این کتاب یک معامله ی برنده است!
اولین چیزی که این کتاب به تو یاد می دهد اینکه عشق ورزیدن هنر است؟
آ پس باید هر لحظه سعی کنم یادبگیرم عشق ورزیدن چه شکلی است یا اینکه از عشق بیاموزم؟درحالی که میدانم؛ هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
که آن ادب نتوان یافت به مکتب ها
ز شاه تا به گدا در کشاکش طمع اند
به عشق بازدهد جان ز آز و مطلب ها
عشق ورزیدن را بیاموزم تا عشق به من بیاموزاند. چه معامله ی برنده ای !
همیشه از نوشته هایی که از چند دریچه به یک موضوع ورود میکند استقبال میکنم. انگار هم مرا در بند نمی کند هم اجازه می دهد تو دراصرار برای پذیرفتن, معذب نباشی. میگذارد راه هایی را ببینی و زیست کنی. تو را در بند ایمان های یک خطی به مسائل قرار نمی دهد.
در فصل اول" نظریه ی عشق چنین میخوانیم؛
در جامعه سرمایه دار امروز معنی برابری دگرگون شده است. امروز برابری یعنی برابری آدم های ماشینی و انسان هایی که فردیت خود را از دست داده اند.منظور از برابری امروز, بیشتر همسان بودن است تا یکی بودن. این همسانی از آن مجردات و امور انتزاعی است و از آن کسانی است که در یک جا کار میکنن, تفریحاتشان یکی است و یک نوع روزنامه میخوانند و احساس و اندیشه هایشان همسان است. در این صورت به برخی از موفقیت هایی کهمانند تساوی زنان , اغلب به عنوان پیشرفت بشر از آن نام برده میشود باید با شک و تردید نگریست.مسلما من مخالف تساوی زنان نیستم؛ ولی جنبه های مثبت این علاقه به تساوی نباید ما را فریب دهد. این نیز طریقی است برای از بین بردن تفاوت ها.برابری به چنین قیمت زیادی خریدار شده است"زنان برابرند زیرا دیگر با مردان تفاوتی ندارند" این فرض روشنفکری که روح جنسیت ندارد عملا مورد اعتقاد عموم شده است. این تعتقاد که زن و مرد در دو قطب مخالف قرار دارند در حال نابودی است, و همگام با آن عشق نیز که به این تفاوت ها مبتنی است در حال از میان رفتن است.
مردان و زنان به عوض اینکه در دو قطب متقارن به کسب برابری نایل آیند, همسان میشوند. جامعه معاصر این آرمان برابری را که در آن از فرد اثری باقی نمانده ایت توصیه میکند, زیرا به افراد بشر مانند ذرات اتم که هر یک همسان دیگری است, نایزمند است تا آنها را بدون اشکال و اصطکاک به تجاوز همگانی وا دارد؛ بطوری که همگی از یک فرمان اطاعت کنند و در ضمن همه یقین داشته باشندکه از آرزوی خود پیروی میکنند. درست همانطور که امروز تولیدات عظیم ماشینی اجناس و مایحتاج همسان و یک جور بیرون می دهد اجتماع ماشینی هم به انسان های همسان و طبق نمونه نیاز دارد, و این است آنچه بدان برابری نام میدهند.
آرزوی پیوند مشترک اساس نیرومندترین کوشش بشر است. اساسی ترین شوق هاست,نیرویی است که نوع بشر,قبیله ها, خانواده ها و اجتماع را متحد نگه میدارد.
شکست در وصول به آن دیوانگی یا نابودی است, نابودی خود شخص یا دیگران.
نقطه مقابل این پیوند تعاونی , عشق بالغ انسان کامل است.این پیوند در وضعی صورت میگرد که وحدت و همسازی شخصیت آدمی و فردیت او را محفوظ می دارد.عشق نیروی فعال بشری است. نیرویی است که موانع بین انسان ها را میشکند و آدمیان را به یکدیگر پیوند می دهد, عشق انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره میسازد, باوجود این بدو امکان می دهد که خودش باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند. در عشق تضادی جالب روی می دهد, عاشق و معشوق یکی میشوند و در عین حال از هم جدا می مانند.
عشق فعال بودن است, نه فعل پذیری؛ "پایداری" است نه "اسارت". بطور کلی خصیصه فعال عشق را میتوان چنین بیان کرد که عشق در درجه اول نثار کردن است نه گرفتن.
نثار کردن چیست؟ ممکن است این پرسشی ساده به نظر برسد, ولی درحقیقت پر از ابهام و پیچیدگی است. معمول ترین اشتباه مردم این است که نثار کردن را با "ترک" چیزها, محروم شدن, قربانی گشتن یکی میدانند. کسانی که هنوز منش های آنان به اندازه کافی رشد نیافته, و از مرحله گرفتن و سود بردن و اندوختن فراتر نرفته اند, از کلمه نثار کردن درکی همانند مفهوم فوق دارند. شخص تاجر مسلک همیشه حاضر است چیزی بدهد, ولی فقط درصورتی که بتواند متقابلا چیزی بگیرد؛ دادن بدون گرفتن برای او به منزله ی فریب خوردن است. مردمی که جهت گیری اصلی آنان بارور نیست, احساس میکنند که نثار کردن فقر می آورد.بدین ترتیب, اکثر این نوع افراد از نثار کردن می پرهیزند. به عکس عده ای آن را نوعی فضیلت به معنای فداکاری میدانند. اینان فکر می کنند که, درست به همان دلیل که نثار کردن عملی دشوار و ناگوار جلوه میکند, انسان باید نثار کند و ببخشد. فضلیت نثار کردن برای آنان در همان قبول فداکاری تجلی می کند. برای آنان این اصل, که نثار کردن بهتر از گرفتن است, بدین معنی است که رنج کشیدن ومحرومیت والاتر از احساس شادی است.
برای کسی که دارای منشی بارآور و سازنده است, نثار کردن مفهوم کاملا متفاوتی دارد.نثار کردن برترین مظهر قدرت آدمی است. در حین نثار کردن است که من قدرت خود, ثروت خود, و توانایی خود را تجربه می کنم. تجربه ی نیروی حیاتی و قدرت درونی, که بدین وسیله به حد اعلای خود می رسد, مرا غرق در شادی می کند. من خود را لبریز, فیاض, زنده, و در نتیجه شاد احساس می کنم. نثار کردن از دریافت کردن شیرین تر است, نه به سبب اینکه ما به محرومیتی تن در می دهیم, بلکه به این دلیل که شخص در عمل نثار کردن زنده بودن خود را احساس می کند....
مشهور است که فقرا به مراتب بخشنده تر از ثروتمندانند. با وجود این وقتی فقر از حدود معینی گذشت, دیگر راهی برای بخشیدن باز نمی گذارد, و بسیار موجب زبونی میشود, نه فقط به سبب رنجی که بطور مستقیم به وجود می آورد, بلکه به واسطه ی اینکه انسان را از لذت نثار کردن محروم میسازد.
اما بخشیدن چیزهای مادی چندان اهمیتی ندارد, بخشیدنی که واقعا ارزنده است, اختصاصا در قلمرو زندگی انسان قرار دارد. یک انسان چه چیزی به دیگری نثار می کند؟ او از خودش, یعنی گرانبها ترین چیزی که دارد و از زندگیش نثار می کند.این بدان معنا نیست که او ضرورتا خودش را فدای دیگری می کند-بلکه او از آنچه در وجود خودش زنده است به دیگران می بخشد؛ از شادیش, از علائقش, از ادراکش, از داناییش, از خلق خوشش و از غم هایش به مصاحب خود نثار می کند_از تمام مظاهر ماثر زندگیش می بخشد.
او با چنین بخششی از زندگی خویش, فرد دیگری را احیا می کند, و در دیگری بارورتر می سازد. او به امید دریافت کردن نمی دهد,
نثار کردن به خودی خود شادمانی باشکوهی است. ولی انسان در ضمن نثار کردن, خواه نا خواه چیزی را در وجود طرف زنده می کند, و منعکس میشود.
در بخشش حقیقی, انسان به ناچار چیزی را که به او باز داده میشود, دریافت میکند.بدین ترتیب بخشیدن ظمنا طرف مقابل را بخشنده می کند و در نتیجه طرفین متقابلا در شادی چیزی که خود به آن زندگی بخشیده اند, سهیم میشوند. ضمن بخشیدن چیزی به دنیا میآید که طرفین سپاسگذار آن حیاتی خواهند بود که برای هر دوی آنان متولد شده است.
این نکته خصوصا دربارهی عشق صادق است؛عشق نیرویی که است که تولید عشق می کند.ناتوانی عبارت از عجز در تولید عشق. این فکر را مارکس به بهترین وجهه بیان کرده است.
او می گوید: "انسان را به عنوان انسان و رابطه اش را با دنیا به عنوان یک رابطه انسانی فرض کنید, در نظر بگیرید که عشق را تنها با عشق میتوان مبادله کرد و اعتماد را با اعتماد و بر همین قیاس. و بر همین قیاس اگر بخواهیداز هنر لذت ببرید باید آموزش هنری دیده باشید؛ اگر بخواهید در دیگران موثر باشید, خودتان باید شخصی واقعا پر شور و عامل ایجاد نفوذ در مردم باشید.
هریک از روابط شما با انسان و با طبیعت بایستی مبین زندگی حقیقی و فردی شما, که بیانی از خواست ارادی شماست باشد. اگر شما بدون اینکه طلب عشق کنید عشق میورزید, یعنی اگر عشق شما عشقی است که قدرت تولید عشق را ندارد, اگر به وسیله ی تجلی زندگی به عنوان یک عاشق از خودتان یک معشوق نساحتید, عشق شما ناتوان است که یک بدبختی است."
در ادامه پست ها از فصل هایی بعد کتاب هم خواهم نوشت تا مقدمه ی شروه مطالعه کامل شما شود.