ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۶ دقیقه·۱۶ روز پیش

میلیاردرهای فقیر

ساعت حوالی ۵ عصرِ روز پنجشنبه بود که آقا رحیم به اتفاق خانم و دختر دوازده  ساله و پسر ده ‌ساله‌اش به خانه جواد آمدند. چون هوا بهاری بود و باغچه منزل آقا جواد سرسبز و دلنشین، بوی بهارنارنج و گل محمدی در فضا پخش شده بود؛ این باعث شد همان کنار باغچه سرسبز و زیر درخت شاداب نارنج فرشی بیندازند و بساط چای و پذیرایی و صحبت‌های دوستانه و روزمره شروع شود. بچه‌ها هم آن‌طرف‌تر به جنب‌وجوش و بازی پرداختند.

بعد از چند دقیقه و پس از بحث‌های روز و موضوعات مختلف، سر صحبت قیمت‌ها باز شد. البته در این لحظه اصلاً اشاره‌ای به گرانی اقلام خوراکی و پوشاک و امثالهم نشد؛ چون آقا رحیم ماشینی که سال گذشته خریده بود و در حال حاضر قیمتش نجومی شده بود، سر صحبت را خودش باز کرد؛ اما مستقیم از خودش نگفت، بلکه خطاب به آقا جواد گفت:رفیق، می‌دونی الان قیمت ماشینت چنده؟

آقا جواد برای اینکه بگوید اصلاً برایم مهم نیست، فقط شانه بالا انداخت؛ آقا جواد کلاً آدمی کم‌حرف بود و اگر جایی لازم بود حرف بزند، سنجیده حرف می‌زد. باز آقا رحیم گفت: می‌دونی الان من و تو بخوایم خونه و ماشینمون رو قیمت بزنیم، سر از چند میلیارد تومان درمی‌آره؟

آقا جواد با نگاهش پاسخ را درخواست کرد. آقا رحیم با شوق و ذوق همه‌چیز را برآورد کرد و نهایتاً به این نتیجه رسید که: من و تو الان میلیاردر هستیم!

در همین اثنا خانمِ آقا رحیم که خوشحالی در چهره‌اش موج می‌زد، گفت: به‌جای این حرف‌ها، آقایونِ میلیاردر، بلند شید بریم توی شهر گشتی بزنیم، بعد شامی؛ قلیونی. بچه‌ها هم خوشحال‌تر می‌شن. یالا، چی نشستین؟

بعد از نیم‌ساعت، دو خانواده‌ی میلیاردر سوار بر ماشین‌های میلیاردی، جداگانه در خیابان‌های شهر می‌چرخیدند. کم‌کم بچه‌ها احساس گرسنگی کردند. یک‌جا آقا رحیم با شتاب راند و دقیقاً کنار دوستش آقا جواد ایستاد و با صدای بلند گفت: رفیق، امشب همه‌تون دعوت من هستید؛ شام رو من حساب می‌کنم.» و با اشاره به رستورانی که جلوتر دیده می‌شد، گفت: همان بغل پارک کن بریم تو رستوران.

 همه سرنشین‌های دو ماشین پیاده شدند و از پله‌های فرش‌شده و چراغانی رستوران بالا رفته و داخل شدند. بوی غذای لذیذ، اشتهای همه را برانگیخت و آب از لب‌ولوچه بچه‌ها انگار سرازیر شد. بچه‌ها بدو رفتند کنار میزی تمیز که روی آن گل‌های طبیعی و معطر و همچنین ظروف شیک دیده می‌شد، ایستادند. دخترِ آقا رحیم بلند مادرش را صدا زد و گفت: مامان، ما اینجاییم، برای من سوپ و سالاد هم بگیر! بعد هر چهار بچه دور میز بزرگ نشستند و منتظر سرو غذاهای خوشمزه و مطبوع شدند. پس از چند لحظه نیز والدین بچه‌ها هم سر همان میز و در کنار بچه‌ها نشستند. هنوز داشتند فضای رستوران را رصد می‌کردند که در همین موقع، خانمی شیک‌پوش و زیبا به کنار میز آن‌ها آمد و منوی رستوران را به آقا رحیم و یک منو هم به خانم‌ها داد.

 خانمِ آقا رحیم که مسبب اصلی این برنامه بود و از همان ابتدا اخمی در چهره‌اش موج می‌زد، تا چشمش به منو و انواع غذاهای ذکر شده و قیمت بسیار بالای آن‌ها افتاد، چهره‌اش مثل برف سفید شد. نگاهی به شوهر انداخت و به بهانه‌ای سرش را نزدیکش برد و گفت: آقا میزبان، یه نگاه به قیمت‌ها بکن!

آقا رحیم که هنوز داشت از میزان دارایی و قیمت مستغلاتش (شامل منزل مسکونی و یه باغچه در اطراف شهر و...) به آقا جواد می‌گفت، با شنیدن حرف خانمش لیست منو را وارسی کرد و رنگش شد مثل زردچوبه!

 و بعد، بدون رودربایستی و خجالت رو کرد به آقا جواد و خانم‌ها و گفت: خدا رو حق، خیلی گرونه! شما ببینید اینجا هر پرس چلو مرغ رو چند نوشته؟

خانم آقا جواد شرایط را سریع درک کرد؛ چون قیمت هر پرس چلو مرغ با مخلفات و غیره از یک میلیون بالا می‌زد و روی هم رفته باید ده میلیون از جیب آقا رحیم می‌رفت. محض رعایتِ خانواده آقا رحیم، حرف او را تأیید کرد و گفت: مجبور نیستیم الکی پول تجملات بدیم. آقا رحیم از خدا خواست و سریع ادامه داد: آخه این چه کاریه که بیاییم توی این رستوران که فقط شیک و دلفریبه غذا بخوریم؟ اگه اجازه بدین بریم یه جا کبابی باشه، با نصف یا شاید یک‌سوم قیمتِ اینجا، یه دل سیر کباب بخوریم، ها؟

جواد آقا هم نگاهی به خانمش کرد و گفت بله فرمایش شما درسته بریم بابا!

بچه‌ها از اینکه مجبور شدند گشنه رستوران را ترک کنند، وا رفتند و دخترِ آقا رحیم بیشتر نق‌ونوق می‌کرد. نیم‌ساعت بعد جلوی یه کبابی پارک کردند و قرار شد آقا رحیم و آقا جواد بروند برای خرید کباب.

تا وارد شدند، چشمِ آقا رحیم به نرخ هر سیخ کباب کوبیده و کنجه و... روی دیوار افتاد. یه لحظه سریع سرانگشتی پیش خودش حساب‌وکتابی کرد و دید ای دل غافل، قیمت هشت پرس کباب از قیمت ۸ پرس چلو مرغ هم جلو نزنه!کمتر هم نمیشه!

 از طرز نگاه و ادایش آقا جواد متوجه شد و به دوستش آقا رحیم گفت:  رحیم جان، با هم راحتیم، چطوره دانگی حساب کنیم؟ این‌طور بهتره و پیش خودمون می‌مونه، چکار داریم بگیم کی حساب کرد چند شد و اینا؟ یا بریم یه جایی ساندویچ می‌خوریم، بهتر نیست؟

آقا رحیم گفت:  حاشا و کلا! نه، مگه من بیل به کمرم خورده؟ خودم پیشنهاد دادم و باید شام مهمان من باشین، آن‌هم شامی مفصل و آبرومندانه!

 بعد یه لحظه طوری که مثلاً یه مسئله مهمی یادش اومده، گفت:  ای داد و بیداد! من که نباید گوشت قرمز بخورم. آقا جواد، یادم نبود بهت بگم که چند روز پیش رفتم دکتر؛ او قدغن کرد که به‌هیچ‌وجه من‌الوجوه نباید حتی یه لقمه گوشت قرمز بخورم.خدا عجب گلوی منو گرفته!

بوی کباب و نان تازه و در عین حال روغن کباب توی هوا می‌پیچید و همه جا پخش شده بود؛ حتی به مشام خانواده آقا رحیم و آقا جواد. بوی نان و روغن ؛همین بهانه شد برای خانم آقا رحیم. فوری پیاده شد و با شتاب رفت طرف آقا رحیم و در گوش شوهرش چیزی گفت. آقا رحیم نگاهی از سر رضایت به خانمش انداخت و بعد رو کرد به آقا جواد و گفت:  ببخشید، یادم نبود امروز پنجشنبه‌ست و من باید هر شب جمعه برای مرحوم پدرم که هنوز یک‌سال نشده نان روغنی درست کنم و به چند نفر بدم. کاش می‌شد همین امشب به اتفاق خانواده جنابعالی این نذرم را ادا می‌کردم، نظرتون چیه، ها؟

 آقا جواد که کلاً شرایط برایش جا افتاده بود گفت:  خدا رو شکر که الان یادت اومده، چرا که نه، همین الان موقعشه که نذرت رو به‌جا بیاری.

بعد سریع رفتند بیرون؛ با وجود اعتراض بچه‌ها که درخواست پیتزا داشتند، دوباره راندند و جلوی یه نانوایی ایستادند. نیم‌ساعت بعد توی حیاط منزل آقا رحیم، تابه‌ای روی اجاق‌گاز با نان‌های گردِ روغنی به چشم می‌خورد.

آقا رحیم می‌گفت:  خدا رفتگان همه رو بیامرزه؛ بچه‌های من هر شب جمعه این رسم نان روغنی رو خیلی دوست دارند.

 بعد در حالی که داشت نان روغنی به بچه‌ها و خانم آقا جواد تعارف می‌کرد، گفت:  این رو من قبول ندارم؛ باید حتماً یه شب به حساب من به یه رستورانِ باحال تشریف بیارین. مگه این دنیا چقدر ارزش داره؟ ما که نباید این همه مال و اموالمون را برای وراث به‌جا بگذاریم، خودمان هم باید استفاده کنیم.

خانمِ آقا رحیم نگاهی به شوهرش انداخت و گفت:  بله، ما الان میلیاردر هستیم، ولی داریم با مهمانان نان روغنی می‌خوریم! باز خدا رحمت کنه مرحوم پدرِ بزرگوار شما را که امشب روحش در بزمِ شادیِ ما شریکه!ولی یادت باشه برایِ وعده‌ی بعدی که داری میدی، فکر دیگری داشته باشی!

 

منوی رستوران
۷
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید