسین… امروز حالت چطوره؟ خوب خوابیدی؟»
صدایش ملایم و لرزان بود.
لوسین با نگاهی سرد و مبهم به او خیره شد.
«خواب… خواب یعنی چی؟ انگار همه چیز مبهم است. من… نمیدانم کی هستم.»
الورا دستش را روی دست او گذاشت، اما لوسین عقب رفت و به پنجره خیره شد فاصله میان آنها ملموس و سرد بود انگار دیواری نامرئی میانشان کشیده شده بود.
روزها میگذشت و الورا تلاش میکرد ارتباط برقرار کند، اما هر بار لوسین بیشتر فاصله میگرفت چشمهایش سرد و تهی بودند، پر از رازهایی که هیچ زبانی نمیتوانست بیانشان کند.
«من اینجا هستم… نمیزارم تنها باشی»
صدایش پر از امید و نگرانی بود، اما ناگهان لوسین با صدایی آرام و تهدیدآمیز زمزمه کرد:
«تو… نمیدانی چه بلایی سر خودت و من آوردی.»
لوسین در اتاق تنها نشست، دستش را روی پیشانی گذاشت و تلاش کرد چیزی به یاد آورد تصویرهایی مبهم و دردناک در ذهنش رژه میرفتند شبهای طوفانی، سایههایی که در گوشهها میخزیدند و صداهایی ناشناس که آرامش را میربودند
در ذهنش صدایش تکرار شد:
«من کی بودم؟ چرا اینجا هستم؟ چرا نمیتونم فرار کنم؟»
الورا بار دیگر به باغ رفت نفس عمیقی کشید و به ماه کامل نگاه کرد باد خفیفی برگها را به لرزش درآورد و نجواهایی از دور دستها به گوش رسید:
«الورا… بهای این بازگشت را خواهی پرداخت.»
الورا سرش را پایین انداخت و به زمین نگاه کرد قلبش پر از اضطراب بود اما ارادهاش تردید نداشت.
رفتار لوسین هر روز عجیبتر و غیرقابل پیشبینیتر میشد. بیشتر وقتش را در سایهها میگذراند و نگاهش تاریک و مرموز شده بود لبخندهایش تهدیدآمیز بودند و آرامش را از الورا میگرفتم. او دستش را روی قلبش گذاشت و با خودش گفت:
«باید راهی پیدا کنم… قبل از اینکه دیر شود.»
شب که فرا رسید، الورا دوباره در اتاقش نشست کتاب جادوی ممنوعه جلویش باز بود، شمعها اطرافش روشن بودند، اما نورشان دیگر آرامش نمیآورد صدای قدمهای آرام از پشت در پیچید در باز شد و لوسین وارد شد لباس سفیدش هنوز بر تن داشت و قدمهایش سنگین و آهسته بود.
«من اینجا بودم… در همین خانه… اما چرا هیچ چیز آشنا نیست؟چرا نمیتوانم چیزی به یاد بیارم؟»
صدایش زمزمهای سرد و خالی بود
الورا با احتیاط نزدیک شد
«شاید حافظهات هنوز برنگشنه باید به خودت زمان بدی»
لوسین با نگاهی خیره در چشمانش زل زد:
«تو… از مرگ نمیترسی؟»
الورا ساکت ماند و تنها به لبهایش نگاه کرد، لبهایی که انگار با درد حرف میزدند
نیمهشب، الورا از خواب پرید صدای نالهای خفه در خانه پیچید آرام به سمت سالن رفت و لوسین را در تاریکی دید، سرش را به دیوار تکیه داده و نفسهایش سنگین بود وقتی نزدیک شد، ناگهان سرش را بلند کرد چشمهایش نقرهای، عمیق و غیرانسانی درخشیدند
الورا عقب کشید و الورا در دل زمزمه کرد:
«این نگاه… لوسین هیچوقت اینطور نگاهم نکرده بود…»
الورا با نگاهی فرسوده نگاهش کرد و خدمتکاران را صدا کرد که لوسین رو به اتاق خوابش ببرند .چونکه لوسین قبول نمیکرد در یک اتاق با الورا باشد برای همین اتاق خودش را جدا کرد.
صبح روز بعد، صدایی در خانه پیچید ماریا، خواهر کوچک لوسین، وارد شد.
«خبرش همه جا پیچیده… لوسین برگشته؟!»
الورا مضطرب اما سعی در حفظ ظاهر داشت:
«لطفاً ساکت باش… هنوز حالش خوب نیست.»
ماریا پافشاری کرد تا او را ببیند وقتی وارد اتاق شد، لوسین به پنجره پشت کرده بود آرام سر برگرداند و با نگاهی تهی و غریب ماریا را دید.
«او… مثل قبلاً نیست الورا… این… این لوسین نیست!»
الورا سکوت کرد و چیزی نگفت،ان روز هم به سرعت گذشت.
شب باز هم الورا تنها بود، به سراغ کتاب جادوی ممنوعه رفت در صفحات ممنوعه نوشتههایی مبهم خودنمایی میکرد:
«بازگشت تنها با جسم نیست، بلکه با همراهی آنهاست که از تاریکی میآیند…»
الورا زیر لب گفت:
«یعنی لوسین تنها نیست؟ چه چیزی… با اون برگشته؟»
در همان لحظه صدایی پشت سرش نجوا کرد:
«نباید میخوندی…»
الورا با ترس برگشت لوسین به آرامی وارد اتاق شد نگاهش خالی و صدایش سنگین بود.
«من خاطرههایی مبهم دارم… صدای فریاد، تاریکی، گورهای بینام… اما آنچه بیشتر از همه به یاد دارم… تویی. ایستاده در نور شمع، با آن ورد لعنتی…»
الورا قدمی عقب رفت، صدایش لرزان بود
«تو لوسینی… من مطمئنم! حتی اگر چیزی درونت تغییر کرده… هنوز تویی، درست است؟»
لوسین لبخند زد، اما لبخندش تهدیدآمیز بود، نه اطمینانبخش:
«هه… الورا میخوام ببینیم… چقدر دوام میآوری.»
پایان فصل اول 🦦❤️
پایان فصل اول.