پرده اول: پیش از فاجعه
و با هر تیک عقربه ثانیه شمار که توی این سکوت مرگبار میپیچه، همه ما به انتها نزدیکتر میشیم. به لحظاتی که هیچکس نمیدونه قراره در طولش چه اتفاقی بیفته.
آیا ممکنه این صدا یکبار هم که شده خوشیمن باشه؟ یا مثل همیشه فقط خون های بیشتری ریخته میشه؟
پرده دوم: در میانه فاجعه
فشرده شدن زمان یا ۲۱:۳۰:
لحظهای وجود داره که دلت میخواد سرت رو از پنجره بگیری بیرون و جیغ بکشی. تا تمام وجودت. بجای همه اونهایی که جیغ نمیزنن.
جسته و گریخته، از بیرون صدای انفجار میاد. هوا بوی باروت میده، و من آرزو میکنم که کاش این فقط یه استعاره بود.
واضحه که بیرون میدون جنگه. از صداهایی که میاد، از وحشتی که حاکمه، از قطع شدن همه چیز، توی یه لحظه.
سرم درد میکنه. شاید حتی گیج میره. میخوام گریه کنم ، ولی نمیتونم. و میدونم که این فقط اولشه.
واقعه در حال اتفاق افتادنه و همه راه های ارتباطی قطع شده. البته، شاید هم نشده. اما به هر حال، حتی نمیشه فهمید اون بیرون چه خبره و این، میل کشنده درونم به بیرون رفتن و جزئی از واقعه شدن رو بیشتر و بیشتر میکنه. این داره منو از درون میخوره.
زمان از هم باز میشه یا ۱۲:۲۵ :
وقتی ۹-۱۰ سالم بود، چروکیده شدن زمان رو خوندم. اونموقع به نظرم مسخره میومد، انگار فقط یه توهم بود. ولی الآن؟ نه. الان دارم زندگیش میکنم. الآن انگار یکی ساعت رو ریز ریز خورد کرده، تیکه تیکه. هر دقیقه مدت ها میگذره، خیلی خیلی طولانی.
تمام راه های ارتباطی تقریبا قطعه. هیچ راهی، تاکید میکنم هیچ راهی وجود نداره برای اینکه بفهمی اون بیرون داره چه اتفاقی میفته. به خصوص اگه نتونی از خونه بری بیرون.
دیگه دلم نمیخواد جیغ بکشم. ترجیح میدم یه چیز تیز فرو کنم توی دستام. خیلی تیز. تیز تر از همه نمیدونم ها و علامت سوال های توی مغزم که هر روز دارن با سرعت بیشتری مثل یه انگل، اکسیژنی که برای منه رو میدزدن و میخورن.
نشستم، و منتظرم تا زمان به انتها برسه. تا یه صدای سهمگین بیاد و حداقل بدونم که همه چیز داره تموم میشه.
پرده سوم: پس از فاجعه
دیشب، واقعا احساس میکردم همه چیز تموم شده. احساس میکردم منم دارم با جریان پایین و پایین تر میرم، به سمت سیاهی مطلق.
اما حالا نشستم زیر نور ملایم آفتاب دی ماه، و کلمه هام رو مرتب میکنم.
هنوز هیچکس نمیدونه در روزها و شب های گذشته واقعا چه اتفاقی افتاده. همونطور که هیچکس نمیدونه در روز های آینده چه اتفاقی میفته. فاجعه هنوز تموم نشده، شاید هنوز حتی واقعا شروع هم نشده. انگار همه چیز معلقه. بی وزن، مثل وقتی داری سقوط میکنی.
اما الآن، دیگه برام فرقی نداره که این آرامش برای قبل از طوفانه یا بعدش. امروز و این ساعت آرامش در جریانه، و دارم ازش استقبال میکنم.
حالا میدونم احتمالا تا مدت ها یا شاید هیچوقت نمیتونم مطمئن باشم که همه چیز تموم شده. میدونم که تو این نقطه جغرافیایی مدت هاست چیزی تموم نشده.
میدونم احتمالا اینا همهش یه مشت دروغه که دارم تحویل خودم میدم تا لبخند بزنم، اما کاریش نمیشه کرد. امروز ترجیح میدم اجازه بدم غم مثل بوی کهنگی در رگ هام جریان پیدا کنه، و در عین حال شاید از آفتاب هم فرار نکنم.
این سه تا نوشته در طی پنجشنبه عصر تا چهارشنبه شب نوشته شدن و شاید باید بگم شامل هیچ «طرفداری»ای از هیچ کس نیست.
روزها و شب های خیلی خیلی ترسناکی بود. من هنوز تجربه اتفاق های تلخ و خیلی نزدیک بهم رو ندارم و نمیدونم این خوبه یا نه، ولی چیزهایی باعث میشه بدترین دوره زندگیم سال چهارصد و یک، و بزرگترین ترسم برگشتن اون روزا باشه. یا بهتر بگم، بود. از لحظه اولی که خبر «تجمع بازاریان در تهران» رو خوندم، اون ترس سوزنده برگشت. نه. نباید دوباره تکرار میشد. امسال نه. خواهش میکنم امسال نه.
ولی شد.
همه اون هفته سیاه و مزخرف رو تجربه کردم، زنده ازش بیرون اومدم، و در طولش چیزای زیادی فهمیدم.
مقاومت روحی من نسبت به سه سال پیش نه تنها بیشتر نشده، بلکه با سرعت زیادی سقوط کرده.
هنوز همون وحشت احمقانه از تنها بودن رو دارم و حاضرم هرکاری یکنم برای اینکه تنها نباشم. حانیه تنها، حانیهی شکستهست.
آدما احمقن و دراماتیک و گاهی شجاع، ازشون نفرت دارم و عاشقشونم. هنوز دلم میخواد دور ترین هاشون رو هم در آغوش بکشم.
هنوز نمیدونم کی داره دروغ میگه و میترسم که هیچوقت هم نفهمم.
روزهای سیاه میان، و تو هیچ قویتر از قبل نیستی، معمولا هیچ راهی برای بهتر شدنش هم وجود نداره، ولی میگذرن. منظورم اینه که زنده میمونی، و این تنها چیزیه که میتونم دربارش بگم.

و؟ یه ترس جدید داره من رو لرزوند. چیزی که چهارصد و یک تجربهاش نکرده بودم. من میترسم که دیگه هیچوقت هیچی قبل قبل نشه. تمام این سه سال فکر میکردم درست میشه. اگه خودم رو به اندازه کافی تغییر بدم، درست میشه. اما نشد، میدونم که اینبار هم همینطوره، و این جمله ها مثل پتک میمونن.
غم و اضطراب دوباره اومده، و تو دوباره تنهایی.
حالا، زمزمه هایی بلند شده که قراره دوباره جنگ بشه. من از جنگ به اندازه اتفاقی که افتاد نمیترسم، ولی میترسم همچیز به یکباره نابود بشه. و اطمینان ترسناکی دم گوشم زمزمه میکنه که دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه.
همین.
پ.ن: این مدتی که صبر کردم برای پست کردن متن اولی به این خاطر بود که حال بقیه رو از چیزی که هست بدتر نکنم. ولی همچنان، ببخشید که شامل جملات آزاردهندهست.
پ.ن۲: ممنون که میخونین.