ویرگول
ورودثبت نام
مائده حوایی
مائده حوایینویسندهٔ تمام‌وقت | نوشتن برای من سفر به درون و کشف خودم است.
مائده حوایی
مائده حوایی
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ روز پیش

آسیب‌پذیر بودن یا نبودن | پیشنهاد سریال تد لسو

تد لاسو سریالی آمریکایی هست ted Lasso که توی دورهٔ کوچینگ بهم پیشنهاد شد. یک فصلش رو اون زمان یعنی سال ۱۴۰۲ دیدم و بعد کنارش گذاشتم.

ted and jamie
ted and jamie

توی این روزای بدون اینترنت و بدون کسب درآمد و بدون خیلی چیزهای دیگه، فرصتی پیش اومد که بشینم و از اول با دقت تماشا کنم و به سایر فصل‌هاش هم بپردازم. به‌قدری عاشقش شدم که حالا تقریبا هر روز یک تا سه قسمتش رو حتما می‌بینم. به شما هم پیشنهادش می‌کنم. اما چرا پیشنهاد میدم؟ حالا توضیح میدم.

سریال دربارهٔ یه کوچ ورزشیه. یه مربی به‌نام تد که به‌تازگی اومده مربی تیم ریچموند شده. ارتباطاتی که این مربی با اعضای تیم و رئیس باشگاه داره و اتفاقاتی که در طول روز برای اینها میفته، همش پر از درس و نکته‌س. به‌ویژه گاهی احساس می‌کنم اون زندگی‌ای رو که شاید همهٔ ما دلمون می‌خواست توی دوران جوونی تجربه کنیم و به‌خاطر فضای بستهٔ اجتماعی نشد، انگار توی این سریال می‌بینم و همین تماشای زندگی نزیستهٔ دلخواه، شاید باعث میشه که کشش خاصی نسبت بهش داشته باشم. فکر می‌کنم گاهی علاقهٔ زیاد ما به یه فیلم یا سریال می‌تونه از این جهت باشه.

توی این سریال، انسان‌بودن و پذیرش این انسان‌بودن به معنی سیاه و سفید در کنار هم، ویژگی‌های مثبت و منفی با هم، تغییر و دگرگونی و ناپایداری انسان و کلا جهان خیلی زیبا به تصویر کشیده شده. لابه‌لای ساده‌ترین دیالوگ‌ها و اتفاقات میشه چیزی یاد گرفت و این برام خیلی باارزشه. ازش اینطوری برداشت می‌کنم که بالغ بودن الزاما به این معنا نیست که تو همه چیزت عالی و بی‌نقص باشه. بلکه بلوغ یعنی آگاهی. یعنی تو می‌تونی به خودت و رفتارهات نگاه کنی و نسبت بهشون آگاه باشی. یعنی وقتی گند می‌زنی می‌تونی به خودت بگی: گند زدم. یعنی می‌تونی به خودت حق بدی که از کسی ناراحت بشی و بهش بگی. می‌تونی گاهی عصبانی بشی و حتی ممکنه فحش بدی. اما درنهایت رابطه‌ت رو دوباره درست کنی. می‌تونی گاهی خیلی بد عمل کنی ولی بعد جبران کنی. همهٔ اینها منوط به اینه که تو آگاهی رو در خودت پرورش بدی و به خودت و کاری که می‌کنی و نیتت آگاه باشی، بدون اینکه خودت رو گول بزنی. بدون اینکه رفتارت رو توجیه یا انکار کنی. این به‌نظرم تعریف واقعی از وجدان هست. وجدان این نیست که تو هیچوقت کار اشتباهی نکنی، بلکه اینه که به کاری که می‌کنی و عواقبش آگاه بشی، مسئولیتش رو بپذیری و بفهمی که چه کردی و درنهایت اگر خسارتی زدی، برای جبرانش آماده باشی. اینطوریه که درهای کائنات برات گشوده میشن و راه‌ها تو رو به خودشون فرا می‌خونن.

وقتی تد لسو رو تماشا می‌کنم، امید پیدا می‌کنم که در این جهان انسانیت نمرده هنوز. می‌فهمم که مهربان‌بودن همیشه ارزشمنده و به شکل‌های گوناگونی ظاهر میشه. حتی گاهی ممکنه به شکل رک‌گویی با دوستی که دوستش داری باشه، هرچند بدونی ممکنه ناراحت بشه. وقتی محبتت خالصانه باشه، هر بودن و عملکردی در دسترسه و نتیجه‌ش آخر سر به نفعت میشه، حتی وقتی شکست میخوری. همه چیز در نهایت به اون چیزی که در درونت می‌گذره بستگی داره.

آسیب‌پذیر بودن یه چیزیه که توی مراودات این آدم‌ها به‌وضوح کار بزرگی می‌کنه و صمیمیت بی‌اندازه‌ای رو رقم می‌زنه. وقتی آدم‌ها اجازه می‌دن که‌ آسیب‌پذیر باشن، انگار قلبشون رو به‌سوی زندگی بازتر می‌کنن و اجازه می‌دن که اتفاقات بیفتن. مثل کسی که عاشق میشه. او اجازه میده که معشوق، قلب او رو بشکنه و این آسیب‌پذیری یکی از زیباترین و جذاب‌ترین چیزایی هست که میشه در هر انسانی دید. گویا انسان‌ها رو بسیار دوست‌داشتنی‌تر می‌کنه.

آسیب‌پذیری به‌معنای قربانی‌بودن یا گله‌مندی مدام یا چیزی از این جنس نیست. آسیب‌پذیر بودن یعنی تو بپذیری که انسان هستی و ممکنه با رفتارت قلب کسی را بشکنی و دیگران هم ممکنه بنا به میزان خرد و درکشون قلب تو را بشکنند و هیچکدومش از روی سیاه‌دلی یا بدذاتی نیست. از روی ناآگاهی‌ست. اغلب اینطوریه. آسیب‌پذیر بودن یعنی لمس تمام احساسات در قلب، چه خوشایند و چه ناخوشایند. آدمی وقتی آسیب‌پذیر میشه، با تمام اون غم‌های درونش روبه‌رو میشه. اجازه میده که باشن و با قلبش حسشون می‌کنه. دیگه ازشون فرار نمی‌کنه و حس‌کردن احساسات، تنها راهیه که میشه به احساسات اجازه داد جاری بشن و بعد از ورود، بیرون برن. تنها راهی که میشه از غم رها شد، احساس‌کردن اون غم در قلبه. برای ترس هم به همین شکله. اگر من جایی ترسیدم، اعتراف به ترسم پیش خودم خیلی اهمیت داره و باعث رهایی من میشه. این اعتراف نیازمند آسیب‌پذیر بودن و پذیرش خوده.

نکتهٔ دیگه‌ای که برام توی این سریال جالبه اینه که به مرور که پیش میره، شخصیت‌ها عمق پیدا می‌کنن و ما یکی‌یکی اونا رو بیشتر و عمیق‌تر می‌شناسیم. اینطوری از غمشون غمگین و از شادی‌شون خوشحال میشیم. حس عجیبیه اما کم‌کم احساس می‌کنم اونا دوستان منن. بهشون علاقمند میشم و برام کنجکاوی ایجاد می‌کنن که حالا سرنوشتشون چی میشه

کلام آخرم اینه که به هر میزان که ما قلبمون رو باز نگه می‌داریم و آسیب‌پذیرتر هستیم، بیشتر زندگی را می‌چشیم و اتفاقا در این جهان اثرگذارتر خواهیم بود. من به احساسات ناخوشایند می‌گم «مهمون ناخونده». اونا ناخونده هستن، چون ما نمی‌خواستیمشون و خودشون اومدن. اما اگه می‌خوایم که این مهمون ناخونده، زحمتش را کم کنه، باید ببینیمش، بشنویمش و بگذاریم ابراز وجود کنه و بگه منم هستم. دراین‌صورت یه جایی دیگه خدافظی می‌کنه و مهمان‌خانهٔ دل رو ترک خواهد کرد.

آسیب‌پذیری شما چطوره؟ چقدر به همهٔ احساسات به‌ویژه اون ناخوشایندها که مهمون ناخونده هستن، اجازهٔ حضور و ورود به قلبتون رو می‌دین؟ بیایید در مورد آسیب‌پذیری با هم گفتگو کنیم.

سریالپذیرشتد لسو
۱۲
۰
مائده حوایی
مائده حوایی
نویسندهٔ تمام‌وقت | نوشتن برای من سفر به درون و کشف خودم است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید