ویرگول
ورودثبت نام
حامد هستم
حامد هستم
حامد هستم
حامد هستم
خواندن ۶ دقیقه·۱۹ روز پیش

چوپان راستگو!

در دهکده ای دور جوانی وجود داشت که به کار چوپانی مشغول بود.او انقدر راستگو و درستکار بود که همه جا از درستی و صداقتش تعریف میکردند از داخل خانه گرفته که پدر و مادر قربان صدقه اش میرفتند و تا آشنا های دور و نزدیک...

چون وی در زمان بچگی کمی خجالتی بود؛ این خجالتی بودنش باعث شده بود تا خانواده اش به تعریف بیش از حد او ادامه دهند و او را بچه با ادب و حرف گوش کن خطاب کنند....و این تعریف اشتباه باعث عادتی در وی شده بود که هیچ گاه زیاد حرف نزند که مبادا بی ادبی باشد و همیشه ساکت در گوشه ای مشغول کار خودش بود.

چند سالی گذشت این جوان با ادب و با نزاکت، از ادب و احترام زیاد تبدیل به بی عرضه شد به طوری که خواهر و برادرانش که در بچگی همیشه کمک حالشان بود، او را جدی نمیگرفتند و بچه مثبت صدایش میکردند هر کاری میخواست در چارچوب خانواده شان انجام دهد، مسخره میشد و تنها خنده کوتاه و روی برگردانی شان نصیبش میشد؛گویی که وی مایه ننگ خانواده شان شده باشد...

پدرش او را بی عرضه خطاب میکرد چون به هیچ جایی در زندگی نرسیده بود و همیشه مشغول چراندن گوسفندان بود و مثل دیگر خواهر و برادرانش دنبال درس و مشق نرفته بود و برای خود کسی نشده بود. بی توجه به این که خودش او را با تعریف و تمجید هایش وادار به این کار کرده بود با حرف هایی مثل پسرم عصای دستم هست و به داشتن همچین پسری افتخار میکنم و او یک تاجر بزرگ گوسفند خواهد شد و...

مادرش او را بی عرضه خطاب میکرد چون مثل بقیه بچه های خانواده آداب و معاشرت درست و حسابی نداشت و اجتماعی نبود.پسری که از سر خجالتی بودن در بچگی،حرف  گوش کن و با ادب خطاب میشد؛حالا انقدر بی عرضه بود که سن ازدواجش رسیده بود و برای خود نمیتوانست دختری پیدا کند.پسری که از وقتی قد کشیده بود دائما دنبال پدر یا برادر مستش راه می افتاد تا مبادا گندی بزنند یا از مستی زیاد بی هوش شوند یا اتفاقی برایشان بی افتد؛حالا هر وقت سر این قضیه خرابکاری صورت میگرفت و به پسرش تهمت میخورد،مادرش با افتخار میگفت که پسرم بی عرضه تر از این حرفاست که همچین کاری بکند از پسر دست و پا چلفتی ام همچین کاری بر نمی آید.

مردمان آن دهکده هم که هییییچ...هیچوقت حتی جواب سلامش را هم درست و حسابی نمیدانند و در گپ های روزانه شان راهش نمیداند و تنها جمله مهم و درست حسابی فقط از طرف آشنا های پدرش بود که می گفتند به پدرت سلام برسان...

دوستان و رفیق هایش هم کلا ترجیح میداند اصلا قیافه اش را نبینند و صدایش را نشنوند...البته اینکه او آنها را دوست خطاب میکرد و آنها اصلا او را در حد یک سلام و احوال پرسی ساده هم نمی دیدند بی تاثیر نبود...

شاید به خاطر این بود که او در جمع های جوانان دهکده اعم از مهمانی و خوشگذرانی و عیش و نوش و دختر بازی هایشان شرکت نمیکرد...نه که دلش نخواهد...اعتماد به نفسش را نداشت و گاهی هم اصلا حوصله اش را نداشت...حتی حوصله سیگار کشیدن و احساس بعدش...

او بشدت تنها تر میشد و احساس تنهایی بیشتری میکرد...گاهی فکر میکرد که شاید قیافه اش زشت است...گاهی فکر میکرد که شاید اصلا حرف زدن بلد نیست و حوصله سر بر است...گاهی فکر میکرد شاید از بی پولی اش باشد...و گاهی هم حرف های پدر و مادرش را قبول میکرد که واقعا یک بی عرضه تمام و کمال است...

