ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

نسخهٔ تاخورده

.

.
.

زن فقط چهار دندان جلو در فک بالا و چهار دندان در فک پایین داشت.

وقتی می‌خندید، لبش زود جمع می‌شد روی دندان‌ها.

شش النگوی ضخیم در مچ دست چپش برق می‌زد.

کنار حلقهٔ ازدواج، انگشتر فیروزه‌ای بزرگی هم داشت و در دست راستش دستبندی پهن و یک جفت النگو می‌انداخت که موقع راه رفتن مدام به هم می‌خوردند و صدا می‌دادند.

شب‌ها سوزش کف پا نمی‌گذاشت راحت بخوابد و چشم‌هایش گاهی تار می‌دید.

موقع راه رفتن کمی می‌لنگید، اما هیچ‌وقت پولی برای درمان کنار نمی‌گذاشت.

دیروز خواهرش به دیدنش آمده بود.

مانتوی اتوکشیده پوشیده و موهای رنگ‌شده‌اش را از زیر روسری مرتب بیرون داده بود.

گردنبند طلایی با نگین سبزی به گردن داشت که زن از لحظهٔ ورود چشم از آن برنداشته بود.

موقع چای خوردن، چند بار دستش را روی سمت چپ سینه‌اش گذاشت و گفت:

«این چند روز معده‌م به هم ریخته… اینجام گاهی تیر می‌کشه.»

زن گفت: «سردی کردی شاید.»

خواهر شانه بالا انداخت.

«دکتر گفته جواب سی‌تی‌اسکن و آزمایشامو ببرم.»

چند دقیقه بعد، وقتی از سینه‌ریز خانم دکتر تعریف می‌کرد، زن پرسید:

«کدوم خانم دکتر؟»

خواهر خندید. «همونی که هر بار می‌گه جواب آزمایشاتو کامل بیار.»

بعد بلند شد جلوی آینه روسری‌اش را مرتب کند.

نگاه زن دوباره روی گردنبند ماند؛ روی نگین سبزی که زیر نور زرد خانه برق می‌زد.

شب، بعد از رفتن خواهر، زن مدت زیادی جلوی همان آینه نشست.

النگوهایش را در دست تکان داد تا صدای جرینگ‌جرینگ‌شان توی اتاق بپیچد.

بعد لبخند زد و خیلی زود لب‌هایش را بست.

با خودش حساب کرد اگر دو النگو را بفروشد و کمی هم از پول یارانه و پس‌اندازش بگذارد، شاید بتواند تا عید یکی شبیه همان بخرد.

زیر لب گفت: «فقط طلا گرون‌تر نشه…»

از جا بلند شد تا سماور را خاموش کند، اما کف پایش دوباره شروع به سوختن کرد.

چند لحظه کنار دیوار ایستاد تا درد آرام‌تر شود.

آن شب تا نزدیک صبح خوابش نبرد.

نوشته‌های گوشی را تار می‌دید.

قرص سردردش را خشک قورت داد و چراغ را خاموش کرد.

صبح، هنگام ریختن چای، دستش لرزید و چند قطره روی فرش چکید.

اخم کرد. «کاش پارسال خریده بودمش…»

بعد گوشی را برداشت و قیمت طلا را نگاه کرد.

قیمت باز هم بالاتر رفته بود.

همان موقع تلفنش زنگ خورد.

خواهرش بود. صدایش خسته و گرفته بود.

«رفتم دکتر… گفته یه تودهٔ کوچیک دیده شده. گفته شاید چیزی نباشه، ولی باید آزمایش بدم.»

زن چند لحظه ساکت ماند.

بعد پرسید: «اون گردنبندتو چند خریده بودی؟»

آن طرف خط سکوت شد.

خواهر آرام گفت: «تو هنوز به اون فکری؟»

زن گفت: «آدم تو زندگی به چی دلش خوش باشه؟»

عصر، لنگ‌لنگان سوار اسنپ شد و جلوی طلافروشی پیاده شد.

پشت شیشه، گردنبندی شبیه مال خواهرش آویزان بود.

چند دختر جوان داخل مغازه بودند؛ ساده‌پوش، با دندان‌های سفید.

زن ناخودآگاه روسری‌اش را جلو کشید و النگوهایش را بالاتر برد.

در همان لحظه تلفنش زنگ خورد.

پسر خواهرش بود. صدایش می‌لرزید:

«خاله… مامان حالش بد شده. آوردیمش بیمارستان.»

زن گوشی را نگه داشته بود و به نگین سبز پشت ویترین نگاه می‌کرد.

شب، دیروقت، از بیمارستان برگشت.

بوی الکل هنوز توی روسری و لباسش مانده بود.

دکتر گفته بود خواهرش باید بستری شود و درمان را زود شروع کند.

زن خسته روی رختخواب نشست و کیفش را باز کرد.

نسخهٔ خودش همان‌جا بود؛ برگهٔ آزمایش قند و معاینهٔ چشم که سه ماه پیش گرفته بود و هنوز حتی بازش نکرده بود.

چند لحظه به نسخه نگاه کرد.

بعد آرام یکی از النگوهایش را از دستش بیرون آورد و در کف دستش وزن کرد.

صبح روز بعد، زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت.

ظهر که برگشت، جعبهٔ کوچکی ته کیفش بود؛

گردنبندی طلایی با نگین سبز.

نسخهٔ دکتر اما هنوز، تاخورده و بی‌استفاده، گوشهٔ کیف مانده بود.

زنداروطلاگردنبند
۶
۲
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید