ویرگول
ورودثبت نام
هاشم.
هاشم.
هاشم.
هاشم.
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

تکه‌پاره‌های ازدست‌رفته‌ی روحِ من.

ساعت ورود، 21:15 دقیقه! ختم CPR، ساعت 22:00 شبانگاه جمعه، 21 فروردین ماه 1405.

Flat ECG - آخرین چیزی که توی پرونده‌ی هر کدوممون می‌خوان، البته مال این دنیاش اگر دنیای دیگه‌ای در کار باشه یا نباشه! نمی‌دونم!
Flat ECG - آخرین چیزی که توی پرونده‌ی هر کدوممون می‌خوان، البته مال این دنیاش اگر دنیای دیگه‌ای در کار باشه یا نباشه! نمی‌دونم!

از اون جمله‌هایی شده ک از نوشتنش دیگه ابایی ندارم. درست یادم نمیاد اولین بیماری رو که از دست دادم کی بود. اینقدر توی مخروبه‌ترین بیمارستان‌های این استان، بیمارهایی که یا نصف جمجمه نداشتن یا یک دست و یک پا رو از دست داده بودن یا اینقدر دیر به اورژانس رسیده بودن که دیگه بدنشون عین یه تیکه سنگ شده بود رو یکی یکی از دست دادم و نتونستم واسشون کاری کنم که دیگه شاید تنها نوشتن همین یک جمله، از میون این همه تشریفات عجیب و غریبی که داشتیم و داریم، واسم عادی شده باشه اما خود مرگ، این یگانه معجزه‌ی زندگی، هنوز واسم عادی نشده. شاید یادم نیاد اولین بیماری رو که توی دوران تحصیلم از دست دادم کی بود یا چی شد، اما اولین بیماری که به عنوان پزشک اورژانس از دست دادم رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم و نه تنها یادش، که حتی اسمش تا همیشه گوشه‌ی ذهنم حک شده.

بدی داستان، اما صرف از دست رفتن یک بیمار نیست؛ هرچند هیچ وقت دید من به بیمارام، صرفا یک تیکه گوشت متحرکی که از بد روزگار از حرکت ایستاده نبوده و نیست. برای من، هر بیمارم، پدر، مادر، برادر، خواهر و یا در بدترین حالت، خویش دور و دراز کسی هست که قراره شاید برای 5 دقیقه، به اون فکر کنه و شاید یک روز از کار و بارش بزنه تا سر مزارش حاضر بشه و یا حتی قراره زندگیش دیگه از اون به بعد برای همیشه تغییر کنه.

بدی داستان، همیشه این بوده که بعد از دادن خبر فوت بیمارت، بیماری که توی اون یک ساعتی که درگیر کارهای ریز و درشتش بودی دست کمی از خانواده‌ی خودت نداشته واست، حالا باید به سرماخوردگی مریض‌هات همونقدر اهمیت بدی که به مرگ یک انسان. بدی داستان این بوده که هیچ وقت هیچ وقت، هیچ وقت هیچ وقت، هیچ کس به من تسلیت نگفت که من، یکی یکی بعد از ازدست‌دادن هر بیمارم، اگر نگم به پهنای صورت اشک ریختم، لااقل بخشی از روحم رو برای همیشه با اون بیمار به خاک سپردم. بدی داستان این بوده که سرعت برگشت من به زندگی نرمال، باید از سرعت نور هم بیشتر باشه و نه سوگی درکاره و نه مجالی برای عزاداری.

بگذریم، در نهایت زندگی جریان داره اما امان از روزی که این جریان زندگی، این آدم خسته رو با خودش تا قعر دریاها ببره.

مرگزندگی
۸
۰
هاشم.
هاشم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید