
دوست و همکار بازنشسته پدرم، از اوایل خدمت و معلمیش در روستاها، تعریف می کرد؛ می گفت: اون اوایل که در روستاها درس می دادم، یه روز، چند نفر از اهالی روستا، واسم مهمون اومدن. می گفت: یه اتاق اجاره ای ساده ای داشتم که یه طرفش، یه قالیچه انداخته بودم و طرف دیگه اش، زمین خالی بود. می گفت: هرکی، چاییش تموم می شد، ته مونده چاییشو، پرت می کرد طرف خالی اتاق! می گفت: چند دور دیگه هم که چایی آوردم، این پرت کردن ها! ادامه داشت. با خنده، می گفت: لابد، اونا فکر می کردن اون طرف اتاق، حیاط منزلمه! و اونا دارن از توی اتاق و از پنجره هایی که وجود خارجی ندارن، ته مونده چایی رو، به حیاط پرت می کنن.