Habib Karimi·۱۰ ساعت پیشمات در صف نانواییتوی صف نانوایی چند تا خانم یه طرف میز مستطیل شکل در نوبت ایستاده اند طرف دیگه هم هفت هشت نفر مرد با سنین مختلف، مرد جلویی من که بعد از چند…
Habib Karimi·۲ روز پیشمادرزن سلام!ظهرِ داغ تیرماه بود، وسط ترافیک گیر کرده بودم. گرمای کلافهکننده از یک طرف، خرابی کولر ماشین از طرف دیگر، و حرکت لاکپشتی ماشینها هم مزید…
Habib Karimi·۵ روز پیشاسکناس تا خورده.آخر شب بود. راننده در دفتر آژانس منتظر زنگ بود تا آخرین سرویس را انجام دهد و بعد به خانه برگردد.خسته بود. کنار مدیر آژانس نشسته بود و اگر…
Habib Karimi·۹ روز پیشزنبورها در جادهٔ خاکی.جادهٔ روستا تا شهر نزدیک چهل کیلومتر بود؛ جادهای سراسر خاکی، پر از دستانداز و گرد و غبار. بیشتر مردم روستا اگر کاری در شهر داشتند، ناچار…
Habib Karimi·۱۲ روز پیشبند قرمز.رنگ شلوار بدک نبود، اما دقیقاً اندازه قد و قوارهی پسرک نبود. عیدیای که پدر برایش آورده بود، موقع خرید کمی بزرگتر انتخاب شده بود؛ چون می…
Habib Karimi·۱۵ روز پیشکاش زودتر گفته بودم:::writingسخت عاشق شده بودم.همیشه توی فکرم بود.اگر سر سفره غذا مینشستم، همین که یادش میافتادم اشتهایم کور میشد. قاشق در دستم میماند و غ…
Habib Karimi·۱۷ روز پیشسفری با یک همسفر افغان.اتوبوس جای سوزنانداختن نداشت. من و یکی از دوستانم در قسمت آخر نشسته بودیم و هر مسافر در عالم خودش بود.اما صدای گفتوگوی دو مرد افغان در ق…
Habib Karimi·۲۱ روز پیشسفرنامه کیش.چند سال پیش با خانواده رفتیم کیش؛ جزیرهای پرزرقوبرق که از همان لحظه ورود، بیشتر از هرچیز نگاه آدمها به چشم میآمد. هرجا میرفتیم—راننده…
Habib Karimi·۲۳ روز پیشتنظیمات کارخانه :غم4.بعضی آدمها غم را زندگی نمیکنند؛غم، آنها را زندگی میکند.ما در فامیلمان یک مورد خاص داریم؛ زنی دوستداشتنی، مهربان، خودمانی… که اگر او…
Habib Karimi·۲۴ روز پیششعله قانونامتحانات شروع شده بود. دانشآموزان همه سخت مشغول مرور و مطالعه درسها بودند. بعضی از همکلاسیها خانه را برای درس خواندن ترجیح میدادند، ام…