ویرگول
ورودثبت نام
حمیدروحی
حمیدروحیکارشناسی ارشد فیزیک -سرپرست دفترفنی در زمینه خطوط انتقال نفت و گاز و آب -علاقه‌مند به کاوش در ژرفای زندگی و معنا
حمیدروحی
حمیدروحی
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

هنر زیستن در سایه پایان

آدمی از همان لحظه که فهمید پایان دارد، دیگر نتوانست ساده زندگی کند. از آن پس، هر شادی برای او سایه ای پنهان داشت و هر آغاز، یادآور پایانی دور یا نزدیک شد. این آگاهی، هم زخم انسان است و هم شکوه او. حیوان می میرد بی آنکه مفهوم مرگ را حمل کند، اما انسان پیش از آنکه بمیرد، سال ها با خیال مرگ زندگی می کند. شاید سنگینی عمر، نه از گذر زمان، بلکه از دانستن همین حقیقت باشد که روزی همه چیز را باید رها کرد.

ما در جهانی زندگی می کنیم که مدام به ما می گوید بمان، دیده شو، نامی بساز، اثری بگذار، چیزی شو که فراموش نشوی. گویی فراموش شدن بزرگترین شکست است. اما پرسش تلخ اینجاست: آیا برای آنکه در یاد دیگران بمانی، خودت را در امروز فراموش نکرده ای؟ آیا آنقدر در فکر رد پای فردا نبوده ای که راه رفتن امروز را از یاد برده باشی؟

بسیاری از ما زندگی را نه تجربه می کنیم، بلکه آن را به پروژه ای برای اثبات خود تبدیل می کنیم. درس می خوانیم تا معتبر شویم، کار می کنیم تا مهم به نظر برسیم، دوست می داریم تا تنها نمانیم، می نویسیم تا چیزی از ما باقی بماند. اما در دل همه این تلاش ها، یک ترس آرام نفس می کشد: ترس از اینکه روزی نباشیم و جهان بی هیچ مکثی ادامه پیدا کند.

تلنگر اصلی همین جاست. جهان قرار نیست برای نبودن ما توقف کند. خورشید بعد از ما هم طلوع می کند، باران بعد از ما هم بر شیشه ها می نشیند، کودکی بعد از ما هم می خندد، کسی بعد از ما هم عاشق می شود. این حقیقت اگر درست فهمیده شود، تحقیر انسان نیست؛ آزادی اوست. چون وقتی می فهمی جهان برای تو متوقف نمی شود، دیگر مجبور نیستی نقش بزرگی را بازی کنی. می توانی صادقانه تر زندگی کنی.

جاودانگی شاید آن چیزی نباشد که ما تصور می کنیم. شاید جاودانه بودن یعنی در لحظه ای کوتاه، چنان حاضر باشی که زمان نتواند تو را ببلعد. یعنی وقتی با کسی حرف می زنی، تمام ذهن تو آنجا باشد. وقتی دوست می داری، حساب سود و زیان نکنی. وقتی می بخشی، خود را بالاتر ندانی. وقتی می رنجی، از رنجت پلی بسازی نه دیواری بلند.

مرگ دشمن زندگی نیست. مرگ به زندگی فوریت می بخشد. به ما می گوید فرصت کم است، پس سطحی نمان. به ما یادآوری می کند که هیچ دیداری عادی نیست، هیچ کلمه ای بی اهمیت نیست، هیچ دستی که امروز می توانی بگیری، برای همیشه در دسترس نخواهد بود. ما معمولا دیر می فهمیم که زندگی در لحظه های بزرگ پنهان نشده بود؛ در همان چای نیمه گرم، در همان نگاه خسته، در همان پیام کوتاه، در همان سکوتی بود که می توانستیم با مهربانی پر کنیم.

پس شاید مسئله این نیست که چگونه از مرگ فرار کنیم. مسئله این است که پیش از رسیدن آن، چقدر زنده بوده ایم. آدمی وقتی می بازد که عمری را صرف ماندن کند، اما هرگز حضور نداشته باشد. جاودانگی در نام نیست، در عمق است. در اینکه کسی با یاد تو کمی آرام تر شود، کمی شجاع تر شود، کمی کمتر احساس تنهایی کند.

ما نمی مانیم. این حقیقت تلخ است، اما کافی نیست که ما را تلخ کند. شاید هنر زیستن همین باشد: بدانی همه چیز می گذرد و باز هم دل بدهی، باز هم بسازی، باز هم مهربان بمانی. چون انسان بزرگ کسی نیست که مرگ را شکست می دهد؛ کسی است که با دانستن پایان، زندگی را کوچک نمی کند.

مرگ زندگیاحساس تنهایی
۰
۰
حمیدروحی
حمیدروحی
کارشناسی ارشد فیزیک -سرپرست دفترفنی در زمینه خطوط انتقال نفت و گاز و آب -علاقه‌مند به کاوش در ژرفای زندگی و معنا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید