رد پا
مقدمه :
گاهی لازم نیست راهی تازه بروی یا کسی را دنبال کنی .
گاهی باید ایستاد .نفس کشید .سکوت کرد .
و منتظر ماند تا آدم که همیشه در تو بوده ،
از لابه لای برگ ها ، مه ، یا شاید یک خیال
خودش را نشان دهد .
*
رد پا
قسمت اول
در دل درهای خاموش، مردی میانسال زندگی میکرد. خانهاش کلبهای چوبی بود، تکیه داده بر تنههای درختان کهن. کسی نمیدانست کی آمده، چرا مانده. خودش هم دیگر زیاد فکرش را نمیکرد.
صبحها زود بیدار میشد. چای درست میکرد. روبهروی پنجره مینشست و به مهی که لابهلای درختها میرقصید، نگاه میکرد. دفترچهای داشت که گاهی در آن یادداشت مینوشت. چیزهایی ساده. بیقاعده. بیمقدمه. چیزی شبیه این:
امروز صدای رود با من مهربانتر بود
یا
هیچکس نبود، اما حس میکردم کسی حواسم را داشت
گاهی قدم میزد. راهی که به هیچجا نمیرسید، یا شاید به همهجا. او آدم ساکتی بود. نه از روی تلخی، از روی آرامش. حرفها را بیشتر باید در نگاهش خواند.
یک روز صبح، هوا مهآلود بود. مهی سنگین، انگار کوه نفسش را حبس کرده. مرد بیرون رفت تا از چشمه آب بیاورد. کنار سنگ بزرگ، ایستاد. رد پایی دید. روی خاک نمخورده.
ایستاد. نگاه کرد. رد پا واضح بود. نه پای خودش بود، نه پای حیوان. انسانی بود، انگار کسی همان صبح زود از آنجا گذشته.
چیزی نگفت. فقط برگشت، چای ریخت. همانجا کنار پنجره نشست. اما نگاهش هر چند لحظه یکبار به بیرون میپرید. ذهنش آرام نبود. آن روز، تا غروب هیچ چیز ننوشته بود.
شب، زودتر از همیشه خوابش برد. در خواب، صدایی شنید. کسی صدایش نمیکرد، اما انگار باید جواب میداد. بیدار شد. گوش داد. فقط سکوت.
صبح، دوباره رفت همانجا. هیچ رد پایی نبود. نه پاک شده، نه فراموش. اصلاً انگار هیچوقت نبوده. نشست روی همان سنگ. چشم بست.
با خودش گفت
نکند آن رد پا
خود من بودهام
که بالاخره به خودم رسیدهام
دفترچهاش را درآورد. نوشت:
امروز چیزی نیاموختم
اما چیزی شدم
شبیه بادی که نمیداند چرا میوزد
اما درخت را بیدار میکند
از آن روز به بعد، کمتر نوشت. بیشتر نگاه کرد. بیشتر گوش داد. بیشتر بود. گاهی لبخند میزد، بیدلیل. نه به کسی، نه به چیزی. به خودش. به بودن.
تا اینکه یک شب، صدای باران که روی سقف چوبی میریخت، او را به نوشتن کشاند. صفحه آخر دفترچهاش را باز کرد. نوشت:
رد پایی نبود
فقط قدمهای خاموش دلم بود
که بالاخره خودم را به خودم رساند
دفترچه را بست. چایاش را نوشید. و با صدای باران، آرام شد.
رد پا
قسمت دوم
از آن شب، باران دیگر قطع نشد. گاه آرام، گاه سیلآسا، اما بیوقفه. انگار آسمان چیزی را از یاد برده بود و حالا بیتاب بازگشت آن است.
مرد، چای مینوشید، به صدای باران گوش میداد و دیگر حتی دفترچهاش را هم باز نمیکرد. نه که چیزی نداشته باشد برای نوشتن، بلکه احساس میکرد کلمات عقبماندهاند از چیزی که در دلش اتفاق میافتد.
یک نیمهشب، میان خواب و بیداری، صدای گامهایی را شنید. نه روی زمین، که انگار در ذهنش. مثل صدای افتادن قطرهای روی سطح آینه.
چشمانش را گشود. اتاق تاریک بود، اما شکل مبهمی در کنار پنجره ایستاده بود. نه سایه، نه آدم. چیزی شبیه انعکاس خودش در آبی که نمیدانست کی جاری شده.
شکل گفت:
تو هنوز هم فکر میکنی اینجا تنهایی؟
مرد پاسخی نداد. فقط نگاه کرد. انگار جملهای از درون خودش برگشته بود تا بلند شنیده شود.
شکل نزدیکتر آمد. آرام، بیصدا، بیوزن. گفت:
ما همهمان در جایی ایستادهایم که هیچوقت نرسیدهایم. مگر آنکه خواب دیده باشیم.
مرد خواست چیزی بگوید، اما دهانش خشک بود، مثل چوبهای دیوار که از باران خسته بودند.
صبح، وقتی بیدار شد، پنجره باز بود. باد، برگهایی از دفترچهاش را ورق زده بود، اما چیزی عجیبتر بود: روی صفحهای که هرگز ننوشته بود، جملهای نوشته شده بود، با دستخط خودش، اما نه با یاد خودش
هر رد پا، خواب کسیست که بیدار نشده.
او فقط نشست. نه برای فکر کردن، نه برای فهمیدن. برای بودن.
از آن روز به بعد، گهگاه در آینهی چشمه، چهرهای دیگر میدید. گاهی پیرتر، گاهی جوانتر. یکبار حتی دختری را دید که گیسوانش چون موج شب میرقصید و به او لبخند میزد. اما وقتی خم میشد تا لمسش کند، فقط تصویر خودش بود که در آب میلرزید.
دیگر نمیپرسید که کیست. نمیپرسید از کجاست یا چرا آمده. او از پرسیدن گذشته بود. تنها گاهی میان مه، صدای آشنایی را میشنید که آرام میگفت:
تو همین جایی. و همینجا یعنی همهجا.
شبها، چراغ را خاموش میکرد و به تاریکی لبخند میزد. دیگر از رد پا نمیترسید. چون میدانست گاهی آنکه رد میگذارد، خودِ راه است.
دفترچهاش بسته ماند. اما در دلش، هر قطرهی باران، هر پرندهی بینام، هر رد پای محو، کلمهای بود که آرام مینویسد:
من همانم که هرگز نرفتم، اما همیشه در راه بودم.
-
