•
هر روز، درست سرِ ساعت تعطیلی مدرسهٔ دخترانه، خیابان حالوهوای خاصی پیدا میکرد. سیل دختران با چادرهای مشکی از درِ مدرسه بیرون میریخت و آرامآرام در پیادهروها و کنار خیابان پخش میشد. برای خیلیها این فقط پایان یک روز مدرسه بود، اما برای بعضیها ماجرا تازه از همینجا شروع میشد.
چند دقیقه بعد معمولاً صدای خاص موتور هوندا از دور شنیده میشد.
وحید راننده بود و مهران ترکنشین همیشگیاش. این دو دوست جوان برنامهٔ ثابتی داشتند: نمایش موتورسواری. وحید با مهارت میان جمعیت حرکت میکرد، مارپیچ میرفت، گاهی تکچرخ میزد و گاهی هم موتور را درجا میچرخاند. مهران هم روی ترک کوچک انتهای زین مینشست و با جابهجا کردن وزن بدنش به اجرای حرکتها کمک میکرد.
کمکم این نمایش برای رهگذران تبدیل شده بود به صحنهای آشنا؛ خیابان برای چند دقیقه میشد پیست نمایش آقا وحید و آقا مهران.
یک روز همهچیز مثل همیشه شروع شد. مدرسه تعطیل شد، جمعیت در خیابان پخش شد و کمی بعد صدای موتور هوندا به گوش رسید. وحید از ابتدای خیابان سرعت گرفت. قرار بود وسط خیابان همان حرکت معروف تکچرخ را اجرا کند.
اما درست در حساسترین لحظه، ناگهان موتور خاموش شد.
وحید با تعجب گفت:
«مهران! سریع پیاده شو، یه هل بده تا روشن شه. تا روشن شد بپر بالا، وگرنه امروز ضایع میشیم!»
مهران فوری پایین پرید و شروع کرد به هل دادن موتور. چند قدم جلو رفتند تا موتور دوباره جان گرفت. وحید گاز داد و مهران هم با یک حرکت سریع پرید روی ترک عقب.
حالا همهچیز باید طبق تمرین پیش میرفت. مهران وزنش را به عقب میانداخت و وحید با رها کردن کلاچ و پیچاندن گاز موتور را بلند میکرد.
اما آن روز انگار خیابان تصمیم گرفته بود با آنها شوخی کند.
هنوز چند متر بیشتر جلو نرفته بودند که ناگهان تعادل مهران به هم خورد. ظاهراً لباسش به ترک موتور گیر کرده بود. قبل از آنکه بتواند خودش را آزاد کند، ناچار شد از موتور پایین بپرد.
وحید که حواسش به حرکت نمایشی بود، چند متر جلوتر رفت و تازه وقتی صدای خندهٔ جمعیت بلند شد، سرش را برگرداند.
مهران وسط خیابان ایستاده بود؛ موهایش به هم ریخته و قیافهاش ترکیبی از تعجب و دستپاچگی.
چند نفر از میان جمعیت پچپچ میکردند و بعضیها هم خندهشان گرفته بود.
در همین لحظه یکی از دخترها که از بقیه جسورتر به نظر میرسید، جلو آمد. لحظهای مکث کرد، بعد چادرش را از سر برداشت و آن را به سمت مهران گرفت و آرام گفت:
«بگیر… خودت را بپوشان.»
مهران که از شدت خجالت سرخ شده بود، با دستهای لرزان چادر را گرفت و فوری خودش را پوشاند.
وحید هم که حالا ماجرا را فهمیده بود، خندهاش گرفت و گفت:
«خب… فکر کنم نمایش امروز همینجا تموم شد!»
مهران زیر چادر آهی کشید و گفت:
«آره… ولی فکر کنم این یکی از همهٔ نمایشهامون بیشتر تو خاطرهها بمونه.»
موتور هوندا دوباره روشن شد و آن دو، در حالی که هنوز صدای خندهٔ جمعیت پشت سرشان میآمد، آرام از خیابان دور شدند.
از آن روز به بعد، هر وقت صحبت از نمایشهای خیابان میشد، خیلیها با لبخند از همان روز عجیب یاد میکردند.
