
ویلیام جیمز نظر جالبی در مورد خودکشی ایراد میکند. او معتقد بود که انسان برخی از شبها را تنها با اندیشیدن به خودکشی صبح میکند. باری، برخی از رنجهایی که انسان در طول زندگی با آنها مواجه میشود، اعم از رنجهای فردی و جمعی، قادرند تا صبورترین افراد را نیز به زانو درآورند.
به هنگام شب، وقتی که سرمان را روی بالش میگذاریم و مذبوحانه رشتههای خواب را میجوییم، این فکر به ذهنمان خطور میکند که معنای زندگی چیست و چرا علیرغم اینکه سرگشتهایم، از انداختن طناب به دور گردنمان اجتناب میکنیم؟
جمله زیر از جورجو آگامبن، فیلسوف ایتالیایی، به خوبی چرایی این خودداری را بیان میکند:
«در اردوگاه، یکی از دلایلی که میتواند یک زندانی را به زنده ماندن برانگیزد فکر بدل شدن به یک شاهد است. «عزمم را جزم کردم که، به رغم هر آنچه شاید به سرم میآمد، خودم را سر به نیست نکنم… چون نمیخواستم آن شاهدی را سرکوب کنم که میتوانستم بدان بدل شوم»….
شاهدی برای دیگران؛ تو گویی هدف انسان در بالاترین مرتبه رنج برای زیستن و تسلیم نشدن، آنست که رنج خود را برای دیگران تعریف کند. اما در پس این خواسته تنها با برانگیزاندن همدلی دیگران طرف نیستیم. مکانیسم معناسازی انسان را وادار میکند تا رنج را به شیوهای تصعید کند؛ من نجات پیدا میکنم و به دیگران یاری میرسانم. او در ادامه میگوید:
«طبعا میتوانستم بدوم و خودم را روی سیم خاردار پرت کنم، چون همیشه میتوانستی این کار را بکنی. ولی من میخواهم زنده بمانم و اگر آن معجزهای که همهی ما منتظرش هستیم رخ دهد چطور؟ شاید آزاد شویم. همین امروز یا فردا. آن وقت انتقامم را میگیرم، آن وقت به تمام دنیا میگویم که در اینجا-آن داخل-چه اتفاقی افتاد»
تعبیر او «آزادی از رنج» کاملن استعارهایست؛ روان انسان قادر به خلاصی از رنج نیست بلکه میآموزد چگونه با رنج خود زندگی کند. آزادی از رنج به مرحلهای اطلاق میشود که انسان علاوه بر پذیرش آنچه تجربه کرده یا میکند، تصمیم میگیرد تا مسئولیت رخدادها را بر عهده گرفته و زندگیاش را هر چند ناقص ادامه دهد.
این مطلب را حتمن بخوانید: (چگونه معنای زندگی خود را بیابیم؟)