ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا
علیرضاخیره به ستاره ها، در انتظار مرگ.
علیرضا
علیرضا
خواندن ۵ دقیقه·۳ سال پیش

روزی، کانر از مرگ نجات یافت.

الان اومدم حال خوب تقسیم کنم! خیال تون راحته راحت.

بعد از حرص خوردن ها و اعصاب خوردی های دیروز و امروز و قول کتبی برای ننوشتن به مدت دو هفته(!) امروز دیدم بیشتر از هرچیزی نیاز به نوشتن دارم و باید بنویسم.

در حال گذر از پست های ویرگول بودم که "کِرِم رفع تیرگی پوست(!)" از این حال و روحیه کثیف نجاتم داد و باعث شد به جای هزار و سی و نُه(۱۰۳۹) کلمه ی تلخ و تندی که دیشب در یک یاداشت بدون عکس و هشتگ تایپ کردم، این یکی رو بنویسم! خوشحالم که اون هزار و سی و نه کلمه ی برخواسته از خشم و درد رو منتشر نکردم.

https://vrgl.ir/UVA4h

این هم پست عادی ولی عالی ای که باعث شد بین هر سه بار سرفه یک بار هم بخندم:)

و به طور خلاصه دیدن درگیری های کامنتی ش باعث شد درک کنم که پست با محتوای طنز هم از درگیری مسون نیست و باز هم عزیزانی(!)هستند که در حین تقسیم حالِ خوب، حالِ خوبت را تباه کنند!

از ساعت ۶ صبح بیدارم ولی با این حال، شرایط جسمی و روحی‌م رو مناسب رفتن به مدرسه ارزیابی نکردم و خیلی شیک و مجلسی به خانواده فرمودم که: 《حالم خوب نیست، نمیرم مدرسه.》 و پدر عزیز هم فرمود که:《باشه! جواب شونو خودت باید بدی!》(انگار هردفعه بابام میاد جواب میده یا مثلا من از مدیر می ترسم! ناگفته نماند آخرین باری که بابام برای یک غیبتم اومد مدرسه و توضیح داد پنجم دبستان بودم و الان ۶ سال گذشته)

باز هم مثل روز هایی که احساس سرحالی می کردم(با وجود سرحال نبودنِ امروز) شیر تازه گرفتم و با دو شات قهوه ی اسپرسو کاپوچینو ی همیشگی م رو درست کردم و سعی کردم با فوم شیر یه قلب سفید برای خودم روش ترسیم کنم(عکس شم بزارم؟ منطقی نیست ولی خب شاید جالب باشه!)

تهیه شده در ساعت ۷ و ۳۶ دقیقه!
تهیه شده در ساعت ۷ و ۳۶ دقیقه!

اگه من یک کِشتی می داشتم(!) می خواین باور بکنین یا نه گاهی اوقات وسط دریا دستور خاموش کردن موتور رو می دادم! چه وسط طوفان باشه و چه نزدیک آبهای آروم نزدیک بندر. امروز هم از اون روز هائیه که موتورم رو خاموش کردم و بعد از خوردن صبحونه(و البته نخوردن شربت سرفه)اول از همه اعلان های تلگرام رو بستم و بعد هم برای اینکه به هیچ وجهِ مِن الوجوه از پلتفورم های داخلی هم پیامی دریافت نکنم V"P"N رو روشن کردم و تونل کردن گوگل رو غیرفعال کردم که بتونم وارد ویرگول بشم. تقریبا سکوت، پنجره رو باز کردم و باد خنک داره نوازشم میکنه. نمیدونم چرا دلم خواست از دوستان و آشنایان فاصله بگیرم، نمیدونم! ولی با اینکه میدونم چرا می خواستم از ویرگول فاصله بگیرم این بار برگشتم و بزرگترین تغییرم اهمیت ندادن به کاهش بازدید و لایک هاس و باز مثل زمانی که نیازی نیست رو نوشتم(و یک نوشته ی دیگه بعد از اون که اسمش رو یادم نیست) دارم از ته دل می نویسم و اگرچه چندان احساس خوبی ندارم قصد دارم از اعماق اقیانوس وجود مرواریدِ حالِ خوب پیدا کنم و تقسیم ش کنم.

من توی این جریانات و اخبار تلخ و دردناک زندگی نمی کنم!

