توی صف نانوایی سمت راست ، خانمها ایستاده بودند و سمت چپ مردان ؛ از هر قشری .
جلوتر از من ، مردی بود که بعد از چند دقیقه متوجه شدم استاد ادبیات تهران است. همراه او پسرک دهه نودی اش . یک نسل Z واقعی ؛ که بیرون از صف ورجه وورجه میکرد و هر از گاهی با نوجوانی که در صف بود راجع به آخرین بازیهای کامپیوتری ، هوش مصنوعی ، لایک و فالوور و ... بحث میکردند.
پسرک نوجوان غرق در هیاهوی مجازی، از همه باهوشتر و زرنگتر بنظر میرسید و هر اطلاعی که از دهان او خارج میشد پدرش خیلی ذوق میکرد و چهره اش از خوشحالی میدرخشید.
تا اینکه بحث فوتبال مطرح شد و پدر بچه برای نشان دادن اطلاعات پسرش یه سوال در مورد بهترین بازیکنان تاریخ فوتبال پرسید . پسرک دهه نودی شروع کرد به گفتن از پله ، مارادونا، رونالدو . مسی و مقایسه آنها ، از اهمیت کفش طلایی و توپ طلایی .پدر خیلی ذوق میکرد و انگار قند تو دلش آب میشد.
اینجای داستان بود که من با نیتی خالص ( البته کمی لجبازی) وارد میدان شدم ، به پدر پسرک گفتم :خيلي خوبه بچه ها از اطلاعات روز برخوردار باشند . ولی سوالم اینه: پسر شما شعر نو بلده ؟
گذشته از این مگه شما رشته ادبيات نیستی؟ چقدر سعی کردی پسرت با متون زبان و ادبیات فارسی آشنا بشه؟ یه بار شده داستانی از شاهنامه ،یا یه قصه از کلیله و دمنه برای او بگویی؟ یا شعری از مولانا یا حافظ برایش بخوانی؟!!
دیدم چهره پدر بچه در هم رفت.
تازه گرم شده بودم ، با لحنی طعنه آمیز ادامه دادم ! هیچوقت دیباچه گلستان سعدی یا لااقل همون صفحه اولش را برایش خواندی؟ مگه سعدی بزرگوار توی همین دیباچه نفرموده:
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد
و گفتم:حتم دارم منظور سعدی ، قطعا همین گل های زده شده توسط رونالدو و مسی هم بوده که فقط پنج ، شش روز اعتبار دارند!!!
(البته از جناب سعدی ، بابت این جسارت ، عذرخواهی میکنم؛ اما چارهای نبود تا بحث را برای پسرک جذاب کرده و پدرش را وادار به تفکر کنم!)
حس کردم میدان نبرد را فتح کرده ام ، ادامه دادم: اعتبار کفش طلایی و توپ طلا میگذره اما اعتبار حافظ و سعدی ابدی است.
حسابی دور گرفته بودم با اقتدار ادامه دادم : مگه ما وارثان زبان فارسی نیستیم؟ !! چرا امروزه نسل جوان ما در خواندن یک بیت شعر عاجزند ، اما از نوشتن دستورات پیچیده برنامهنویسی سر در میآورند؟
چرا ذهن کودک ما باید اسیر غولهای مجازی یعنی هوش مصنوعی و گوگل شود؟
بحث که اینجا رسید.، سکوتی سنگین برقرار شد و دو نفر با سر تکان دادن، نظر مرا تأیید کردند.
دیدم پدر بچه بدجور در لاک خود فرو رفته ، مبهوت شده و فقط خیره نگاه میکنه!
پیش خودم گفتم ایول! دیگه بسه!! بله! این همان اثر گذاری عمیق است ! حتما حرفهایم حسابی روی او اثر گذاشته و او خودش را مقصر میدونه و داره به خودش ناسزا میگه!!
خیلی خوشحال بودم که توانستم یه نفر را چنان توجیه کنم که تا برسه خونه ، فورا بره کل کانال های فوتبال و دنیای مجازی را از گوشی و تلویزیون حذف کنه و بعد بره طرف کتاب ها و یه برنامه منظم بریزه که حداقل روزی چند صفحه از پنج گنج نظامی را برای پسرش بخونه تا پسرش حسابی با عمق ادبیات فارسي آشنا بشه!!!
چقدر احساس غرور میکردم!!
غرق در شعف بودم ، که دیدم پدر پسرک تلفن همراهش را از جیب در آورد و با خانمش تماس گرفت و با لحن خیلی جدی گفت : عزیزم ، صف نانوایی شلوغه و ممکنه نرسم بیام مسابقه زنده دورتموند و وردربرمن آلمان را تماشا کنم !فلش را بگذار روی تلویزیون، مسابقه را ضبط کن که چیزی از دست ندم!!!!
در همان لحظه ، تمام آن پیروزی کلامی، تمام آن حرارت سخنوری، دود شد و رفت به هوا !!!
من شده بودم مثل چند دقیقه قبل آن پدر ( مبهوت) !
چرا که او با یک حرکت ، شبیه آخرین حرکت مهلک در بازی شطرنج ، مرا مات کرده بود.
تنها صدایی که در گوشم نفیر میکشید ، صدای رعد بود و در آن لحظه ، دیگر هیچکس و هیچچیز پیرامونم اهمیتی نداشت.
چه اهمیتی داشت که چند خانم از تعجب دست بر صورت بکوبند؟
برایم مهم نبود که نانوا ، میخواهد خودش را درتنور بیندازد.!!.
یا حاضرانِ در صف، از بهت یخ زده باشند.
همه این هرج و مرجها برایم بی معنی بود.
