Habib Karimi·۱۰ ساعت پیشسفرنامه کیش.چند سال پیش با خانواده رفتیم کیش؛ جزیرهای پرزرقوبرق که از همان لحظه ورود، بیشتر از هرچیز نگاه آدمها به چشم میآمد. هرجا میرفتیم—راننده…
Habib Karimi·۳ روز پیشتنظیمات کارخانه :غم4.بعضی آدمها غم را زندگی نمیکنند؛غم، آنها را زندگی میکند.ما در فامیلمان یک مورد خاص داریم؛ زنی دوستداشتنی، مهربان، خودمانی… که اگر او…
Habib Karimi·۴ روز پیششعله قانونامتحانات شروع شده بود. دانشآموزان همه سخت مشغول مرور و مطالعه درسها بودند. بعضی از همکلاسیها خانه را برای درس خواندن ترجیح میدادند، ام…
Habib Karimi·۶ روز پیشرفیق نا رفیق.---تابستان تازه از راه رسیده بود.من و دوستم، که یک وانت نیسان داشت، مثل همیشه بیرون بودیم. از آن رفیقهایی بودیم که بعد از تمام شدن کلاسه…
Habib Karimi·۹ روز پیشپارک و شهربازی.عصر بود. رفیقم گفت: «بیا به اتفاق خانواده برویم شهربازی تا بچهها کمی سرگرم شوند و خودمان هم گشتی بزنیم.» وسایل را برداشتیم و راه افتادیم.…
Habib Karimi·۱۲ روز پیشدزدی نیست، شبیه دزدیه!.ماشین نو را تحویل گرفتم و دنبال فرصتی بودم که با خانواده بزنیم به جاده و برویم شمال. بالاخره یک روز قرار گذاشتیم. من با اهل و عیال، دوستم…
Habib Karimi·۱۴ روز پیشمیلیاردرهای فقیرساعت حوالی ۵ عصرِ روز پنجشنبه بود که آقا رحیم به اتفاق خانم و دختر دوازده ساله و پسر ده سالهاش به خانه جواد آمدند. چون هوا بهاری بود و ب…
Habib Karimi·۱۵ روز پیشزنگ انشا.همه بچههای کلاس سوم «ب» آن روز همقسم شده بودند که اصلاً سر کلاس انشا نروند. زنگ تفریح که خورد، چند نفری دور حیاط مدرسه جمع شدند، دستها…
Habib Karimi·۱۸ روز پیششاه کلید.با یک کلید نمیشود تمام قفلها را باز کرد؛ اگر هم بشود، آن دیگر یک کلید معمولی نیست، «شاهکلید» است!در اولین روزهای کارم، دو اتفاق پشتسره…
Habib Karimi·۲۰ روز پیشروبان قرمز ۳.اول مهر بود. من از آن شهر رفتم به شهری دورتر از تاتی. سال دوم دبیرستانم شروع شد.خواهر تاتی و شوهرش هر دو معلم بودند. تقریباً هر صبح که به…