
چون هوا سرد بود و من در جایی تنها، ترجیح میدادم مه را از سر خود باز کنم. پرتو های آفتاب که انگار با ولع به لمس خمش و انحنای مه میپرداختند، بیش از پیش ظرافت را در آن عریان میکردند. و چون همچنان تنها مانده بودم از لبی افتادم که خِیرش خروجم از گردنه مه و عشق بازیاش با آفتاب بود.
دلم که گاهی، مگر زمانی که چون حالا که خلافش اثبات می شد، گمان می کردم وجود ندارد، چنان در هم می پیچید که از یادم میبرد انتظار چه را میکشیدم و برای چه در مه بودم و چه چیزی منشا همان دلپیچه است.
هرچقدر که به آنچه که منتظرش بودم بیشتر فکر می کردم، دلم بیشتر در هم میرفت و هر چه بیشتر دلم به هم میپیچید، او از من دورتر میشد.
در حین سقوط، هوا سردتر مینمود و چون بعد از بلغور کردن این همه اراجیف راجع به دل و انتظار هنوز به سطحی نرسیده بودم، انتظار میکشیدم یخ بزنم. گاهی صدای برخورد نفیر ارتفاع با اجزای یخ زده بدنم را می شنیدم که به موجب شدت آن هوا نیز تیرهتر می شد. هر چند که پرتوهای درگیر با مه، در بالای آنجا، در آن دور دست، هنوز در نظرم نمایان بودند، اما به کورسویی میمانستند که خود مدام بلعیده میشوند. توسط نقیض خود. همچون من.
کور سو دیگر نبود. نمی دانستم به چه می نگرم، یا اصلا می نگرم یا که کوری نادانم و نور همه توهمی مضحک از عقده ها و نداشته هایم بوده. در هر حال تیرگی شتاب می گرفت تا زودتر از سطح که انتظار برخوردش را می کشیدم مرا در هم کشد و ببلعد.دلم دوباره در هم پیچید. باز این کلمه کار خودش را کرد. دلم در هم میپیچید و من فراموش میکردم که منتظر چه بودم. منتظر بودم و این دلم را بیشتر به هم میپیچاند. پس بیشتر از خاطرم رفت. تا جایی که اکنون به یاد ندارم انتظار چه را میکشیدم.
هوا سرد بود و من تکهای یخ. و چون هوا سرد بود تکه یخ ماندم. با این حال چیزی به ذهنم میآمد که.. نمیدانم چه بود از بس ابهام داشت.. اما.. حالتی از... روشن بود. شاید چیزی شبیه به.. نور. دمی حس کردم از درون آب میشوم اما تنها آنی ناچیز و بی ارزش. منتظر ماندم تا باز برسد. همان واژه که ندانستم چیست. دلم که در هم رفت از یاد بردم تکه یخی بودم و نور را میخواستم. همان طور که قبلتر در ولع تواصل با او که سخت از من دور بود و سخت روشن بود و سخت نقیض من، از لبی پریده بودم و ندانستم که اول به نور رسیدم یا به سطح و ایرادم چه بود که مه اول از او دل برد اما او نبود و نبود و نبود. بود اما در مه گم بود و مه مرا از او گم می کرد. انگار که چه تحفه ای نیز بودم. و از یاد برده بودم که در اثر خواهش خشم از دست دادن، او را، نور را، آرام بلعیدم تا تبدیل به کور سویی شود و از بین برود و من تلی از یخ شوم یا قدری تاریکی. همچون نقیض او. شاید.
در هر حال، مه، همیشه و بی اختیار، از هر تکه یخی تراوش می کند.