شاید باید اول سلام کنم، چون کم کم دارم جزو حسابکاربریهای خاک خورده میشم. حتی یادم نمیاد چطور کلمات رو توی صفحه خالی میچیدم و جمله هام رو ویرایش میکردم.
پس، سلام!
احتمالا، باید در اینباره بنویسم که «ویرگول برای من یعنی چی». هرکس شاید فقط یکی دو بار فرصت میکنه داستان خسته کننده و پر فراز و نشیبش رو برای بقیه تعریف کنه، پس من هم از این فرصت استفاده میکنم. مخصوصا که قراره نوشتهم درباره ویرگول باشه.
«برای بار هزارم در شبانه روز گذشته ویرگول رو باز میکنم و تا بناگوش لبخند میزنم: یکی برام کامنت گذاشته. بالاخره.»
با خوندن کامنت کتی، همه چیز شروع میشه. کلمههاش، مثل تیتراژ شروع سال پیش روئه.
«بالاخره میرسم خونه. انگار از رینگ بوکس بیرون اومدم. آب خنکی به صورتم میزنم و بلافاصله لپتاپ رو باز میکنم. با تایپ کردن «و»، گوگل خودش میفهمه دنبال چی میگردم. لوگوی ویرگول و نوتیفیکیشن های دوست داشتنیم ظاهر میشن. اکانتم، مثل خونهایه که دوستام رو بهش دعوت میکنم. تو این بلبشوی جامعه، «متحدین» امیدوار نگهم میداره.»
بعد از مدت ها اولین دوست های واقعیم رو اینجا پیدا کردم. باور کنین یا نه، میتونم بگم ویرگول من رو نجات داد. ویرگول برای من، تنها جایی بود که به آدم ها نزدیک میشدم.

«تو ماشین سایت رو باز میکنم و طبق عادت میرم رو نوتیفیکیشنا. چیزی که میبینم میتونه باعث بشه از خوشحالی گریه کنم. وقتی تو مدرسه هیچ شانسی برای ارتباط اجتماعی نداشتم، اینجا یکی من رو به یه گروه دعوت کرده. سروری که بهترین لحظه های سال رو اونجا تجربه میکنم. حالا، کم کم داره باورم میشه اونقدر هم وصله ناجور جمع نیستم.»
همزمان با صمیمیت بیشتر و بیشترم با ویرگولیا، نمره هام و انگیزهم رو به سقوطه. چیزی که الآن میتونم اسمش رو بذارم بلوغ، ولی اونموقع به معنی خود کلمه وحشت کرده بودم. چیزای زیادی درونم در حال اتفاق افتادنه، و من تمام اونها رو روی صفحه خالی سایت جا میدم.
بالاخره مدرسم رو عوض میکنم، خیلی چیز ها قراره تغییر کنن.
«بعد از چند روز یادم میفته ویرگول رو چک کنم. هیچکس پست جدیدی نذاشته، مثل خودم. اکانت هایی که یزمانی بهترین دوستام بودن دارن خاک میخورن. همهچی بوی پایان میده.»
همهچیز بهتر میشه. دوست هایی پیدا کردم که میتونن شنونده حرف هام باشن. حالا، کمتر نوشته هام رو منتشر میکنم. مثل دوست هایی که بدون خداحافظی ناپدید میشن. دیگه گوگل با تایپ کردن حرف واو ویرگول رو پیشنهاد نمیده. ویرگول سال اول مدرسه جدید هم همراهمه، ولی خیلی کمتر.
حالا، تو اوایل هفده سالگی، ویرگول ماموریت خودش رو برای من انجام داده و ناخواسته، دارم ازش فاصله میگیرم. به این امید که یه روزی دوباره عبارت «هرچی دوست داری بنویس» اشتیاق قبلی رو بهم برگردونه.
عمیقا ممنونم. نمیدونم چی بگم که نشون بده چقدر از همتون متشکرم بخاطر شرکت داشتن تو بهترین خاطراتم. و؟ امیدوارم هیچوقت از نوشتن دست نکشین.
ممنون که خوندین. :>
*با سه سال تاخیر، ممنون از زک، بخاطر آشنا کردن من با ویرگول!
**غلط تایپی و اینا رو ببخشین. من قرار بود یک ساعت پیش خواب باشم.
***اگر میخواستم آدم هایی که اینجا برام عزیزن رو لیست کنم، تبدیل به طولانی ترین پست ویرگول میشد. همیشه قسمتی از حانیه هستین.