من توی خونه و اتاقم زندگی میکنم، با یک پنجره ی غربی که عصر ها به طور کامل مورد مهر و محبت خورشید قرار میگیره و گرمای زیبایی دریافت میکنه که میتونم با روحم احساسش کنم. فهمیدم لازم نیست حتما حال خیلی خوبی داشته باشی که تقسیم ش کنی. فهمیدم بهتره نوشتن از درد و ناراحتی رو توی همون پیش‌نویس ها حل کنم و بقیه رو به دام خوندن آلودگی های ذهنی نندازم. فهمیدم اگه حالم خوب نیست نیازی نیست آهنگی رو گوش کنم که حس کنم حرف های دل منه(!) و با شنیدنش توی درد، عمیق تر بشم. یه آهنگ ملایم میتونه خیلی حالم رو بهتر کنه و برای بازی کردنِ نقشم توی سریال زندگی آماده ترم کنه. فهمیدم بعضی هارو خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم دوست دارم و الان دارم حس میکنم شاید درباره ی اون هایی که فکر می کردم خیلی دوست شون دارم، کمی اشتباه کرده بودم. فهمیدم که باشگاه رفتن خیلی حالم رو بهتر می کرد و این رو بعد از این دو ماه که باشگاه نرفتم فهمیدم. درسته! من عضلاتم حجیم نشد(البته که کات شد و محکم شد) و بعد از یک سال تمرین، چیزی که از بدنسازی توقع داشتم(حجم ماهیچه ها) حاصل نشد امّا فهمیدم که نباید خودم رو با بقیه مقایسه کنم و بخش عمده‌ی تفاوت ها به خاطر ژنتیک ان. فهمیدم با همین تمرین ها خیلی جلوتر و خوش تیپ تر از چیزی ام که[بدون تمرین] میتونستم باشم. فهمیدم اگه دنبال کردن بیست و سی و بی بی سی روح و روانم رو به هم میریزه، نیازی به دنبال کردن اخبار ندارم. همه ی اینها رو امروز صبح فهمیدم(و بعضی هاش که از قبل می دونستم هم بهم یادآوری شد)

فهمیدم آرزو کردن هیچ هزینه ای نداره ولیبا وجود اینکه اکثر شون برآورده نمیشن، داشتنِ یکی دوتا آرزوی ریز و درشت میتونه به آینده امیدوارم کنه و در کل حالم رو بهتر میکنه(الان تحمل نرسیدن هارو دارم)

فهمیدم درس خوندن اونقدر که به نظر میاد سخت و عذاب آور نیست(درسته که نمیتونم تمرکز کنم) فهمیدم اگر با شنیدن خبر هایی مثل احتمال جنگ روسیه و آمریکا یا تحریم های جدید مضطرب شدم، نباید جلوی آینه مشغول جنگ با دوتا جوشِ ریزِ روی پیشونی م بشم.

فهمیدم اگه مرغِ همسایه غازه، دلیل مناسبی نیست برای اینکه لیاقتم رو در حد مرغ غاز نما پایین بدونم، ولی مثل کمالگرایی گذشته به دنبال گاو و شتر نیستم! یک گوسفند یا بزغاله هم میتونه مناسب و قانع کننده باشه.

و بعد هم فهمیدم که ارزش این هزار و چند کلمه خیلی بیشتر از اون هزار و سی و نُه کلمه ست که در صورت انتشار، روح و روان و روحیه ی مخاطبم رو به آتش می کشید.

این بی ربط رو هم اضافه کردم چون از ترکیب و رنگش خوشم میاد!
این بی ربط رو هم اضافه کردم چون از ترکیب و رنگش خوشم میاد!




پ.ن: این چند کلمه از اون هزار و سی و نه تا به نظرم ارزشمند می رسید و لازم دونستم کاری کنم که دیده بشه.[عکس پایین]

بقیه ی کلماتش تلخ تر بودن:)
بقیه ی کلماتش تلخ تر بودن:)

در آخر هم امیدوارم هرجا هستید حال تون خوب بِشه و از شما هم درخواست میکنم با نوشتن پست های حال خوب کن تگِ 《حال خوبتو با من تقسیم کن》رو زنده نگه داری و بعد از مدتی هم ببینیم حالِ ویرگول خوب شده?(با بیان این نکته که نمیدونم این پست اصلا حال کسی رو خوب میکنه یا خیر)

دلنوشتهحال خوبتو با من تقسیم کن
۱۵
۴
علیرضا
علیرضا
خیره به ستاره ها، در انتظار مرگ.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید