
کمی آب می چکد. از زمین. با این حال، من هیچ وقت خیس نمی شوم. و قطراتی که از آسمان می ریزند نیز، از چشمان من جاری می شوند. شاید، آنها بتوانند مرا خیس کنند، اما نه، من هیچ وقت خیس نمی شوم. باد نیز می وزد. مدام. هر بار به یک جهت. نه، من ملاک سنجش آن نیستم. همیشه یک سو. من نشانگر جهتش نبوده ام. هیچ وقت. همانگونه که هیچ گاه خیس نشدم. با این حال باد، پرتابم می کند. محکم، سخت، هر بار به یک سو.
می شنوی؟ آنها سرد، سردرگم و بی پروا هستند. و این بو را؛ همیشه آبی، سنگین و سرد. ستیز دارد. نه، آنها چکه نیستند. می شنوم که به هم پیوسته اند. با این حال من هیچ وقت خیس نمی شوم. و ساکن نیز. باد، هیچ وقت ساکن نمی شود. پرتابم می کند. و صدای فریاد چکه ها، مرا به بند می کشد. نه، باد ساکن نمی شود. هیچ وقت. و من نیز.
می شنوی؟ آنها سخت مشتاق هستند. چکه ها، دریا. و این، خواست من نبود؛ هر چند که او هیچ وقت مرا رها نکرد. باد. و این مهم نیست.
همه چیز نزدیک است. درد باد، کاهش پیدا کرده. هر دم، آرام تر، به سمتی پرتم می کند. نه، جهت ندارد. همچون من که نداشتم. و چکه ها نیز، مرا می خوانند. آرام، نجوا کنان، تماما ترس می شوم. به باد چنگ می زنم. او هیچ وقت مرا رها نکرد. این خواست من نبود. باد رهایم می کند.
می شنوی؟ من هیچ وقت ساکن نبوده ام. چکه ها، نزدیکند. و باد نیز، جزئی از من است.
می شنوی؟ به آغوشم... به بندم می کشند. درد می کشم. من هیچ وقت ساکن نبوده ام. این سکون است. من، دیگر، جزء باد نیستم.
می شنوی؟
آشناست.
این ها همه از آسمان آمده اند.
این ها، همه از آسمان آمده اند.