از تهران تا شهرستان...

اول استخدامیم، علی رغم میل باطنیم، به سفارش و امر پدر که در جوامع سنتی ای مثل ایران خودمون، از بُرندگی برخوردار است و متعاقب آن، با رعایت اصل ادب و اطاعت از پدر، با توجیه بی اساس خدمت به همشهریان، از تهران، از آن ابرشهر، شهری که دوست داشتم و دارم، از شهرِ با مردمانی لارج، از شهری که حوصله آدم هیچ وقت سر نمی رود، آن مرکز امکانات، آن قبله آمال، آن شهر رسیدن به همه چیز مادی و معنوی که از اشخاص کوچک، اشخاص بزرگی می سازد، از جایی که پدری در زیر پله، تنها با شغل آب میوه گیری، فرزندانش را به درجه استادی دانشگاه می رساند، به شهرستانی که یک مغازه بیشتر داشته باشی یا یک ماشین سواری مدل بالایی سوار بشی یا باغی داشته باشی، حتماً و قطعاً، انگ زیرخاکی پیدا کردن و قاچاق مواد مخدر یا امثال آن بهت می زنن، به شهرستانی که همه همدیگر را می پایند و حساب و کتاب همدیگر را می کنند؛ جایی که همه نه اما بیشتر مردمان اصیلش، به استان ها و کشورهای دیگر مهاجرت کرده اند تا آن جایی که بعضی وقت ها، حتی یه همشهری هم پیدا نمی کنی تا باهاش خوش و بشی داشته باشی، برگشته بودم؛ استخدامم، هنوز قطعی نشده بود. در اداره شهرستان بودم که دو نفر از وزارتخونه، از تهران اومده بودن؛ همکاران می گفتن: برای بازرسی و ارزیابی عملکرد اومدن؛ اتاق هارو یکی یکی سرکشی می کردند و با کارمندان، گفت و گو می کردن؛ وقتی اومدن اتاقی که من هم اونجا مستقر بودم، یه نگاهی به روی میز انداختن و پرسیدن: چرا شما روی میزتان چیزی نیست و چرا پرونده ای روی میزتان نیست؟! کاری انجام نمی دین شما؟ گفتم: معیار کارکرد کارمند از دید شما، تعداد پرونده های روی میزه؟ هرکسی روی میزش شلوغ تره، پرکارتره الزاماً به نظرتون؟ از چهره شان فهمیدم از پاسخ و تحلیل اینگونه من، خوششون نیومده و از جواب به ظاهر سربالایی که یک کارمند تازه استخدام شده ای مثل من داده بود، دلخور شده اند. من کشوی میزم را باز کردم؛ گفتم: همه وسایل اداریم اینجا هست؛ از جاسوزنی گرفته تا خود پرونده ها و من عادت ندارم پرونده و حتی یه صفحه کاغذ، روی میزم باشه. من اون موقع فهمیدم که بسیاری از ماها، در سیستم اداری بیمار، باید بیشتر رل بازی کنیم و ظاهرسازی کنیم و کارهایی رو که انجام می دیم و بیشتر از آنچه را هم که انجام می دیم، بولد کنیم و بتونیم خوب نمایشش بدیم اما هنوز هم که هنوزه، بعد از گذشت چندین سال از اون سال ها، روی میز کاری من شلوغ نیست و البته، سیستم اداری بیمار، تمایلش غیر از اینه و بیشتر ماها، به تبع تمایل سازمان و گردانندگان آن، ترجیح می دهیم کاری رو که انجام می دیم، نمایشی باشه. بعدها دیدم و فهمیدم هرکی نمایشگر خوبی بوده، در چنین سیستم معیوبی، جلو رفته؛ البته مثل جلو رفتن آن خر خراسی که چشم بسته، دور سنگ آسیاب می چرخه و تا آخِر وقت و تا وقتی چشاشو باز نکرده اند، فکر می کنه راه زیادی رفته و چه بسا، چندین بار به خودش آفرین هم گفته که چه قدر راه رفته! در ایران، در چنین سیستم معیوب و لنگانی، کار کردن و Output ، زیاد اهمیتی نداره؛ به این دولت و اون دولت هم ربطی نداره؛ اینجا اولاً باید خوب بتونی نمایش بدی و نمایشگر خوب و ماهری بوده باشی و همون کار کوچک و اندک یا بزرگ درست یا غلطی رو که انجام داده ای، بتونی چندین برابر بزرگش کنی؛ ثانیاً در جلسات رسمی و یا غیررسمی که حضور داری و احتمالاً فرصتی بهت داده می شه، باید بتونی از وقتت خوب استفاده کنی! و به جای مشغول کردن ذهن و اظهارنظر در مورد موضوع و دستور جلسه، از مدیر و معاونانی که حضور دارند یا ندارند، تشکر و قدردانی بکنی؛ یعنی مثلاً ۱۰دقیقه ای رو که بهت وقت می دن، بتونی حداقل ۷ دقیقه اشو، یعنی ۷۰ درصدشو، به تشکر و قدردانی از مدیر و اذنابش بپردازی؛ چاپلوسی، انواع و اقسامی داره؛ فقط تعریف و تمجید و تشکر اینجوری نیست؛ بعضاً، شخص متملق، با همسویی و هم رأیی با طرف مقابل، می تونه اهدافشو پیش ببره؛ در همسویی عقاید، فردی که خودشو می خواد شیرین کنه، خودشو همسو و هم جهت با نظرات، عقاید و ارزش های مدیر سازمان نشون می ده. همسویی، بر اساس این فرض شکل می گیره که بیشتر انسان ها، افرادی رو دوست دارن که دارای ارزش ها و عقایدی نظیر خودشون هستن. تو(توی نوعی) محدود نیستی؛ بر اساس توانایی و استعدادهای بالقوه خودت، می تونی کارهای زیاد و متنوع دیگری را هم انجام بدی؛ مثلاً اتاق مدیر که رفتی، می تونی به هنگام بیرون اومدن، عقب عقب از در بیرون بیایی یا برای مدیر، درِ آسانسور و درِ ماشین رو باز کنی؛ کیف مدیر را برداری؛ کت و شلوارشو برای اتوشویی محله اتون ببری؛ با این بهونه که اتوشویی محله اتون، کارش عالیه. اگر در شهرستان، باغی داری، می تونی در زمان برداشت میوه، برای مدیر از اون خوباش گلچین کنی و نوبرانه ببری براش. اگر در کار لبنیات هستی، می تونی برای مدیر، سرشیر و ماست ببری. اگر در کار زنبورداری هستی، می تونی براش عسل ببری. در انتصابات و ارتقای یک مدیر یا بازگشت او از سفرهای مختلف داخلی و خارجی می تونی بنر بدهی همراه با تصویرش، متنی رو چاپ کنن و اینجوری تبریک بگی بهش. بنرنویسی الآن خیلی مد شده؛ بنرنویسی تا آنجایی مد شده که کم مونده مستأجر، برای صاحبخونه یه بنری بزنه با این متن که بازگشت پیروزمندانه صاحبخانه مقتدر از محل کار به منزل را تبریک عرض می کنیم. خلاصه دستت بازه و بسته به توانایی و هنرت! می تونی خیلی کارا انجام بدی؛ مثلاً بچه ها و عیال محترمه مدیر را به مدرسه، دانشگاه و محل کارشون برسونی؛ تو می تونی دم در دستشویی، منتظر مدیر بمانی؛ در جاهایی که کفشاشو درمی آره و می ره تو، تا بیرون می آد، می تونی کفشاشو محافظت کنی و حتی برای کفشای مدیر واکس بزنی. فرد چاپلوس در سازمان، نشانه های زیاد و متنوعی داره؛ او ممکنه مدیر رو در همه جلسات، همراهی کنه و دایماً حرف او رو تأیید بکنه. چاپلوس، در یه جمعی و جلسه ای، معمولاً ایده های درست یا نادرست و بعضاً احمقانه مدیر را با تکون دادن سر، تأیید می کنه و در مقابل منتقدان، با مدیر و عملکردش، همراهی می کنه. او اشتباه های مدیر را کوچک تر نشون می ده. برای جوک ها و خاطرات بی مزه، بی اساس و بی سر و ته مدیر که معمولاً هم در همه جلسات تکرار می شه، با صدای بلند اما کاملاً مصنوعی می خنده و مدیر رو تشویق و تأیید می کنه. چاپلوس، بیش از حد به مدیر نزدیک می شه؛ حتی ممکنه وقتی داره باهاش حرف می زنه و چشاش به چندتا تار موی بلند یا کوتاه انسان یا پر مرغ و خروسی روی کت و پالتوی مدیر می افته، اونو برداره یا گرد و خاکی رو که احتمالاً روی کتف مدیر یا پشتش هست، پاک کنه و بتکونه. خلاصه او برای اینکه مورد تأیید و پذیرش مقام بالاتر قرار بگیره، به هر کاری دست می زنه. او برای گزارش دادن به مقام بالاتر، سعی می کنه به جمع آوری اطلاعات در مورد همکاران بپردازه و به مدیر منتقل کنه. او مدیر را همیشه به خاطر ظاهر یا موفقیتش، مورد تحسین قرار می ده. فرد چاپلوس، فردی رو که با مدیر، رقیبه یا با مدیر، مخالفه و باهاش زاویه داره، پیدا و کشف می کنه و در پیش مدیر، همه اش از او بدگویی می کنه تا مدیر، خوشش بیاد. بعضی ها، پا را فراتر می گذارند و در کنار انواع چاپلوسی ها، از فن و هنر دلقکی هم بهره ها می جویند و با لودگی، دلقک بازی و مسخره بازی، دل مدیر را شاد می کنند و لبخندی بر لبانش می نشانن. برخی دیگر، همراه مدیر، به استخر می روند و باهاش خلوت می کنن و کیسه و لیف هم براش می کشن و ضمن کیسه کشی، احتمالاً حرف هایی اداری و غیراداری، بین اونا رد و بدل می شه و چه بسا همین کارمند زبل و وقت شناس، در اثنای این کیسه کشیدن ها، قول مساعد مدیر را هم در خصوص برخی امور، اخذ می کند و همون رفیق گرمابه را که حافظ هم در شعرش آورده که اگر رفیق شفیقی، درست پیمان باش؛ حریف خانه و گرمابه و گلستان باش، تداعی می کنن اما اینها، همه آن چیزهایی نیست که یک چاپلوس انجام می دهد؛ به تعداد چاپلوسان عالم و سازمان ها، شاید روش ها هم متفاوت، پیچیده تر و به روزتر باشن. اگه اهل هنر هستی، می تونی ترتیب یه طرحی، یه نقشی یا یه شعری رو برای مدیر بدی و با کمال احترام، ببری بدی بزنن به دیوار اتاق مدیر. طبق تعریف و طبقه بندی مشهور ارسطو، اون زمانای قدیم و تا همین اواخر، هنرها هفت تا بودن که همه مان می دونیم: هنر اول که موسیقیه؛ هنر دوم، حرکات نمایشی و رقصه؛ هنر سوم، هنرهای ترسیمیه مثل نقاشی و خطاطی. هنر چهارم، هنرهای تجسمیه مثل معماری، مجسمه سازی و شیشه گری و هنر پنجم، ادبیاته؛ مثل نویسندگی، شامل: شعر، داستان و فیلمنامه. هنر ششم، هنرهای نمایشیه، تئاتر و اینجور چیزا و هنر هفتم هم که سینماست اما بهترین هنر در اینجا، مداهنه است؛ مداهنه، همه این هنرها را به نوعی در خودش داره؛ یعنی توی همین هنر مداهنه، فیلم بازی کردن هست؛ حرکات نمایشی هست؛ شعر هم می تونه باشه؛ هیچ هنری در یک سیستم بیمار اداری، بالاتر از مداهنه نیست و هیچ هنری هم به پای آن نمی رسه؛ با این هنر، خیلی سریع می شه به درجات عالیه نائل شد. چاپلوسی، باعث می شه روز به روز، مدیر باورش بشه که بالاتر و برتر از بقیه هستش و حتی ممکنه دچار خودشیفتگی هم بشه و خودشو یک سر و گردن بالاتر از بقیه بدونه. چاپلوس، ﺑﺎ ﺳﺘﺎﻳﺶ ﻧﺎﺑﺠﺎ، درواقع ﻣﺪﻳﺮ ﺭﺍ ﺍﻏﻔﺎﻝ می کنه و ﻣﺪﻳﺮﺍنی ﻗﺮﺑﺎنی همین ﭼﺎﭘﻠﻮﺳﺎﻥ میﺷﻮﻧﺪ ﻛـﻪ ﺍﺯ ﺷﺨﺼـﻴﺖ ﻭﺍقعی ﺧـﻮﺩ غافلند ﻭ ﺑﻘـﺎی ﺷﺨﺼـﻴﺖ ﺧﻴـﺎلی ﺧـﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﻤﻠـﻖ ﭼﺎﭘﻠﻮﺳﺎﻥ ﻭ ﺛﻨﺎﮔﻮﻳﺎﻥ میﺩونن ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ هم ﺑﻪ اونا ﻣﻴﺪوﻥ میﺩن. تملق و چاپلوسی در جامعه ای رشد می کنه که جایی برای اظهار نظر آزاد و انتقاد وجود نداشته باشد. ﺩﺭ ﺗﻤﻠﻖ ﻭ ﭼﺎﭘﻠﻮسی، ﻣـﺪﻳﺮﺍﻥ، ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﻴـﺎﺕ ﺍﺻـلی ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻭ ﻋﻤﻠﻜﺮﺩ ﺧﻮﺩ ﻣﻄﻠﻊ ﻧمیﺷن ﻭ ﺯﻳﺮﺩﺳﺘﺎﻥ هم ﺗﻼﺵ می کنن ﺗـﺎ ﺍوضاﻉ ﺭو ﺑـﺮ ﻭﻓـﻖ ﻣـﺮﺍﺩ ﻧﺸوﻥ بدن. ﮔﺎﻩ ﺯﻳﺮﺩﺳﺘﺎﻥ، ﺑﻪ ﺟﺎی ﺍﺭﺍﻳﻪ ﺑﺎﺯﺧﻮﺭﺩ ﻣﻨفی، ﺑـﺎﺯﺧﻮﺭﺩ ﻣﺜﺒـﺖ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻣﺪﻳﺮﺍﻥ ﻗﺮﺍﺭ می دن ﻭ اونارو ﺩﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎه های ﺧﻮﺩ ﺗﻘﻮﻳﺖ می کنن و ﻣـﺪﻳﺮﺍﻥ ﺗﻤﻠﻖﻃﻠﺐ، روز به روز بیشتر می شن و یه ﻋﻠﺖ ﻋﻘﺐﻣﺎﻧﺪگی جامعه ایرانی هم ﻭﺟـﻮﺩ همین ﻣﺪﻳﺮﺍﻥ ﺳـﺘﺎﻳﺶﭘﺬﻳﺮ ﻭ ﺗﻤﻠﻖﻃﻠﺐ ﻭ بدون ﺗﻌﻬﺪ ﺍخلاقیه. ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻟﻘﺎﺏ ﻭ ﻋﻨﺎﻭﻳﻦ جعلی ﻭ ﻏﻴﺮﻭﺍقعی، مثل: دکتر، مهندس، استاد، سرتیپ، سرهنگ، سرگرد، سردار، آیت الله، دانشمند، حاج آقا ﻭ ﺳـﺘﻮﺩﻥ ﺑـﻪ ﺍﻳـﻦ شکلی و با این عناوین، ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﺷﻜﺎﻝ ﭼﺎﭘﻠوسیه. اگه مدیر توانمند باشه، در این دایره مدیریت توانمند، مردابی برای فرصت رشد انگل های اینگونه وجود نخواهد داشت. مورد داشتیم طرف در اداره مدرک سوم ابتدایی داشته؛ سال های سال و تا بازنشستگی بهش مهندس می گفتن طوری که بسیاری از همکارانش تازه بعد بازنشستگی متوجه می شن که طرف تا سوم راهنمایی بیشتر نخونده بوده. در یه جمعی، همه در مورد یه بزرگواری از عنوان آیت الله استفاده می کردن که ایشون صحبت هارو قطع کرد و گفت: در مورد من، از عنوان آیت الله استفاده نکنید. یه بار دیگه هم یه نفر در یه جمعی در مورد یک مسؤول ارشد استانی گفت: فرمایش ایشان در فلان جلسه، خیلی سودمند بود. ایشون هم بلافاصله برگشت و گفت: من در اون جلسه، اصلاً حرفی نزدم که سودمند باشه یا نباشه. یه بار هم یه شخصی از عنوان دکتری برای یه نفر استفاده کرد؛ اون هم برگشت گفت: من دکتری قبول شده ام اما هنوز ثبت نام نکرده ام و خیلی مونده تا دکتر بشم. وجود افراد چاپلوس، رابطه مستقیم با مدیران نالایق و ضعیف دارد. سعدی، رحمت الله علیه فرموده اند: “احمق را ستایش خوش آید؛ چون لاشه که در کعبش دمی فربه نماید.” وقتی کارمندی، به مدیری چاپلوسی می کنه، مثل اینه که با نی چوبی قلیون، در زیر پوست گوسفند می دمد؛ مانند لاشه قربانی که بر کعب یا همان استخوان پشت پایش باد می دمند و فربه به چشم می آد و این دمیدن، از گوسفند یه چیز مسخره ای می سازد که اتفاقاً کندن پوستش هم راحتتر می شود! خلاصه اینکه تو اگر بتونی برای یه نفر مدیر، کوچیکی کنی و حقارتتو ثابت کنی و براش نوکری کنی، احتمالاً به هر چیزی که بخواهی، می رسی و مدت زمان ابقایت در آن پست بیشتر می شه. اگه اهل تاریخ باشیم و کمی دقت و مطالعه کنیم، می بینیم در تاریخ سیاسی هم گذشته و هم الآنِ ایران، میانِ مدت زمان ریاست، صدرات، وزارت و یا مسؤولیت یک فرد و خلقیاتی، همچون: چاپلوسی و بی‌شخصیتی او، ارتباط مستقیمی بوده است؛ یعنی هرچه قدر اینا بالاتر و شدیدتر بوده، مدت زمان ابقای در آن مسؤولیت هم بالاتر شده. در چنین وضعیتی، وقتی یه کارشناسی، یه رئیسی، یه مدیری، یه دهه یا دو دهه پشت سر هم، در یه جایی می مونه و راحت می چره، باید بهش شک کرد که چه طور با تمام مدیران و رؤسای وقت و جناح های سیاسی موجود، خودشو وفق داده و رنگ عوض کرده؟! مگه می شه؟! در مقابل، عموم افراد صاحب‌فکر، صاحب‌شأن و خدمتگزار و صاحب عقیده و منتقد، یا مسؤولیتی نداشته اند یا مدت زمان کوتاهی مدیریت کرده و بسیار زود هم حذف شده‌اند. بعضی از انسان ها به طور عام و برخی کارمندان به طور خاص، دوست دارن تحت هر شرایطی، عنوان مسؤول را با خودشون داشته باشند؛ اینها همان هایی هستند که مسؤولیت پذیر نیستند اما مسؤولیت پسند هستند. یادم می آد در دوران تحصیل ابتدایی، یه روز سر صف، ناظم مدرسه که آدم درشت هیکلی هم بود، مطرح کرد و گفت: چه کسی از دانش آموزان می خواهد و تمایل دارد مسؤول توالت های مدرسه باشد؟! اون موقع، وضعیت دستشویی های مدرسه، خیلی افتضاح بود؛ بسیاری از دانش آموزان، سرپایی رفع حاجت می کردن و در و دیوار را با ادرارشان امضا می کردن و اینجوری خودشونو سرگرم می کردن! و بعضاً آفتابه های پلاستیکی را هم پر می کردن. سر صف وقتی آقا ناظم، موضوع مسؤولیت دستشویی رو مطرح کردن، من یه نگاهی به این طرف و اون طرف و پشت سرم انداختم دیدم خیلی از دانش آموزان، دستاشونو بالا برده اند و تمایل دارن مسؤول دستشویی بشن و این مسؤولیت رو بپذیرن! و آقا ناظم این مقام رو به اونا بده؛ یعنی این عنوان مسؤولیت، برای خیلیا اونقده جذابه که فرق نمی کنه که مسؤولیت چی باشه؛ اینا همون مسؤولیت پسندها هستند. همینا خودشونو به هر دری می زنن؛ اینو می بینن؛ اونو می بینن تا یه عنوانی ولو پایین داشته باشن و وقتی هم می بینن هیچ امتیازی، سوادی و ابتکاری ندارن، ناگزیر می شن از هنر بزرگ چاپلوسی بهره ببرن و رئیس و مدیر ضعیف النفس هم خیلی لذت می بره که کارگر یا کارمند تحت امرش، از او تمجید کنه و چشم و گوش بسته، فرمان های درست و غلط او را اطاعت بکنه. کارمندانی که مداهنه را پیشه خود ساخته اند، ممکنه به خیلی چیزا برسن اما دیگه عزت و شرف ندارن. بعضی از همین کارمندان هم حسابی یادشون می ره که باید با مدیر و در کنار مدیر کار کنن نه برای شخص مدیر؛ البته، اونایی که برای مدیر کار می کنن نه با مدیر، عوضش می تونن برای خیلی ها، بزرگی و آقایی کنن!

من اصلاً پشیمون نیستم که هیچوقت نخواستم این درسارو، یاد بگیرم...