ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimi
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

مردی با شال سبز

اواخر مهر است؛ گردوها رسیده‌اند و از دور و نزدیک صدای «شرق‌شرق» چوب‌های اشکل که به شاخه‌ها می‌خورد در باغ‌ها می‌پیچد. در باغ ما هم گردوتکان از صبح مشغول کار است و زیر سایهٔ سنگین درخت‌ها، زمین با برگ و گردو فرش شده. بعضی درخت‌ها پربارترند؛ از دور هم پیداست کدام‌شان محصول بیشتری داده‌اند. این‌جا و آن‌جا چند گونیِ نیمه‌پر یا پر از گردو کنار درخت‌ها افتاده است.

پدرم شکرگویان و سرحال، به هر درخت که می‌رسد داستانش را جداگانه تعریف می‌کند:

– این یکی از گردوهای کاغذی فلان روستاست…

– این یکی نهالش را فلان سال خودم نشاندم…

لابلای حرف‌هایش گاهی خاطره‌ای بامزه هم تعریف می‌کند.

مادرم از صبح مشغول جمع کردن گردوهاست و من هم کمک می‌کنم؛ هم گردو جمع می‌کنم، هم گونی‌ها را پر می‌کنم و گاهی از خانه بساط چای می‌آورم.

خسته می‌شوم و چند دقیقه‌ای روی یکی از گونی‌های پر می‌نشینم. نگاهم را به دوردست می‌دوزم، بعد نزدیک‌تر؛ به همان چمنی که جای خرمن‌هاست. دیگر از سبزی خبری نیست؛ رد خرمن‌های کوبیده‌شده به سفیدی می‌زند و با وزیدن هر نسیم، خاک و کاه در هوا می‌رقصد.

در همین لحظه، اسب‌سواری از جادهٔ چهارتاق به سمت چمن می‌پیچد و آرام‌آرام به طرف باغ ما نزدیک می‌شود. مردی میانسال است؛ شالی سبز بر گردن دارد و عبایی بلند که تا پشت اسب افتاده و بخشی از خورجین و حتی دم اسب را هم پوشانده. همین پوشش، سوار را باابهت‌تر نشان می‌دهد. وقتی به ما می‌رسد، جمله‌هایی عربی را با صدایی نسبتاً خوش می‌خواند.

مادرم با دیدن اسب سفید و شال سبز، انگار اولاد پیغمبر را دیده باشد. اما پدرم بی‌اعتنا با صدای بلند می‌گوید:

– مرد حسابی، این‌جا خبری نیست. به‌جای این ادا و اطوار، برو یک کاری بکن. بیخودی وقتت را هدر نده.

مادرم انگار کفر شنیده باشد، با تندی می‌گوید:

– چی می‌گی؟ سیدِ برحقه، اولاد پیغمبره! دلش را نشکن، ممکنه نفرین کنه!

بعد با عجله ظرفی را پر از گردو می‌کند و جلو می‌رود:

– سلام آقا، بفرمایید.

مرد با سلام و صلوات ظرف را می‌گیرد، گردوها را در خورجین زیر پایش خالی می‌کند و در حالی که اسب را برمی‌گرداند، بلند می‌گوید:

– لعنت بر دشمنان آل محمد!

مادرم هم زیر لب صلوات می‌فرستد.

پدرم نگاهی به من می‌اندازد و آهسته، طوری که مادرم نشنود، می‌گوید:

– تا وقتی این ساده‌لوح‌ها از این تنبل‌های بی‌خاصیت حمایت می‌کنن، وضع همینه.

حرف پدرم در ذهنم می‌چرخد. به سوارِ دورشونده نگاه می‌کنم؛ خورجینِ پر از گردو زیر عبایش پنهان است و شال سبزش در باد تکان می‌خورد.

از دور، فقط مردی با شال سبز دیده می‌شود؛ با هیئتی ساختگی، شبیه تصویری از آنتونی کویین در نقش حمزه.

اما این کجا و آن کجا.

اسب سواریگردو
۲
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید