ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimi
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

ببخشید اسم شریف شما؟

ما با هم دانشگاه قبول شدیم. هم‌اتاقی شدیم و ناگهان به دو رفیق واقعی تبدیل شدیم؛ رفاقتی آن‌قدر عمیق که خانواده‌هایمان نیز پیوند خوردند. هر دو از خانواده‌های متوسط بودیم، اما رؤیاهای بزرگی در سر داشتیم. شب‌های سخت درس خواندن، رؤیاهای مشترک و قول‌های بزرگ، ما را به هم گره زده بود.

دانشگاه تمام شد و پس از سال‌ها، یک روز دوستی از شهر او تماس گرفت و گفت: «خبر داری فلانی مدیر عامل شرکت بزرگ … شده؟» چنان خوشحال شدم که همان لحظه تصمیم گرفتم بروم و او را غافلگیر کنم.

قبل از رفتن چند بار با او تماس گرفتم، جواب نداد. گفتم شاید شماره‌اش عوض شده. پیام دادم و خودم را معرفی کردم، اما باز هم خبری از پاسخ نشد… دلم برای رفاقت قدیمی تنگ شده بود.

از دفترش تلفنی وقت ملاقات گرفتم و با شوق راهی شهرش شدم. شوق دیدن دوستی قدیمی و حالا بانفوذ، خستگی مسیر را برایم شیرین می‌کرد.

ساختمان شرکت در مرکز شهر بود و دفتربزرگ او بوی عطر گران و قدرت می‌داد.

روبروی دفتر زیر عکس بزرگش؛که روی دیوار نصب شده بود ، نوشته بودند: «مدیر عامل منتخب آقای ...».

از خوشحالی، گوشی را بیرون آوردم و سلفی‌ای کنار عکسش گرفتم، در حالی که لبخند می‌زدم. عکس را روی صفحه گوشی نگه داشتم تا نشانش دهم و به او بگویم: ببین!رؤیاهایمان داره به واقعیت میرسد.

. بالاخره، روز تجدید دیدار بود. او دیگر «فلانی» نبود، او «مدیر عامل محترم» بود.وارد دفترش شدم او پشت میزی بزرگ نشسته بود، با وقاری که قبلاً از او ندیده بودم. لبخندی زدم، همان لبخند دانشجویی‌ام را.

«سلام بر مدیر عامل محترم چطوری؟»

او با نگاهی گذرا ، مرا برانداز کرد. هیچ نشانی از یادآوری در چشمانش نبود.

فقط سر جنباند و خیلی سرد جواب سلامم را داد.

سعی کردم فضای گذشته را زنده کنم: «خوبی؟ یادته تو دانشگاه یه روز که نبودی، اسمت را توی لیست حضور و غیاب نوشتم، ولی زیر امضا، اسم خودم را نوشتم و امضا کردم؟ استاد وقتی متوجه شد، منو از کلاس انداخت بیرون!!» نخندید، انگار حرف بدی زدم! کمی آزرده شدم.

بعد از مکثی کوتاه، دوباره گفتم: «اتاقت چقدر گلوپ داره!» (چون مادرم به لامپ می‌گفت گلوپ و او همیشه برای تنوع بجای لامپ می‌گفت گلوپ و با هم می‌خندیدیم). خواستم خودمونی‌تر شوم این را گفتم.

خندیدم، شاید کمی بلندتر از حد لازم، تا شاید یک تلنگر به حافظه‌اش بخورد.

اما او هیچ واکنشی نشان نداد. چرا به او برخورد؟!

او تلفن روی میز را برداشت، انگار من در اتاق حضور نداشتم. با لحنی که برای من ناشناخته بود،
گفت: «بله، بگین بیاد داخل.» شخصی وارد شد. مدیر عامل از جای برخاست و او را در آغوش گرفت و چند بار بوسید. چند کلمه ای نجوا کردند و قاه‌قاه خندیدند. تعارف کرد و او را کنار دست خودش نشاند.

حالا آثار خنده در چهره‌اش مشهود بود، اما هر وقت سرش به طرف من چرخید .چهره اش عادی میشد.

پیش خودم گفتم: میمردی همین برخورد هم با من می‌کردی؟ !!!من خیلی به تو نزدیک و محبوب تر بودم!

باز هم آزرده‌تر شدم.

رفیقش پس از چند دقیقه گفتگوی صمیمی خداحافظی کرد و رفت. مدیر عامل هم تا دم در او را بدرقه کرد، بعد با منشی اش که پشت در ایستاده بود، در مورد جلسه‌ هفته‌ی آینده صحبت کرد.

مجددا برگشت پشت میز و از تراکم کارهایش گفت، انگار که دارد با بیگانه ای صحبت می‌کند! و همزمان در موبایلش اسکرول می‌کرد و پلک نمی‌زد.

و من مانده بودم با خاطرات گذشته و اینجا عمیقا احساس تنهایی میکردم.

صبرم تمام شده بود. سکوت سنگینی کردم و به آرامی گفتم: «من مزاحمتان نمی‌شوم، جناب. من دارم میرم، فقط آمده بودم ببینمت و پست جدید را بهت تبریک بگویم.

او دستش را به نشانه احترام روی سینه اش گذاشت و خیلی رسمی گفت متشکرم

سکوتی سنگین بین‌مان افتاد.

بعد از چند لحظه، او انگشتر درشت طلا را که به دست داشت، با دقت از انگشتش بیرون کشید، انگار که آماده‌ وضو و نماز می‌شد.او با طمأنینه ساعت گرانبهایش را نیز از دستش درآورد، گذاشت روی میز، کفشش و جوراب‌هایش را درآورد،

بعد در حالی که آستین پیراهنش را بالا میزد.با نگاهی بی‌رمق برای چند لحظه به من خیره ماند و با صدایی رسمی، کاملاً بی‌احساس و در عین حال مؤدبانه که قلبم را مثل تکه یخ شکست، گفت:

« راستی بخشید... اسم شریف شما ؟»

همان‌جا صدای وحشتناک ترمز تریلی در گوشم پیچید، درست در عمق ذهنم. انگار با سؤال ایشان تریلی‌ای از روی تمام خاطرات خوابگاه، از روی شب‌های امتحان، از روی قهوه‌های تلخ تمام اون دوستی ها و روابط خانوادگی مان و مهم تر از اینها از روی من و تمام باورهایی که در مورد او داشتم رد شد و همه را له کرد...

چرا که رفیقم، هم‌اتاقی‌ام، هم‌دانشگاهی‌ام، حالا نام مرا از یاد برده بود.من همونجا ایستاده بودم، وسط شکوه و کبکبه‌ی او ، اما در عین حال حس می‌کردم تنها شدم زیر آوار آنهم در غربت و بی کسی .

فهمیدم مقام و پول حافظه را می‌سوزاند.

برایم یه قطع ارتباط آنی بین گذشته و حال رخ داد، بیرون آمدم و پریدم داخل ماشین. بدون تعیین مسیر، حرکت کردم، در حالی که طنین سؤال او همچنان در خلأ سرم می‌پیچید.

گوشی را باز کردم تا با دوست مشترک‌مان صحبت کنم، دیدم عکس سلفی من با عکس مدیر عامل روی صفحه است. سریع عکسش را هم از صفحه گوشی و هم از حافظه خودم برای همیشه پاک کردم، تا دیگر حتی نامش مثل خاطره‌ای از یاد رفته، فراموش شود.

تریلیببخشیدملاقاتانگشترمدیرعامل
۵
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید