زمان نمیگذره. فکر میکردم اگه اینترنت وجود نداشته باشه روز ها مفید تر میشن، اما حالا فقط کشدار تر و کسالتبارتر شدن.
توی این چند روز دو تا از رمان های نصفه رها شده رو تموم کردم. یکم نوشتم و حتی یکم درس خوندم، ولی غیر از این، بقیه روز فقط به دراز کشیدن و به معنی خود کلمه «هیچکاری نکردن» گذشت.
آهان، و رفرش کردن ویرگول. دوباره و دوباره و دوباره، فقط برای دیدن اون نقطه آبی گوشه صفحه. برای ارتباط اجتماعی، حتی کوچیکترین و ناچیز ترین شکلش.
تقریبا هیچوقت با آدم های اطرافم (بجز آدم خیلی نزدیک) بحث نمیکنم. هیچوقت سعی نمیکنم به یکی ثابت کنم داره اشتباه میکنه. شاید این رویه اشتباهه، احتمالا باید درستش کنم، ولی باشه برای وقتی که به اندازه کافی انرژی داشتم.
اما به هر حال امروز، هی وسوسه میشم کامنت های رندوم بذارم و با آدما یکی به دو های سیاسی کنم. و؟ دارم کم کم مقابل این وسوسه شکست میخورم.
اعتراف میکنم بیشترش برای اینه که با یه موجود زنده دیالوگ داشته باشم، حتی اگه شده یه بحث کامنتی باشه.
پ.ن: شاید باید از اینکه بجای اتفاقات کشور از زندگی معمولی و خسته کننده خودم مینویسم شرمنده باشم، اما نیستم، عذرمیخوام!