همیشه آن افکار در ذهنش این ور و آن ور میرفتند و می آمدند و تنها زمان های کمی از روز های سال که معلوم نبود به خاطر چه بود ؛ احساس شادی میکرد ... میگفت گور بابای بقیه...من خودم مهم هستم و خودم را دوست دارم و با آواز و شادی به سمت گوسفندانش میرفت و آنها را به دل صحرا می برد.

آن جوان چوپان یک روز سحرگاه مشغول چراندن گوسفندانش بود و با خودش فکر میکرد که چرا این همه با کنایه با او حرف میزنند و هیچ جا آدم حسابش نمیکنند...هر جا میخواهد خودی نشان دهد،او را بی عرضه خطاب میکنند و غرورش را له میکنند و همه این ها باعث تنها تر شدنش میشوند...

 در فکر این بود که کمی زیادی درچشم باشد مثلا هر روز مشروب بخورد و در میخانه دهکده شب را سحر کند و چند شب در هفته اصلا خانه نرود و هر روز با دختر جدیدی در دهکده بگردد و از جلوی در خانه شان رد شود تا آنها هم بفهمند که بی عرضه نیست هیچ.... اتفاقا پسری خوش گذران است و حتی پسری شر و شلوغ و دردسر ساز که پدرش باید دائما گند کاری هایش را جمع کند و از همه بابت این رفتارش عذر خواهی کند...

ولی خب او اهل این رفتار ها هم نبود و از حوصله اش خارج بود...شاید اگر انجامش هم میداد،اینبار هم طعنه میخورد منتهی طعنه هایی کاملا متفاوت.

او همچنان مشغول این تفکرات در ذهنش بود که روز سیاهش فرا رسید آنهم وقتی دید که گرگ هایی از بالای کوه به صورت گله ای به سمت گوسفندان وی حمله میکردند...او ترسیده و بود چون کاری از دستش بر نمی آمد فقط میتوانست داد وبیداد راه بی اندازد و مردم دهکده را صدا کند و آنقدر محکم این کار را کرد که صدایش چندی بعد گرفته شد...

+آهااااای گرگااااا آمدند کککککممممککک کنییییید گرگااااااااااا آمدنننننننننننننند........اهااااااااایی

صدا به دهکده کوچک داستان ما رسید و مردم عکس العمل های خودشان را با گپ های روزانه شان بروز دادند:

- مادرش:اه این پسر باز چه مرگش شده که داد و هوار راه می اندازد؟؟؟

-پدر:آهای زن ...پسرت کجاست؟؟؟؟بهش بگو خفه شود چرا داد میزند؟الان آبرو مان پیش مردم دهکده خواهد رفت...

- خواهر : داداش برو ببین برادرت رو کشتند که اینقدر شبیه الاغ دارد داد میزند؟؟؟

- برادر : به من چه... مگر تو خواهرش نیستی؟؟؟برو خودت ببین.....هه هه هه...نترس هیچ اتفاقی برایش نمی افتد

- مردم شهر:این دیگر صدای چیست؟کدام دیوانه ای این وقت روز عربده میکشد و آرامش مان را سلب میکند؟؟

- این چوپان چه مرگش شده که داد و هوار را انداخته؟؟؟نکند دیوانه شده؟؟

- فکر کنم صدای آن پسرک چوپان باشد حتما مار افعی نیشش زده که داد میزند..هاااارر هاااار هارر

- نه عاشق شده و دختر را به او نداده اند و یا پدرش مخالفت کرده او هم دارد خودش را به دیوانه گی میزند تا دختره صدایش را بشنود..هاااار هااار هااارر

- خدا به پدر و مادرش رحم کند با این بچه بزرگ کردنشان...معلوم است از این پسر خل و چل و بی عرضه باعث آبرو ریزی شان میشود

و این گونه بود که این جوان راستگو و درست کار و ساده و با ادب که هیچ کلک کاری و سیاست بازی در کارهایش دیده نمیشد و اهل هیچ کار خلاف و راه کجی نبود؛قربانی گرگ ها شد چون هیچ وقت جدی گرفته نشد هییییچ.... اصلااا آدم حساب نشد.

داستان
۶
۳
حامد هستم
حامد هستم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید