ویرگول
ورودثبت نام
حانیه
حانیهنوشته های کم جان او خیلی زود در ذهن ناپدید میشدند؛ گویی هرگز وجود نداشته اند.
حانیه
حانیه
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

۴:۲۵

تکرار، تکرار. نور زرد، یا سفید، اصلا چه فرقی میکنه. میز، صندلی، اجبار.

همه چیز تکرایه، حتی این لحن، حتی این کلمات. همه چیز تکراریه و من به در آغوش کشیدن زنده‌ام. شاید برای همین الان اینجام.

تکرار. هوای سرد. ذهن خسته. نوشته ها میچرخن و همه جا میرن بجز جایی که باید، چشمای من.

راستی چشمای تو چطورن عزیزم؟

خط خطی های بیهوده. تلاش برای گذروندن زمان. ولی من وسط عقربه ها گیر کردم، یا شایدم اونا به من گیر کردن و اینطوری بیحرکت موندن. ما توی زمان زندانی شدیم، میفهمی؟ هممون. عقربه میچرخه و میچرخه و ما میدویم. ترسناکه، مثل تکرار.

عقربه میچرخه ولی همه چیز تکراری میمونه عزیزم. مثل لحن من، مثل این سالن مطالعه مزخرف.

بهم میگی ناامید شدم؟ بهم میگی درست میشه؟ معلومه که میدونم درست میشه، ولی من همین الآن بهش احتیاج دارم.

نفسم بریده عزیزم، ولی نه با وحشت، با بی تفاوتی‌. با تکرار، تکرار، تکرار.

تکرار داره منو خفه میکنه عزیزم، میفهمی؟ ناامید، خسته، تکرار.

صفحه داره تموم میشه، عقربه هم همینطور. و این یعنی من باید برگردم. به میز و صندلی، به کلمه های سرگردون توی صفحه سفید، به تکرار

تکرار
۳۲
۱۰
حانیه
حانیه
نوشته های کم جان او خیلی زود در ذهن ناپدید میشدند؛ گویی هرگز وجود نداشته اند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید