
شب های تابستون، یادش بخیر؛ تو حیاط روی اون تخت آهنی می خوابیدیم،
وقتی دراز به دراز می شدیم روی اون اسب آهنی، بالا سرت فقط آسمون بود و آسمون. آسمونی پر از ستاره، چقد حال میداد اگه ماه هم تو آسمون بود و عشق می کردیم از نور مهتاب. همه جا روشن بود تو اون تاریکیِ مطلقِ شب.
یادش بخیر، تو حیاط خونه عمو ایرج اینا که می خوابیدیم، اول از همه که تو اون سن ترس تمام وجودمون رو فرا می گرفت، ولی لحظه شماری برا اینکه صبح برسه و چشمات رو باز کنی، روبروت کلی درخت باشه و بر بلندای همه سه تا درخت کاج برافراشته بر آسمان، همه ترسا رو از یادت می برد. حتی ترتیب ارتفاع درختا هم یادم هس، نور آفتابی که از لابلای درختا و از لابلای صدای پرنده ها می رسید به گوش های تازه از خواب بلند شده مون، چقد حال می داد.
دلم بیشتر از همه لَک زده برا شنیدن صدای «رورر- روورر- رووررر» قُمری هایی که صبح علی الطلوع تو همون فضا به گوش هممون می رسید. هنوز هم اون صدا تو گوشم می پیچه. خیلی خوب یادم هس، خیلی خوب.
وقتی همه دور هم جمع می شدیم که دیگه حس و حال عالی داشت. صبح زود بلند می شدیم، سفره صبحونه پهن بود، تو اون عالم بچگی چه می دونستیم که یه روزی همه اینا آرزو میشه، یه روزی دور هم جمع شدن آرزو میشه، یه روزی صبحونه خوردن توی حیاط خونه خودمون و خونه عموم اینا آرزو بشه، وگرنه تو همون زمان می موندیم و دیگه بزرگ نمی شدیم. البته خب باید بزرگ می شدیم و خیلی چیزا رو می فهمیدیم که فهمیدن هم خیلی درد و رنج داره.
الان 14 ساله که عمو ایرج از دنیا رفته، الان سه ساله که پدربزرگم از دنیا رفته، الان 12 ساله که من همه اون آرزوها رو پشت سر گذاشتم برای اینکه زندگی رو واقعی تر بفهمم با اینکه تمام اون آرزوها همیشه همرام هس و دعای همه اون آدما پشت و پناه. الان فاطمه با حمید یه زندگی خوب داره، مائده و علی یه دختر بچه باهوش و فوق العاده دارن و یکی دیگه هم تو راه، الان الهام دو تا آقا پسر باشخصیت و با مرام داره، الان مملی یه دخترکوچولوی ناز داره، الان آزی هم یه دختر بچه باصفا داره، امین هم هس، گرفتار جنگِ گذشته و حال و مخدر و اعتیادِ زمان که امیدوارم ختم به خیر بشه عاقبتش. هر کدوم با هزار تا مشکل کوچیک و بزرگ که دارن زندگی شون رو می کنن. سختی هم کم ندیدیم. در مقابل خیلیا زیاد در مقابل خیلیا این سختیا هیچی نیس.
آره همه بزرگ شدن، بابا، مامان، خاله، اینا هم بنده های خدا خیلی پیرتر شدن از بس که غمِ این دنیا و بچه ها رو خوردن. خدا حفظشون کنه. دعای خیرشون بدرقه راهمون هس همیشه.
اونایی که گفتم آرزو نیستن، اونا واقعی هستن، بخوای باور کنی یا باور نکنی. باید عبور می کردیم ازش، بزرگ می شدیم و هر کدوم تو یه مسیری قدم می ذاشتیم. بالاخره از همون اول می دونستیم که فاصله میاد بینمون ولی باور نداشتیمش.
همه اینا رو گفتم که بگم دلم تنگ شده، خیلی تنگ شده.
اینایی که گفتم فقط برا خودم نیس، همه آدما شبیه من و ما هستن، با اختلاف هایی هممون داریم همین مسیر رو طی می کنیم. فقط نکته ش اینه که باید چارچشمی حواسمون باشه که اشتباه نریم که به قول شاعر،
خشت اول چون نهد معمار کج
تا ثریا می رود دیوار کج
دیگه مواظب کلاه هامون باشیم که باد نبره اونا رو.