به شیشه تکیه دادم و فین فین میکنم. عین احمقا، هرچند که خیلی وقته به خودم اجازه دادم با اعتماد به نفس تمام یه احمق به درد نخور باشم.
کند و کاوی درونم کردم و به این نتیجه رسیدم که وضعیت سلامت روانم اصلا جالب نیست. اضطراب و ناامیدی حاصل از این شرایط و کنکور هرچند که خودش رو اصلا در صبح امتحانی که با چشمای نیمه باز پای لپتاپ faded گوش میدم و بیسکوییت گاز میزنم نشون نمیده، ولی توی اضطراب های عذاب آور و کشنده یه روز در میون بخاطر چیزایی که قبلا میتونستم هندلشون کنم، پوست لب و کنار انگشتم که دیگه جایی برای کنده شدن ندارن و گل گاو زبون بیهودهای که هرشب به امید کنترل شبیخون خفه کننده اضطراب و سردرگمی میخورم، به وضوح قابل دیدنه.
بابا داد میزنه و میگه نباید غرغر کنم، باید قوی باشم چون زندگی سخته.
اما، سختی؟ تصورم از «زندگی سخته» این بود که داری برای یه چیز شگفت انگیز و مقدس و زیبا تلاش میکنی و اون وسط چندتا مشت محکم هم میخوری. اما، این چیز ک**ی ای که من دارم این مدت تحت عنوان «زندگی» تجربش میکنم، در حالی که بیشتر رویاهام بی نهایت خسته کننده به نظر رسیدن و چند تای باقیمانده بی نهایت دور؟ این سخت نیست، این یه آشغال باور نکردنیه که لیمیت اِف ایکسش ناگهان داره به سمت پوچی میل میکنه.
دلم میخواست همه چی رو بالا بیارم و بعد زندگی و روزام دوباره همون قیافه اکلیلی و پرفکت و مشمئز کننده و لاولی قبلی به نظر برسه. توی نوت ها نوشتم :
«چیزهایی که میخوام، آرزوهایی بینهایت دور به نظر میرسه. و نه حتی بخاطر شرایط، بخاطر من. این دلسردی مسخره از کجا میاد؟»
ج گفت این یعنی ازش تروما داری، یعنی برات خیلی عمیقه. گفت انکارش میکنی. خدایا، جدی؟! این قراره اون زخمی باشه که تو زندگی باهاش مسابقه بدم؟ واقعا؟ چیز بهتری دستت نیومد؟ ممکنه اشتباه کنم؟ خواهش میکنم. لطفا اشتباه باش. فکر میکنم باید برم پیش روانشناس، فکر میکنم احتمالا اون فاجعهای که یهو بهم حمله میکنه و ازش وحشت میکنم و بالا میارم نیست، یه چیز آسونتره. دعا میکنم، واقعا امیدوارم.
باید درس بخونم. خیلی کارا رو باید بکنم. باید باید باید باید باید باید. واقعا؟ یعنی هیچکدوم ار این تماشاچی ها اهمیت نمیدن که شخصیت اصلی در نقطه اوج داستان چه دردی میکشه؟ من، امسال، اینا همش قراره صرفا یه صحنه دراماتیک باشه که از آینده نگاهش کنم؟ این خیلی بیرحمانست. درد من واقعیه. یه پل مسخره نیست برای رسیدن به رنگین کمون ها برای حانیه آینده.
گاهی فکر میکنم کمک لازم دارم. بعد یاد مامان و بابا میفتم که میگن باید خودم رو جمع کنم، باید به خودم سخت بگیرم، نباید انقد خودمو رها کنم تا از دره زندگیم قِل بخورم پایین. معمولا، حق با اوناست. و از این متنفرم.
یاد این میفتم که اولیویا میگفت:
"where's my fucking teenage dream?!"
اولین بار پونزده سالم بود که گوش دادمش. همیشه کنجکاو بودم چه حسی داره، آیا وقتی 17 شگفت انگیز و اسرار آمیز رو تجربه کنم، میفهمم یعنی چی؟ و متاسفم حانیه. آره، تقریبا میفهمی.
باز به نوت هام سر میزنم.
«قبلا همیشه «ما» بودیم. الان دیگه نه. مطمئنی قبلا جزوشون بودی؟»
به این فکر میکنم که کاش غم هام توی همین خلاصه میشد. کاش در حال فرار کردن از این هیولای خفه کننده نبودم. یا نباشم. وقتایی که نیست، شبیه اینه که بودنش یه خواب بوده. وقتایی که میاد، باور میکنم که دیگه هرگز رهام نمیکنه. اما خب، اون به فکر من اهمیتی نمیده. میره، و برمیگرده. همیشه. امیدوارم بتونم بفهممش، امیدوارم بجای ترسیدن غمگین بشم.
این از سخنرانی امشب. ممنون که گوش دادین. شب آرومی داشته باشم، و داشته باشید.
*همین. میتونی خسته و آشفته باشی حانیه، اشکالی نداره. اما نباید کارهات رو رها کنی. بیرحمانست، اما همینه.
**چیز های زیادی دارم که در طول قطعی نوشتم و دوست داشتم منتشر کنم، اما نمیدونم.
***دوباره، شب خوبی داشته باشید.