
روزها و هفته ها، مثل حلزونی پیر،کند و بی رمق و بی انرژی، در طول زمان کِش میان، ولی باز هم، احساس میکنی انگار زمان داره زود میگذره، و تو از فرصت هات هیچ استفاده ای نکردی!
«در یک زندگیِ یکنواخت، این زمان است که ما را به دنبال خود میکشد. اما به هر رو زمانی فرا میرسد که ما باید زمان را به دنبال خود بکشیم.»
نشونه های این تناقض و سردرگمی رو همه جا میشه دید، تو محیط کار، تو خیابون، تو جمع خانوادگی. همه خسته، از به دوش کشیدنِ باری که هیشکی نمیدونه چیه(رنجی که از آنِ ما نیست، اما محکوم به دوش کشیدنش هستیم)، ولی وزنش از هزار تا وزنه ی صد کیلویی بیشتره. انگار این وزنه ها از صبح که چشمات رو باز میکنی رو دوشته، همه جا باهات هست و قرار نیست زمین گذاشته بشه.
«از خواب برخاستن، تراموای سوار شدن، چهار ساعت کار در دفتر یا کارخانه، غذا، خواب، دوشنبه، سهشنبه، چهارشنبه، پنجشنبه، جمعه، شنبه. زندگی همواره به همین گونه میگذرد و تنها یک روز است که «چرا» خود مینمایاند و همه چیز در خستگی آغشته به حیرت آغاز میشود، و «آغاز» که واژهیی مهم است». - افسانه سیزیف
خدایان، سیزیف رو به همین سرنوشت محکوم کرده بودند، بزرگترین زجری که میشه به یک انسان داد، «هر روز یک کار تکراری و بیهوده انجام بدی و فردا دقیقا سرجای خودت باشی، بی آنکه تغییری اتفاق افتاده باشه»، نفرین خدایان!

«جامعه سیاسی معاصر به دستگاهی مبدل شده است که انسانها را نومید و دلسرد میکند و من نمیتوانم این وضع را بپذیرم.»
حالا تصور کنید به جایِ شروع کردن از نقطهی صفر، هر روز کیلومترها دورتر از نقطهی شروع ایستاده باشی، و مجبور باشی، راه رفته رو دوباره و دوباره بری. و این حکایت این روزهای ماست، دست و پا زدن در باتلاقی که هر چه بیشتر تلاش میکنی، کم تر نتیجه میگیری. اما محکومی به تلاش و چاره ای جز تقلا کردن برای نجات خودت نداری، یکه دور باطل که تموم نمیشه.
کامو و نیچه ی «عصیانگر»، امیدی به انقلاب اجتماعی ـ سیاسی ندارند زیرا از منظر آنها فردِ آگاه و آزادمرد، نهتنها «زمانه» و حکومت را، بلکه کل آفرینش را زیر سئوال میبرد. در نهایت، شورشی که این دو فیلسوف مطرحمیکنند جنبهوجودی، متافیزیکیو فراتاریخیدارد و بر «تحول» فرد و نه جمع استوار میباشد: انسان آگاه و متعهد کامو و ابرانسان (= انسان کامل) نیچه به لحاظی جانشین خداوند مسیحیت میشود.
کامو، خالق افسانه ی سیزیف، معتقده که در دل اینهمه بی ثباتی و بی معنایی و پوچی، باز هم راهی برای خوشبختی و وجود داره؛
«زندگی کردن، نهتنها کامجویی بلکه مبارزه با «ضخامت» بیهودگی، آشفتگی و ستمگری موجود میباشد.»
«باید سیزیف را خوشبخت تصور کرد».چون در مقابل اراده ی خدایان، طغیان میکنه!
«همواره زمانی فرا میرسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل یکی را برگزید. این معیار انسان شدن است»
کامو، طغیان را «آگاهانه زیستن در دل پوچی» میداند. یعنی انسان، پس از آنکه توهمات را از خود زدود، و پردهها را درید، و از پناهگاهها گریخت، در برابر واقعیت بیپردهی جهان بایستد. طغیان، عمل است، نه اندیشه. تصمیم است، نه تئوری. ایستادن است، نه فرار کردن.
خدایان سنگ را میدهند، کوه را، رنج را، اما سیزیف نگاه میدهد، خرد، آگاهی، تحقیر. و این ابزارهاست که تقدیر را از درون تهی میکند. خدایان به تماشای رنج او ایستادهاند، بیآنکه بفهمند سیزیف دیگر رنج نمیکشد. چرا که او بازی را عوض کرده. سنگ همان است، اما نگاه دیگر است.
و شاید همین، تنها راه زندگی کردن باشد؛ آنطور که کامو میخواست: نه فرار از مرگ، نه بندگی معنا، بلکه ایستادن با شور، در دل بیهودگی!!
