
در آن شهرستان، قصاب پير، ولی تنومندی، با صورتی سرخ، طوری كه مويرگ های صورتش پيدا بود، زندگی می كرد؛ او خودش، از گوشت قرمز استفاده نمی كرد و گوشت مرغ می خورد؛ به خاطر همين، در منزلش كه در حاشيه شهر قرار داشت، مرغ و خروس نگهداری می كرد. يك شب، سر و صدايی می شنود؛ ساتورش را برمی دارد؛ به حياط كه می رود، حيوانی را می بيند كه در داخل قفس، مرغ و خروس ها را خفه می كند؛ همان لحظه، با حالتی خواب آلود، ولی با جرأتی تمام و باور نكردنی، پای حيوان را می گيرد و ساتور قصابی اش را، بر كمرش فرود می آورد؛ طوری كه حيوان، در دم جان می دهد؛ به بستر خوابش برمی گردد و بدون هيچ فكر و دغدغه ای، به خواب می رود؛ وقتی صبح، بلند می شود و قبل از ادای نماز صبح و طبق روال هر روزه، برای مرغ و خروس هایش، دانه می برد، صحنه گرگ خون آلود را كه در شب، با دستان خودش كشته بود، می بيند و در دم، سكـــته می كند...