ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

واقعا دم بعضیا گرم!

1- آزمون استخدامی:

در آزمون استخدامی سازمانی که بعدش سی و چند سال در آن خدمت کردم، با داوطلبانی از سراسر ایران و همگی با شرایطی یکسان در یک سالن بزرگ به فاصله نشسته بودیم.

برگه‌های آزمون توزیع شد و من، با سرعت و بسیار زودتر از بقیه پاسخنامه را پر کردم.لذا زمان زیادی در اختیار داشتم. « آن روزها، نظارت تصویری وجود نداشت، اما در عوض مراقبتها حضوری بود.
خانمی که در فاصله نزدیک من بود با اشاره، از من کمک خواست. پوشش او نشان می‌داد که متعلق به یکی از استان‌های غربی کشورمان است.

لحظه‌ای تردید کردم؛ آیا کمک کنم یا خیر؟ فکری به ذهنم خطور کرد: “اگر او استخدام شود، جای مرا تنگ نمی‌کنه، چون سهمیه هر استان مجزا است.”

اما بلافاصله، فکر دیگری مرا بر حذر داشت: “آیا این انصاف است که فرد لایق و باسواد و شایسته‌تر، به دلیل کمک من، فرصت را از دست بدهد؟” این استدلال درونی، مرا قانع کرد که نباید کمک کنم .

پس از چند لحظه، دیدم او همچنان با چشمانی امیدوار، منتظر کمک من بود . دوباره تردید وجودم را فرا گرفت.

ندایی درونم فریاد زد: “نامردیه!! چرا به یه نفر که تو را ناجی خودش میدونه کمک نمیکنی؟!” همین حس مردانگی و جوانمردی، باعث شد با چالاکی، برگه پاسخ‌هایم را که با دقت پر کرده بودم، به او بدهم.

خانم با خوشحالی مشغول پر کردن جدول جواب‌ها شد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یکی از مراقبان به سمت ما آمد و با صدایی بلند پرسید: “آقا، چرا ایشان یک برگه دارند و این خانم دو تا؟”

فریاد او همه را متوجه ما کرد؛ مراقبان و حتی رئیس جلسه. وحشت تمام وجودم را فرا گرفت. با خود گفتم “عجب اشتباهی کردم! حالا باید تاوان این کار را بدهم.”

مراقب، برگه را از دست خانم گرفت و به سمت من آمد. رنگم پریده بود و با چشمانی خیره، او را نگاه می‌کردم. در همین حین، رئیس جلسه نیز به ما رسید. با نگاهی از پشت عینک، پرسید: “چه اتفاقی افتاده؟”

مراقب، ناگهان زد زیر خنده و گفت: “داشتم با ایشان شوخی می‌کردم. چون پاسخنامه را تحویل داده و می‌خواهد جلسه را ترک کند!” رئیس جلسه با لبخندی گفت: “چه زود! خب بگذار برود.”

سپس رفت. مراقب، چشمکی به من زد و گفت: “بفرمایید.”!!!!!

و من که خیلی ترسیده بودم از اینکه بخیر گذشته ،با خوشحالی، بیرون رفتم. چقدر جالب قضیه را رفو کرد! !!!

ایشان واقعا خیلی دمش گرم

۲ - قضاوت اخلاقی پدرانه!

در جوانی چنان که‌ افتد و دانی ! یه بار در یک اتوبوس بین شهری شلوغ نشسته بودم،یه دختر زیبا با مادرش ردیف روبروی صندلی من نشسته بودند.

تصمیم گرفتم با حرکات نمایشی شماره تلفنم را به او برسانم و چندبار با ژستهای پیچیده سعی کردم توجه او را جلب کنم!

اول دختره هیچی نگفت بعد با اصرار و اشاره من ، دختره رو کرد به مادرش و متوجه شدم داره میگه این آقا پسر داره مزاحم من میشه! اونم بلافاصله زد روی شانه مرد جلویی یعنی پدر دختر ، و جریان را گفت .

مرد برگشت، به من نگاه کرد! و به جای هرگونه واکنش خشمگینانه، فقط لبخند زد! یک لبخند عمیق و معنادار!

آن مسیر طولانی، جهنمی‌ترین سفر عمرم بود. هر بار که چشمم به صورت پدر مهربان می‌افتاد، او فقط لبخند می‌زد، انگار که می‌گفت:

پسرم، اگر می‌خواستی راهی بهتر برای شروع یک مکالمه پیدا کنی، انتخاب‌های بهتری هم داشتی!

او می‌توانست من را رسوا کند، اما ترجیح داد با قدرت لبخند، ادب را به من آموزش دهد. او قهرمان اخلاق آن سفر بود .

ایشان هم واقعا خیلی خیلی دمش گرم


۳- نمایشگاه دوچرخه

با بچه خواهرم توی پیاده رو شلوغ قدم میزدیم پسر خواهرم که ۴ سال بیشتر نداشت دوچرخه را تازه براش خریده بودن دوست داشت اونو به همه نشون بده یه آقای مسنی که خیلی هم عجله داشت از کنار ما رد شد.

پسر خواهرم با صدای بلند گفت آقا من دوچرخه دارم! مرد وایساد و گفت آفرین، تا خواست حرکت کنه گفت ببین صندوق هم داره! باز مرد گفت چه جالب!قشنگه!

لحظه‌ای که مرد خواست حرکت کنه پسر خواهرم گفت: میخای چراغشو بهت نشون بدم ؟مرد گفت: باشه و اومد طرف ما ، به چراغ دوچرخه نگاه کرد،با اين حال که فهمیدم خیلی عجله داره با حوصله به تموم حرفای کودکانه گوش داد ، بعد او را بوسید و رفت!

او فقط یک عابر نبود، او یک مربی سعه صدر بود که ثابت کرد بزرگ‌ترین سرمایه، همین مهربانی است.بعضیا چقدر بزرگوارن!

ایشون هم دمش گرم

۴- سرقت میوه و جوانمردی صاحب باغ

دانش آموز بودم با پسر همسایه از دیوار باغ بالا رفتیم پریدم توی باغ ، از یه درخت بالا رفتیم و شروع کردیم به چیدن و خوردن میوه .

در همین وضعیت صاحب‌ باغ رسيد از ماشین پیاده شد بطرف درب ورودی باغ آمد

تا چشمش به من و دوستم افتاد ، الکی دستاشو روی جیب کت و بعد جیب شلوارش زد مثلا به ما بفهمونه کلید باغ همراهش نیس و بعد بطرف ماشین برگشت و سوار شد و رفت.

بعد که ما اومدم بیرون دیدیم باغ اصلا قفل نیست فقط یه قفل خراب به چفت درب آویزونه .

دمش گرم

دانش آموزپدرانهرانندهاخلاقسرقت
۹
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید