این روزها کنترل اضطراب و استرس از نان شب واجتتر شده. دوستان کمربندها را محکم ببندید، سال سختی داریم. انباشت مجموعه بحرانها از یک طرف، جنگ و آشوب از طرف دیگر. این حجم از استرس مغزم را فلج کرده. مثل خرچنگهای آبندیده از دل و دماغ افتادهام، به دیوار نگاه میکنم و آه میکشم. میدانم واکنش احمقانهایست. تصویرهای عراق، افغانستان، سوریه و لیبی پشت ذهنم رژه میروند. میترسم. از این که خانواده را از دست بدهم، آسیبی به شهرم برسد و هزار اتفاق دیگر. برای آدمها و فضاهایی که برای رشدشان زحمت کشیدم.
میخواهم کمی بلند بلند فکر کنم. ترسهای در سایه خیلی بزرگتر و وحشتناکتر از خودشان هستند. وقتی مینویسم لااقل ابعاد و اندازهشان را بهتر درک میکنم. اگر از کنترل خودکار (auto-pilot) که واکنش غریزی و طبیعی بدنم است خارج شوم، بهتر اوضاع را بدست میگیرم. در ثانی، ذهن پر از باگهای (bug) پیدا و پنهان هست.

به نظرم بد نیست با هم فکر کنیم. ما زورمان به خیلی چیزها نمیرسد. به جنگ، فیلترینگ اینترنت، یا تورم وحشتناک. من اول دامنه و شدت بدبختیها را وارسی میکنم. بعد راهی برایشان پیدا میکنم. این کار بهتر از برچسب زدن و فحش و فضاحت هست. حتی در این شرایط هم باید قسط بدهم، قبضها، خورد و خوراک و خیلی چیزهای دیگر. اداره آب یا برق از من در مورد قطعی اینترنت یا شرایطی جنگی نمیپرسد. پس باید با همان مغز فلج و درمانده راهی پیدا کرد.

اضطرابها را همین طور که به ذهنم میآیند مینویسم. قطعا اولویتها برای هر کسی فرق دارد. شما هم بنویسید.
من سالهاست از قحطی و خشکسالی ایران میترسم. هر سال وضع بدتر میشود. قبلا بوسوره (پدر همسر) برایم چند تا خربزه تو قرمز میآورد اما در ۲ سال اخیر کلا هیچ چیز در گز کاشته نمیشود. فامیلمان درختهایش را در اشکاوند کفبر کرد. میگفت امسال هم ۲۰۰ - ۳۰۰ تایشان خشک میشوند و فاتحه باغ را میخوانیم.
روند خشک شدن ایران سالهاست شروع شده. کشاورزان اصفهانی از اوایل دهه ۸۰ شمسی مدام اعتراض میکردند. هر بار یک جور پس زده میشدند. در تجمع پل خواجو سال ۱۴۰۱ یکی از آنها گفت: «حتما باید آب از شیر دستشویی یا حمام نیاید تا متوجه وخامت اوضاع شوید؟» یکیشان میگفت: «ما صدقه بده بودیم حالا صدقهبگیر شدهایم.»
هر بار که شیر را باز میکنم میترسم. سالهاست منتظر چنین روزی بودم. از ابتدای امسال تا همین اواخر هیچ بارشی نداشتیم و وضعیت سدها بحرانی بود. اخیرا چیزی بارید و کمی از استرس کم کرد. در این مدت هر روز وضعیت آب و هوا را چک میکرد. ته دلم برای باران و باد، خدا خدا میکردم.
کاوه مدنی به درستی از ورشکستگی آب میگفت. سایه سنگین خشکسالی رهایمان نمیکند.
چند سال اخیر تابستان و گاهی زمستان سردرد دارم. امسال یک روزهایی ته گلویم گزگز میکرد. میخوارید. ذرات درشت این جوری اذیت میکنند. ریزتر از ۲.۵ میکرون در ریه مینشینند و کم کم حجم ریه را پر میکنند. گاهی تبدیل به سرطان میشوند.
محل کارم چشمانداز باشکوهی به یک دشت قهوهای و ساختمانهای مسکونی دارد. وقتی از دوردستها دودکشهای نیروگاه منتظری را میبینم هوا سالم و خوب است، در غیر این صورت هوا آلوده و سمی. تقریبا همیشه دودکشها پیدا نیستند. حتی گاهی کوه سدممد دانشگاه صنعتی هم پیدا نیست.
هلندیها تخمین میزنند آلودگی هوا ۴ ماه از عمرشان را کم کند. لهستان حدود ۸ ماه و فکر کنم برای اصفهانیها حدود ۸ - ۹ سالی از عمرمان به خاطر آلودگی هوا هدر میرود. من مدتی که آنجا زندگی میکردم بینیام خلط نداشت! قبلا فکر میکردم خلط یک چیزی از دستگاه تنفسی است اما بعد فهمیدم هیچکس هوای ما را ندارد.
نسیمی میوزد، بادی میآید، دلم خوش میشود.
تخممرغ کیلویی ۲۴۰ هزار تومان. لوبیا ۵۰۰ هزار تومان. وای خیلی وحشتناک است.
با این وضعیت حفظ رژیم غذایی چقدر خرج برمیدارد؟ سعی میکنم روزانه حدود ۱.۳ گرم وزن بدنم پروتئین بخورم؛ ترکیبی از پروتئینهای گیاهی و حیوانی. با مرغ کیلویی ۲۴۰،۰۰۰ تومان، یک کیلو آجیل ۱،۵۰۰،۰۰۰، چیا کیلویی ۸۰۰، نان قرصی ۱۵۰۰۰ تومان. حفظ رژیم غذایی سالم سخت شده.
باید وقت بیشتری کار کرد. از آن طرف وقت برای باشگاه و خانواده کم میآید. چارهای نیست. باید سوخت و ساخت اما تا کی؟ امسال تورم شاهکار بود. هر کسی جلوی این تورم کم میآورد.
این یکی نوبر است! اقتصاد دیجیتال یک کالای لوکس و تزئینی نیست؛ با قطع شبکه بینالملل، زندگی میلیونها ایرانی به خاک سیاه نشسته. من هم یکی ازین جامعه بزرگ، آرامش خاطر ندارم.
کارفرما پول ندارد؛ وضعیت پرداخت شرکت مشاور افتضاح است. حالا به لطف دوستان، اینترنت هم قطع شده. نظم زندگیام از دست رفته. عصبی شدهام. امروز و فردا کردنشان، این بیبرنامگی مستمر خستهام کرده.
شرایط کشور جنگی است و همین روزها به ایران حمله میکنند. بعضیها، خشمگین و مستاصل راه چاره را حمله نظامی آمریکا میبینند. من برای کسی توضیح نمیدهم که از جنگ و حمله بیگانه بیزارم. نمیدانم چه میشود. هرچه بادا باد.
آذرخش مکری میگوید: «در جوامع سوپرنرمال، مثل شبکههای اجتماعی (social media) که هر لحظه اخبارش با آب و تاب به سر ما ریخته میشود، برای تابآوری باید اخبار را نادیده گرفت. باید مجموعه متنوعی از ابزارها مثل بیتوجهی، بلاک کردن، شوخی کردن، و ... را برای تابآوری با هم استفاده کرد.» من نادیده میگیرم یا گاهی با تفکر انتقادی تحلیل میکن. اما یک جاهایی تا عمق وجودم میسوزد.
از جوان ۱۶ سالهای شنیدم که «در شلوغیهای رفته بود بیرون، شعار داد، فرار کرد و یک نظامی در حال احتضار را لگدکش کرده بود. بیچاره وسط خیابان در حال جان دادن بود و مردم تماشا میکردند. میگفت همه لگد میزدند و فریاد میزدند «برای مهسا» «برای نیکا» «برای همه» میگفت: «رفتم جلو و لگدی زدم. کفشم خونی شد. خیلی حال داد.» من با تعجب و بهت هاج و واج نگاه میکردم. یک جوان ۱۶ ساله مگر چه چیزی از سیاست و جامعه میفهمد؟ بچهها هیجانزدهاند. دختر ۱۶ ساله میگوید باید از خودمان دفاع کنیم. باید ککتل ملوتف درست کرد. یکی از پدرها میگوید: «راه برون رفت ازین شرایط حمله نظامی آمریکاست.» بین جمعیت گفتگوست. آینده ایران دلهرهآور است. بیآیندگی نسل جوان مرا میترساند.
آشفته و پریشان نیستم. امیدوارم. هنوز روزنههای قشنگی به امید و زندگی وجود دارند. به قول سهراب، تا شقایق هست، زندگی باید کرد. به قول صائب:

تا درین باغی، به شکر این که داری برگ و بار ... برگ می باید فشاند و بار می باید کشید

حالا که اضطرابها را نوشتم حس بهتری دارم. سراغ تفکرات فلسفی و روانشناختی نشدم. مثلا اضطراب پیر شدن یا از دست دادن قوی ذهنیام را دارم. اینها باشد برای یک مجال دیگر. از حالا ایدههایم را برای سازگاری و بهبود جمع و جور میکنم.
ارادت
ممنون از متین که از سرزمینهای سرد شمال مشوق نوشتن این متن بود. ممنون که هستی :)