درکی از کتاب The Chimp Paradox نوشته هرکی، از قدیم گفتن نبین کی میگه بیبن چی میگه (فقط جهت اطلاع Steve Peters)

تقریباً همهٔ ما این تجربه را داشتهایم:
میدانیم نباید آن پیام را بفرستیم، ولی میفرستیم، میدانیم باید آرام بمانیم، ولی عصبانی میشویم، میدانیم این تصمیم به ضررمان است، ولی انجامش میدهیم
بعدش هم با خودمان میگوییم: «چرا اینطوری شدم؟»، «مگه خودم نمیدونستم؟»
گاهی وقتا آدم از خودش تعجب میکنه. از اینکه چطور ممکن است چیزی رو کاملاً بدونی، اما باز هم برخلافش عمل کنی. بدونی که گفتن او جمله اوضاع را بدتر میکنه، اما دهن بازکنی و بگی، بدونی که جواب ندادن بهتره، اما گوشی رو برداری و پیام بدی، بعد وقتی همهچیز تموم شد، بنشینی و به خودت بگی: «من که نمیخواستم این کار رو بکنم، پس چرا انجامش دادم؟.
کتاب دقیقاً از همینجا شروع میشود. نه با تئوریهای سنگین، نه با اصطلاحات عجیبوغریب. از یک حس آشنا. از این واقعیت ساده که ما همیشه آنطور که فکر میکنیم نیستیم. اینکه توی سر ما چیزی هست که گاهی زودتر از خودمان راه میافتد، تند تصمیم میگیرد و اصلاً حوصلهی فکر کردن ندارد.
استیو پیترز برای توضیح این وضعیت، یک تصویر خیلی ساده میسازد. میگوید فرض کن توی ذهنت فقط یک «من» وجود ندارد. کنار آن بخش منطقی، بالغ و حسابگری که فکر میکنی خودِ واقعی توست، یک موجود دیگر هم زندگی میکند.
موجودی احساسی، واکنشی و خیلی قدرتمند. اسمش را گذاشته: چیمپ (شامپانزه).
چیمپ بد نیست. دشمن تو هم نیست. اتفاقاً خیلی وقتها به کارت میآید. همان بخشی از توست که وقتی خطر را حس میکند، فوری واکنش نشان میدهد. همان که وقتی حس میکنی حقت خورده شده، نمیگذارد بیتفاوت بمانی. همان که انرژی، هیجان و جسارت را میآورد وسط زندگی.
مشکل از جایی شروع میشود که چیمپ، بیخبر از تو، فرمان زندگی را به دست میگیرد.
چیمپ دنیا را مثل تو نمیبیند. آینده برایش مهم نیست. به پیامدها فکر نمیکند. اخلاق و منطق اجتماعی هم بلد نیست. دنیایش خیلی ساده است:
یا امن است یا خطرناک.
یا پذیرفته شدهام یا طرد شدهام.
یا باید حمله کنم یا فرار کنم.
برای همین وقتی فعال میشود، آن بخش آرام و منطقی تو کنار میرود. نه اینکه نابود شود؛ فقط دیگر دستش به فرمان نمیرسد.
آن بخش منطقی که دوست داری خودت را با آن تعریف کنی، همان چیزی است که کتاب به آن میگوید Human.
این بخش بلد است مکث کند، سؤال بپرسد، بررسی کند و تصمیم را عقب بیندازد.
میفهمد یک لحظه عصبانیت میتواند یک رابطه را خراب کند.
میفهمد بعضی واکنشها فقط حال بد را کش میدهند.
ولی Human آرام است. و راستش را بخواهی، در دنیای واقعی، آرامها همیشه زودتر از تندها برنده نمیشوند.
اینجاست که دعوای درونی شروع میشود.
دعوایی که احتمالاً هر روز تجربهاش میکنی.
یک صدایی میگوید «بیخیال شو»،
یکی دیگر داد میزند «نه، الانش مهمه!»
معمولاً سعی میکنیم این دعوا را با منطق حل کنیم. با خودمان حرف میزنیم، دلیل میآوریم، نصیحت میکنیم.
اما مشکل اینجاست: چیمپ اصلاً زبان منطق را نمیفهمد.
هرچه بیشتر برایش توضیح بدهی، بیشتر حس نادیده گرفته شدن میکند و قویتر واکنش نشان میدهد.
کتاب مدام یک نکتهی ساده اما حیاتی را تکرار میکند:
اول باید چیمپ آرام شود، بعد میشود تصمیم گرفت.
تا وقتی احساسات در اوجاند، تصمیم درست درنمیآید.
این آرامسازی هم نه با سرکوب جواب میدهد، نه با جنگ.
سرکوب یعنی احساس را هل بدهی زیر فرش تا بعداً با شدت بیشتری برگردد.
جنگ هم فقط چیمپ را قویتر میکند.
راه درست چیزی بین این دو است:
دیدن احساس، پذیرفتنش، و ایجاد کمی فاصله.
پیترز اصلاً حرف پیچیده نمیزند.
از راه رفتن میگوید، نفس کشیدن، عوض کردن فضا، یک مکث کوتاه.
کارهای خیلی سادهای که به ذهنت پیام میدهند:
«الان خطر فوری نیست.»
وقتی این پیام برسد، کمکم Human دوباره میتواند جلو بیاید و تصمیم بگیرد.
در کنار این دو، کتاب از بخش دیگری هم حرف میزند؛ بخشی که کمتر به چشم میآید اما خیلی تأثیرگذار است.
حافظهای که تجربهها را نگه میدارد، عادت میسازد و واکنشها را خودکار میکند.
اگر بارها در موقعیتهای مشابه آسیب دیده باشی، این حافظه یاد میگیرد زودتر آژیر خطر را روشن کند.
برای همین بعضی واکنشها انگار قبل از اینکه بفهمی، اتفاق میافتند.
پیام کتاب ناامیدکننده نیست. اتفاقاً برعکس.
مسئولیت را خیلی سالم برمیگرداند دست خودت.
میگوید تو مسئول احساساتی که به ذهنت میآیند نیستی،
اما مسئول کاری هستی که با آنها میکنی.
یعنی نه میتوانی خودت را قربانی احساسات بد بدانی،
نه لازم است بهخاطر داشتنشان خودت را سرزنش کنی.
در نهایت، The Chimp Paradox قول زندگی بیدردسر نمیدهد.
نمیگوید اگر اینها را بفهمی، دیگر عصبانی نمیشوی یا اشتباه نمیکنی.
فقط میگوید اگر بفهمی چه کسی دارد از درونت حرف میزند، میتوانی آگاهانهتر زندگی کنی.
نه با حذف چیمپ، نه با تسلیم شدن به او.
شاید مهمترین جملهی نانوشتهی کتاب همین باشد:
تو خراب نیستی.
تو فقط همیشه تنها تصمیمگیرندهی ذهنت نیستی.
و همین فهم ساده، برای خیلیها شروع یک رابطهی سالمتر با خودشان است.