تنهایی
تا جایی که دیگر حس نمی کنی تنهایی
پای کس دیگری در درونت در میان است
قوی و قدرتمند
حسود و تمامیت خواه، تمام تو را می خواهد.
در ابتدا در پستوی درونت و در حال تماشا، روش خودش را دارد
حالم بهم میخورد از تنهایی که فقط خودت باشی و تا همین حد وابسته
اینکه تنهایی نیست، فرار است.
تنهایی برای من شبیه چاهی است که می پری در آن و طناب را پاره می کنی، تو را می بلعد
چون تمام تو را می خواهد.
بر میگردی قبل از اینکه تو را ببلعد و طعم شیرینش تا مغز استخوانت رخنه نکرده، دیکته می کند خودش را به تو
راه برگشت سخت است و دشوار.
زندگی قطعا در پیوند است
زندگی حتما در چسبندگی است
زندگی در گریه ها و بوسه های نیم شب است
حالم بهم میخورد از آدم هایی که ماشینی فکر می کنن
آدم هایی که روزی روبات ها جای آنها را خواهد گرفت
من باشم حتما جای آنها روبات استفاده می کنم.
تو به فکر تعلق داری و به آنجا برخواهی گشت. آسمان، زمین، ماشین.